تبليغاتX
تبصیر
 
تبصیر

نقدهای نوین در مسائل دینی - اعتقادی -اجتماعی
            
 
اسلام ومجازات اعدام(1)

فلسفه اعدام:
مجازات اعدام در اسلام مجموعا بر5 هدف بنا شده 1- تنبه وعبرت دیگران وجلوگیری افراد ازارتکاب به جرایم کبیره 2- حفظ احترام وکرامت انسان3- دفاع از معنویت وتقویت اخلاق در جامعه
دو هدف دیگر نیز اختصاصی است 1-حفظ واحیای عفت و غیرت در جامعه (در قتل مرتکبین به فحشای کبیره مثل زنای محصنه)(1) 2-ایجاد امنیت اجتماعی وجلوگیری از هرج ومرج (دراعدام مرتکبین به قتل وبغی وحرب )
حال ممکن است این سوال مطرح شودکه آیا این اهداف مذکوردرقالب یک مجازات جانشین دیگر مثل حبس و....حاصل نمی شود ؟
باید گفت از آنجا که جرایم مذکور در اسلام بالاترین واشد جرائم هستند باید مجازات آنها نیز شدید تر باشد
به عبارت دقیق تر باید گفت که هدف از مجازات دو چیز است : باز داری شخص از ارتکاب مجددبه جرم و باز دارندگی دیگران
نگاه عمده شریعت نیز دربحث مجازات بیشتر منعطف به همین دلیل دوم است (2) لکن گاه جرم چنان سنگین است که هر چند ممکن است با مجازات غیر اعدام خود آن شخص متنبه شده ودیگر سراغ آن گناه نرود لکن از قوه باز دارندگی شیوع جرم وبزه بر خوردار نیست همه مجازاتهای وضع شده در شریعت بر همین مبنا است واختلاف وکثرتی که در نوع مجازاتها وجود دارد متناسب با نوع جرم وتاثیر باز دارندگی آن است اعدام نیز در واقع بیانگر ومعرف شدید بودن جرائم مربوطه است زیرا هر مجازات دیگری ولو حبس ابد این تاثیر را به نحو مطلوب در دیگران نمی گذارد شما ببینید همین الان که در جامعه ما مرتکبین به فحشای کبیره اعدام می شوند باز هم کشور ما آماربالایی را در این مورد داراست واگر مجازات دیگری غیر از اعدام برای این جرم وضع شود قطعا آمارفحشا در جامعه ما از این بیشترخواهد شد؛ سلامت اخلاقی ولزوم عفت در جامعه از مهمترین ارکان ثبات نه برای حکومت اسلامی بلکه برای اصل اسلام است .
در مجموع اعدامهای اسلام را می توان به سه نوع تقسیم نمود 1- قصاص نفس 2-اعدامهای منصوص غیر از قصاص مانند قتل مرتکبین به ارتدادوحرب وزنا ولواط و...3- اعدام مفسدین فی الارض ؛ که باید در مورد هر یک جداگانه بحث نمود

1- قتل
قتل 3 نوع است عمد - شبه عمد وخطا
قتل عمد عبارت است از کشتن نفس محترمه و انسان محقون الدم به شرط آنکه یا قاتل در قصد خود قاصد باشد یا فعل او به گونه ای باشد که غالبا منجر به قتل شود - مسئله قصاص فقط مربوط به قتل عمد است .
قتل شبه عمد :آن است که به تعبیر استاد ما آیت الله مکارم " شخص،قصد سبب را دارد ولی قصد مسبب را ندارد" یعنی فعلی را بر روی شخص انجام می دهد که عادتا منجر به قتل نمی شود ولی بر حسب اتفاق آن شخص می میرد
قتل خطایی محض: یا این گونه است که در انجام فعل، مقتول قصد نبوده ولی بر حسب اتفاق، فعل به او اصابت نموده است "
یا به خیال اینکه آن شخص کافریا محارب است او را می کشد وبعد متوجه می گردد که او مسلمان بوده ؛
وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلاَّ خَطَاً وَمَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَئًا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلاَّ أَن يَصَّدَّقُواْ فَإِن كَانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّكُمْ وَهُوَ مْؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَإِن كَانَ مِن قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِّيثَاقٌ فَدِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةً فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِّنَ اللّهِ وَكَانَ اللّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا{و هيچ مؤمنى را نسزد و عقلا و شرعا روا نباشد كه مؤمنى را بكشد مگر آنكه از روى اشتباه و خطا (خطاى محض يا شبيه عمد) باشد. و هر كس مؤمنى را به خطا كشت بر اوست آزاد كردن بنده ای مؤمن (به عنوان كفاره قتل) و خونبهايى كه بايد تسليم خويشان مقتول شود، مگر آنكه آنها ببخشند. و اگر مقتول از گروهى باشد كه دشمن شمايند و خود او مؤمن است پس واجب است آزاد كردن بنده ای مؤمن (به عنوان كفاره، و خونبها ندارد). و اگر از گروهى باشد كه ميان شما و آنان پيمانى (پيمان صلح يا ذمّه) برقرار است بايد خونبهاى او تسليم خويشانش شود و برده‏اى مؤمن آزاد نمايد، و كسى كه (برده) نيابد بايد دو ماه پياپى روزه بگيرد. توبه‏اى است از جانب خداوند، و خداوند همواره دانا و حكيم است }(ترجمه مشکینی)
چند نکته مهم در مورد دیه
1-از مباحثی دقیقی که درفقه مطرح است اینست که آیا دیه ،مجازات محسوب می شود یا خسارت ؟ به طور مختصر باید گفت که اظهر آن است که در قتل عمد، دیه هم مجازات است وهم خسارت چون این دیه بر عهده قاتل است ودر دو نوع دیگر خسارت محسوب می شود چون در صورت اعتذارومعسر بودن قاتل یا فرار او، پرداخت این دیه بر عهده عاقله یعنی اولیای اوست
2- دیه در باب قتل عمد بر خلاف تصور عامه ، حکم شرعی نیست بلکه یک مصالحه است یعنی این گونه نیست که اگر صاحبان دم، قاتل را عفو کنند قاتل ملزم به این خواهد بود که به آنها دیه بپردازد بله این لزوم پرداخت دیه در صورتی است که بین اولیاء دم وقاتل مصالحه صورت گرفته باشد واگر قاتل به پرداخت دیه عهد کرده باشد در این صورت موظف خواهد بود که آن را بپردازد

3- بر خلاف تصور بعضی افراد ،مطلق فعل در قتل خطایی محض موجب تنجز دیه نمی گردد چون اینجا دو حالت است یکی این که فعل شخص از روی سهو به دیگری اصابت کند مثلا کسی در حال رانندگی است ناگهان اتومبیل او به علت نقص فنی از مسیر منحرف می شود وبه شخصی که در گوشه خیابان است بر خورد می کندوموجب قتل او می شود اینجا دیه لازم می آید اما در جایی که مقتول خود را در معرض فعل دیگری قرار داده باشد دیه ای وجود ندارد مثلا شخصی به ناگاه به وسط خیابان می دود و به اتومبیلی که در حال حرکت است برخورد می نماید اینجا فاعل ومصیب خود مقتول است و دیه ای بر عهده راننده نیست بنابراین ملاک در ثبوت دیه در این نوع قتل آن است که قاتل یا فعل او مصیب به مقتول باشد نه بر عکس
همچنین در جایی که فعل لازمی از سوی شخصی بر روی دیگری با رضایت خود او انجام شود بازهم در صورت مرگ ،شخص فاعل مسئول نیست مثلا در اعمال جراحی ، در صورت مرگ بیمار، چیزی بر عهده پزشک نیست " ما علی المحسنین من سبیل "مگر آنکه کوتاهی واشتباهی از فاعل سر بزند
همچنین در جایی که شخص بر اساس حکم اسلام مورد حد یا تعزیر واقع شود وبدون افراط واز روی اتفاق بمیرد اینجا نیزدیه ای وجود نخواهد داشت


مبحث مربوط به زن از لحاظ اشکال وجواب تقریبا مانند مسئله ارث می باشد ارزش جانی وکرامت مرد بالاتر از زن نیست بلکه این فقط یک دلیل فطری -اجتماعی دارد و همان طور که بعضی بزرگان گفته اند هم از لحاظ طبیعی وهم شرعی این مرد است که نیروی کار جامعه محسوب می شود بنابراین حذف یک مرد خسارت مالی ومادی بیشتری را بر خانواده و جامعه تحمیل می کند بنابراین در تمام انواع قتل دیه زن نصف دیه مرد قرار داده شده است
ممکن است اشکال شود که در ظاهر این دلیل مذکور مربوط به زنها ی غیر شاغل است
در جواب می گوییم اشتغال زن برای او یک امر تبرعی است که حکم شرع را عوض نخواهد کرد یعنی از نظر شرع ، زن اگر شاغل هم باشد باز نیروی کار محسوب نمی شود زیرا که مخارج او قبل از ازدواج بر عهده ولی وبعد از ازدواج بر عهده همسر اوست
بنابراین احکام شرع بر اساس مصالح کلی بنا شده اندوهمیشه نیز عدالت اقتضای تساوی راندارد ودر بعضی موارد این مساوات خود عین ظلم است واز آنجا که بعضی عدالت را به معنی مساوات می گیرند در خیلی موارداز جمله تبیین دقیق حقوق زن ومرد به راه خطا می روند
چرا دیه کافر ذمی نصف دیه مسلمان است؟
این مسئله به خاطر شرافت اسلام است واین نگاه بیشتر معطوف به دین شخص است نه خود او " چون در روایت هم آمده که " الاسلام یعلوا ولا یعلی علیه" ونگفته که المسلم یعلوا..." زیرا ممکن است که یک انسان کتابی غیر مسلمان حقیقتا از لحاظ ایمان وعمل صالح بالاتر از مسلمان باشد لکن به خاطر آنکه حیثیت اسلام حفظ گردد مسلمان هم به تبع آن باید از چنین قتلی حفظ شود چون اینجا قتل مسلمان یک نوع هتک برای اسلام وجامعه اسلامی محسوب می شودو چون باید در این زمینه تفاوتی بین اسلام ودیگران باشد دیه کافر نصف دیه مسلمان قرار داده شده است
فلسفه قصاص
قرآن ، علت وفلسفه قصاص را در یک کلمه یعنی " حیاه " خلاصه نموده است ( فی القصاص حیاه یا اولی الالباب لعلکم تتقون )
قصاص در ظاهر ممات اما در باطن حیات است چون موجب می گردد که عزم وانگیزه دیگران برای قتل از بین رفته و جلوی بسیاری از قتلها گرفته شود براین اساس قصاص یک فرد موجب بقای حیات دیگران وامنیت اجتماعی وجلو گیری از هرج ومرج خواهدبود البته مسئله حیات ، حکمت قصاص است (حکم عقل عملی)نه دلیل آن {هر چند که اناطه حکم به صفت (حیاه)یا نتیجه (لعلکم تتقون) در ظاهر مشعر به علیت آن صفت است} بلکه دلیل مسئله همان حکم عقل نظری یعنی اصل مساوات ( ان النفس بالنفس) وحسن ذاتی عدل است .
قصاص تنها مربوط به نفس وطرف وجرح نیست بلکه در حرمات نیز جاری می باشد البته این نوع از قصاص مربوط به روابط اسلام وکفر است نه مربوط به حرمتهای متقابل بین مسلمین یعنی در صورتی که کفارحرمتها ی مسلمین یا عهد وپیمان خودرا نقض کنند برای جامعه اسلامی نیزحق مقابله به مثل وجود دارد " الشهر الحرام بالشهر الحرام والحرمات قصاص فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم "
اما حرمتهای فی ما بین مسلمین مشمول این حکم نیست مثلا این مسلم است که اگر کسی به دیگری ناسزا بگوید برای دیگری این حق وجود ندارد که او هم متقابلا ناسزا گویی کند واین که می فرماید:وَجَزاؤُا سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها." مربوط به مسئله قصاص در موارد ذکر شده وهمچنین عذاب الهی در مقابل اعمال بندگان است البته در اینکه آیا این مقابله به مثل بین اسلام وکفر شامل هر حرمتی می شود یانه باید گفت که ظاهر "والحرمات قصاص" عام وکلی است وشامل تمام موارد می گردد والا اگر فقط مربوط به مسئله جنگ در ماههای حرام بود می بایست جمله ای بیاورد که ناظر به همان مورد به خصوص باشدالبته قصاص در حرمات منوط به رای ونظر رهبر جامعه اسلامی است چون ممکن است در بعضی شرایط اعمال قصاص مستوجب خطریا ضرر بزرگی برای جامعه شود
تخفیف اسلام در مسئله قصاص
يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص في القتلي الحر بالحر والعبد بالعبد والانثي بالانثي فمن عفي له من اخيه شيء فاتباع بالمعروف واداء اليه باحسان ذلك تخفيف من ربكم ورحمه فمن اعتدي بعد ذلك فله عذاب اليم
هدف در قاعده " الحر بالحر ..." آن است که موجب شود بسیاری از اعدامها تبدیل به حکم دیه شوند البته این به معنای آن نیست که دیه در این موارد حکم انحصاری است ،خیر در جایی که زن به دست مرد کشته می شود حق قصاص همچنان برای اولیای زن وجود دارد لکن این حق بعد از پرداخت نیمی از دیه به خانواده قاتل است و چون این پرداخت برای بسیاری از خانواده ها سنگین است لذا معمولا در این موارد خانواده مقتول به گرفتن دیه راضی می گردند نکته دیگری که در این تخفیف وجود دارد آن است که اگر حقیقتا حر در مقابل عبد ومرد در مقابل زن قصاص می شد باز ایراد واشکالی وجود نداشت از آن جهت که این صورت هم یک قاعده عادلانه است چون عبد بودن یا زن بودن کرامت انسان را کم نمی کند " ان اکرمکم عندالله اتقیکم " لکن این تخفیف از جهت برخی فلسفه ها ومسائل فطری واجتماعی است البته در این آیه مسئله اسلام ذکر نشده که مثلا بگوید المسلم بالمسلم " چون چنین موردی اصلا از قاعده بیرون است و هیچ گاه مسلمان به خاطر قتل کافر اعدام نمی شود
نکته دیگر اینکه آیه "الحر بالحر" درصدد بیان موارد تخفیفی است نه مواردی که از حکم قصاص خارجند والا می بایست موارد ی مثل عقل هم اضافه شود وبگوید " العاقل بالعاقل" ...
سوال:
ممکن است اشکال شود که این تخفیف یکطرفه وفقط برای قاتل است در حالی که حق خانواده مقتول با این تخفیف از بین می رود
جواب : اولا حق آنها برای قصاص پابر جاست لکن شرایط قصاص مقداری برای آنها سخت تر می شود ثانیا: حق قصاص برای خانواده مقتول یک حق ذاتی نیست بلکه یک حق اعتباری واز جهت تشفی و تسلی است زیرا اولیای دم نسبت به مقتول ،صاحبان اعتباری محسوب می گردند نه حقیقی و هر جا شریعت لازم بداند این حق را سلب یا محدود می کند علاوه براینکه این تخفیف فقط مربوط به مجازات دنیایی است نه اخروی
نکته: فرق آیه النفس بالنفس " با آیه :الحر بالحر " آن می باشد که آیه اول در مقام ترسیم عدالت است وآیه دوم در مقام بیان تخفیف ونیز اینکه آیه اول مربوط به اعضای قصاص می گردد وآیه دوم مربوط به افراد قصاص
نکته دیگری که در این آیه است اینکه در ظاهر می باید طبق سیاق اول آیه بعد ازجمله" الانثی بالانثی " بگوید " الرجل بالرجل" دلیل این مسئله آن است که الرجل بالرجل چون امر واضحی است بیان نشده در حالی که حکم حر نسبت به عبد وعبد نسبت به عبد چون واضح نبوده اند هر دو بیان شده اند
امتیازات ظاهری مانع از قصاص نیست :
مواردی که از حکم قصاص بیرون است مربوط به امتیازات حقیقی می شود مثلا اینکه مسلمان در قبال قتل غیر مسلمان یا عاقل در قبال قتل مجنون یا اب در مقابل قتل فرزند اعدام نمی شود به خاطر آن است که قاتل دارای یک مزیت وامتیاز حقیقی نسبت به مقتول است که عبارت است از اسلام -عقل وولایت ؛اما امتیازات اعتباری وظاهری مانند علم - شهرت وشرافت اجتماعی هیچ نقضی در منجزیت حکم قصاص ایجاد نمی کنند همچنین ثروت وفقرو صحت ومرض وقوت وضعف وکبر وصغرنیز دخلی در این امر ندارند حتی گفته اند : وان اشرف المریض علی الهلاک او کان الطفل مولودا فی الحال .
واین بدان معناست که اگربالاترین مقام جامعه هم کسی را از روی عمد بکشد ولو آنکه مقتول یک طفل چند ماهه یا یک پیر مرد در حین مرگ یا یک رفتگر وکناس باشد بازحکم او قصاص است واین عدم تبعیض از افتخارات اسلام از جهت ترسیم عدل واقعی وکنار زدن اعتبارات ظاهری وزود گذر اجتماعی وعدم لحاظ آنهاست

قتل عمد:

عوامل شایع در قتل عمد عبارتند از : حسد -کینه - فقر ومسائل مالی - قدرت طلبی

اولین قتل عمد در تاریخ قتل هابیل توسط قابیل بود که به خاطر حسادت بود

قتل عمد در اسلام از اکبر کبائربوده که وعده خلود در جهنم وعدم بخشش نسبت به آن داده شده "ومَن يقتل مومناً متعمداً فجزاوه جهنم خالدا فيها وغضب الله عليه ولعَنهُ واعدّ له عذابا عظيما"
ودر جای دیگرقتل یک انسان مساوی با قتل همه جامعه قلمداد شده است(.... مَن قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا ومن احياها فكانما احيا الناس جميعا)(3)
در روایت نیز آمده" «لَزوالُ الدنیا اهونُ على اللَّه مِن قتلِ امرءٍ مسلم
از بین رفتن جهان در پیشگاه خدا از كشتن یك فرد مسلمان كوچكتر است»
در روایت دیگر حتی رضایت به قتل انسان مظلوم نیز گناه شمرده شده ودر حکم شراکت در قتل می باشد
لو انّ رجلاً قُتل بالمشرق و آخر رضىَ بالمغرب لاشرك فى دمه؛ اگر كسى در شرق جهان كشته شود و دیگرى در غرب به آن راضى باشد شریك درخون او است» (به نقل از المنار)
ما قبلا دو مصداق برای قتل عمد بیان کردیم ولی مسلم است که این دو مصداق در یک رده نیستند چون کسی که از قبل قصد کشتن دیگری را داشته ویک جانی محسوب می شود استحکام حکم اعدام در باره وی شدیدتر از کسی است که مثلا در یک دعوا بر اثر عصبانیت از حال طبیعی خارج شده وضربه ای به کسی وارد کرده باشد بدون آنکه حقیقتا قصد کشتن او را داشته باشد قتل از روی قصد، قطعا از سوء سریره ورذالت باطن ناشی می شود بر خلاف قتل نوع دوم که تقریبا نیز همه این افراد بعد از آنکه متوجه کار خود می شوند شدیدا پشیمان می گردند زیرا آنان ذاتا یک قاتل وجانی اجتماعی محسوب نمی شوند وظاهرآیات واحادیثی که بیان شدند ناظر به قتل عمد از نوع اول است
چرا حکم ، در نوع دوم قتل عمد، اعدام است؟
زیرا در غیر این صورت هر کسی که مرتکب قتل می شود می تواند ادعا کند که قصد قبلی برای کشتن مقتول را نداشته است و قتل اوبر حسب اتفاق یا اشتباه بوده ، در این صورت تقریبا همه می توانند از مجازات اعدام جان بدر ببرند(به غیر از موارد بسیار معدودکه علم قطعی به قصد وجود داشته باشد مثل جایی که قاتل مقتول را سر بریده باشد یا او را مثله کرده باشد)
سوال:
در قتل عمد از نوع دوم آیا ملاک در تنجز حکم قصاص فقط فعلی است که عادتا منجر به قتل می شودیا فعلی است که علم به قصد می آورد ؟
آنچه از ادله وروایات بر داشت می شود این است که این نوع قتل ارتباطی به قصد ندارد بلکه مربوط به نفس عمل می شود اگر ملاک صورت اول باشد قصد یا عدم قصد هیچ دخالتی درحکم ندارد ولی اگر ملاک دومی باشد باید فعلی ملاک باشد که حکایت از قصد کند که در اینجا دو بررسی واحتیاط در کار است یکی شناخت اینکه آیا این فعل ذاتاوعادتا منجر به قتل می گردد ودوم اینکه اگر فعل، حکایت علمی وقطعی از وجود قصد نکند آیا ادعای قاتل در مورد عدم قصد پذیرفته می گرددیا خیر؟ که این هم جای بحث دارد
استحباب عفو وبخشش:
قرآن در کنار بیان حکم قصاص وفلسفه آن سفارش به عفو نیز کرده است " فمَن عُفیَ له مِن اخیه شیٌ فاتباعٌ بالمعروفِ واداءٌ الیه باحسان (4)این استحباب بخشش هر چند در ظاهر عام است اما با توجه به معیارهای عرفی می توان گفت مقصود ،عفو کسانی است که زمینه وانگیزه قتل در آنها ضعیف بوده وبعد از قتل دچار پشیمانی وعذاب نفس شده ویک قاتل ذاتی محسوب نمی شوند والا کسی که بر اساس رذالت باطن می آید فرد یا افرادی را با قصد قبلی وبه طرز فجیع می کشد دلیلی ندارد که خداوند در مورد این افراد هم حرف از عفو به میان آوردبنابراین قرآن کسی را مستحق عفو می داندکه اهلیت وظرفیت آن را داشته باشد و باید در جامعه اسلامی نیز شرایط مساعدت وپادر میانی برای نجات افرادی که زمینه بخشش برای آنها قابل انجام است بیشتر فراهم شود متاسفانه بسیاری از خانواده های قتل، عفو قاتل را برای خود یک عیب وننگ می دانند وگمان می کنند اگر قاتل را مجازات نکنند خون عزیز خود را پایمال کرده وساده لوحی به خرج داده اند در حالی که همیشه این گونه نیست چه بسا با بخشش شخصی که مرتکب قتل غیر قصدی شده واکنون نیزدچارپشیمانی وعذاب وجدان گشته بتوان علاوه بر دادن حیات جسمی یک حیات معنوی هم به قاتل داد واینکه قرآن عفو را در این موارد نیکو می داند اشاره به این نکته است که معمولا چنین قاتلانی از عفو وگذشت یک تحول معنوی وروحی پیدا کرده وبه شکرانه این موهبت ،زندگی متفاوتی را نسبت به گذشته خویش آغاز می کنند علاوه بر اینکه از قاتل در این آیه با عبارت " اخیه" نام می برد واین اولااشاره به آن دارد که استحباب عفو هر قاتلی را شامل نمی شود ثانیا نظر خداوند به عفو بیش از انتقام است چون با عبارت " اخیه"درصدد یاد آوری مزیت های فضل و رحمت در جامعه است " ولا تنسوا الفضل بینکم"

چرا حق قصاص فقط برای اولیای دم وورثه اوست؟
ولی امر در باب قصاص به ورثه مالی مقتول گفته می شود (غیر از زوجین)حال این ورثه فرق نمی کنداز کدام طبقه باشند واینکه ولایت در عفو یا قصاص منحصردر آنهاست از آن جهت است که ضرر وضربه ای که از قتل یک انسان حاصل می شوددر در جه اول وبه نحو غالب متوجه نزدیکان وورثه اوست به هر حال چون در مسئله قتل تا مرگ عادی مصیبت خانواده مقتول عظیم تر است و از آنجا که ضرر وخسران اولیه وغالب از آن ایشان است خداوند حق قصاص را منحصر برای آنان قرار داده است " و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا " لکن این بدان معنا نیست که در صورت عفو، قاتل آزاد شود چون به هر حال او مرتکب یک جرم اجتماعی نیز شده وبر قاضی لازم است که با توجه به تشخیص خود مجازات وتعزیرشایسته برای او مقرر کند که اکنون در قانون جزایی حکم این گونه افراد از سه تا ده سال حبس است

دونکته:
1- در نحوه بعضی اعدامها در اسلام شیوه خاصی ذکر شده (مثلا قتل باشمشیردر زنای با محارم و رجم در زنای محصنه ) همچنین در مسئله قصاص نیزاصل این است که فرد قاتل باید به همان نحوی اعدام شود که مقتول را به قتل رسانده سوال اینجاست که آیا در اعدام باید دقیقا همان نحوه اعدام رعایت واجرا شود یا نفس اعدام مهم است نه نحوه آن؟
پاسخ : در مسئله قصاص نظر اولیای دم مهم است اگر اولیای دم به قصاص به همان نحوه قتل اصرار ورزند باید همان اجرا شود وگرنه اصل، نفس اعدام است چون همان طور که اصل اعدام قاتل حقی است برای اولیای دم مسئله تقابل وتساوی در کشتن نیز داخل در حق ایشان است البته این نکته حائز اهمیت است که اگر اولیا به نفس اعدام نه تساوی رضایت دهند باید نحوه ای از اعدام انتخاب گردد که یا در عرف مساوی ویا آسان تر از قتل مقتول باشد واین نکته ای است که در بعضی موارد ،قضات یا بخش اجرای احکام به آن توجه ندارند مثلا اگر قاتل ،مقتول را بیهوش کرده باشد ودر حال بیهوشی او را کشته باشد نمی توان او را دار زد زیرا این نحوه اعدام سخت تر از نحوه قتل مقتول است. درفقه حتی آمده است که اگرمقتول به وسیله چاقوی تیز سر بریده شده باشد نمی توان قاتل را با چاقوی کند سر برید (فلا یسرف فی القتل)
اما درمورد شیوه های قتل در جرایم دیگرکه در روایات یا آیات آمده است باید همان نحوه را رعایت کرد زیرا اینجا دو مطلوب در حکم شرع است وهر دو نیز مرادند یکی اصل اعدام دوم نحوه آن واگر نحوه اعدام مهم نبود از آن ذکری به میان نمی آمد بنابراین در جایی که حکم اعدام سنگسار است نمی توان مجرم را به دار آویخت واگر گفته اند زنا کار باید تازیانه بخورد نمی توان به جای آن او را زندان نمود واگر گفته اند دستان دزد باید قطع گردد نمی توان مجازات دیگری را جایگزین آن کرد

2- از مواردی که قضات باید به اجرای مجازات اعدام درآن قاطع باشند قتل نفسهایی است که بعضا به اسم غیرت دینی وناموسی در جامعه رواج پیداکرده است وبعضی افراد به اسم اینکه شخصی به ناموس آنان مثلا یک حرفی زده یا یک رابطه ساده وبا رضایت دو طرفه داشته اند (نه به عنف واجبار) به اسم غیرت و ناموس پرستی طرف را به قتل می رسانند در حالی که در خیلی موارد قاتل نه ولایت شرعی بر مدافع له دارد (به خصوص اگر مدافع له خود بالغ وعاقل باشد)ونه مجازات مقتول از لحاظ قانونی اعدام می باشد
اگر در این باب مجازات اعدام جاری نشود این نوع قتلها به عنوان یک سنت کم کم رواج پیدا کرده وهر کسی می خواهد خودش قاضی ومجری شود این نوع اعدام اهمیتش از آن جهت است که مردم پارا از گلیم دین واسلام وحکم خدا درازتر نکنند وراه افراط وغیرت های جاهلانه واحمقانه در جامعه سد گردد وبه همین خاطر است که قانون ، قصاص به وسیله اولیای دم را حتی در موردی که قصاص شونده استحقاق قتل را داراباشد ممنوع کرده وجرم شمرده است زیرا هر چند که ممکن است فی الواقع اقدام اولیای مقتول یا اولیای شخصی که مورد تجاوز مستحق قتل قرار گرفته شرعاصحیح باشد لکن اثبات این جرایم از لحاظ قانونی نیز لازم وشرط است واگر این اشخاص نتوانند در دادگاه ادعای خود را ثابت کنند مجرم خواهند بود( لکن چنین افرادی اعدام نمی شوند به خاطر آنکه دادگاه نمی تواند احراز کند که قاتل درادعای خود کاذب است)
البته در این مبحث یک مورد استثناست وآن جایی است که مردی همسرخود را در حال زنا با مرد بیگانه می بیند که طبق روایت می تواند هر دوی آنها را بکشد (که حتی شهید ثانی در مورد آن ادعای عدم اختلاف کرده) اینجا چون اسلام چنین اجازه ای را به او داده است پس دادگاه نیز موظف به آن است که ادعای چنین شخصی را قبول کند
عجیب است که یکی از مراجع در این باره گفته است : علم به زنا به تنهايى مجوّز قتل نمى شود، مگر اين كه او را در حال زنا با همسرش ببيند كه در اين صورت قتل او جايز است ولى تا در محكمه اثبات نكند قتل عمد شمرده مى شود.
ایشان از یک طرف جواز قتل را در این می داند که شخص همسر خودرا در حال زنا ببیند واز طرف دیگر هم می گوید وقتی او را بدین خاطر کشت باید در محکمه این مسئله را ثابت کند بحث اینجاست که اسلام از آن جهت اجازه قتل را به چنین مردی داده که او قادر به آوردن شاهد ودلیل نیست واز طرفی نیز غیرت وغضب وحمیت او به او اجازه صبر نمی دهد که کار به دادگاه کشیده شود به خصوص اینکه در این صورت به هیچ وجه شاهد نداشته وقادر به اثبات این مسئله نخواهد بودوخودش مجرم شناخته می شود واما دلیلی که قانون گذار در ممنوعیت اقدام به قتل در این مورد آورده این است که در صورت دادن جواز هر کسی می تواند همسر خود را به هر بهانه ودشمنی به قتل رسانده وبعد ادعا کند که او در حال زنا بوده است
جواب: اولا اسلام خود متوجه سوء استفاده احتمالی از این احکام بوده ثانیابسیار بسیار وقوع چنین جرمی نادر است به خصوص اینکه مرد حاضر شود وصله زنا کار بودن را هم بعد از قتل به همسر خود بدوزد اگر مردی به خود اجازه دهد که دستش را به خون همسر خود بیالاید چرا باید مرد بی گناهی را هم بکشد ودر کنار همسر خود قرار دهد وبعد بگوید که آنها با هم زنا کرده اند چون در چنین ادعایی باید جنازه زن ومرد هر دو در کار باشد پس احتمال چنین جنایت ودروغی بسیار بسیار اندک است وبه آن حد خلاف مصالح وعقل نیست که مرد در مواجهه با صحنه زنای همسرش با مرد بیگانه اجازه اجرای حکم شرع را به دست خود نداشته باشد بنابراین برای موارد بسیار نادر نمی توان جواز حکم را تبدیل به منع کردوالا بسیاری از احکام شرع را به این دلیل که امکان سوء استفاده در آنها است بایدتعطیل نمود
سوال: چرا در قتل اشتراکی که چند نفر یک شخص را می کشند همه قصاص می شوند مگر ارزش جان یک نفر با جان چند نفر برابری دارد؟
جواب: این قانون شاید در بدو امر عجیب به نظر برسد ولی عدالت اقتضایی جز این ندارد در قانون جزایی بعضی کشورها از جمله آمریکا نیز همین گونه است
ممکن است که جان یک نفر در برابر چندین انسان حقیقتا برابری نکند بلکه این مسئله از آن جهت است که هر کدام از قاتلین نیت وفعل جدایی نسبت به دیگری دارد پس هر کدام جداگانه محکوم می کردند نه اشتراکا ، قتل اشتراکی است ولی حکم بر آنها توزیع وتقسیم نمی شود زیرا هر کدام در فعل خود یک قاتل است وهر قاتل نیز حکمش قصاص می باشد

فساد فی الارض
نو ع دیگر ازاحکام اعدام ، مربوط به مفسدین فی الارض است در حد وحدود ومصادیق فساد فی الارض واینکه اصلا فساد فی الارض که مستوجب احکام چهارگانه در قرآن می باشدآیا منحصر در همان مسئله محاربه است یا اعم از آن ، بحثهای عمیقی در میان فقها مطرح است ودر این راستا تکیه آنها هم به دلایل روایی وهم قرآنی است
قبل از هر چیز آیه مربوط به محاربه وفسادفی الارض را عنوان می کنیم بعد به شرح تفصیلی آن می پردازیم
"انما جزاء الذين يحاربون الله ورسوله ويسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا ولهم في الآخره عذاب عظيم "مجازات كساني كه با خدا ورسول خدا محاربه مي كنند ودرروي زمين مرتكب فساد مي شوند آن است که یا کشته شوندويا به دار آويخته گردند ويا دستها وپاهاي ايشان به طور خلاف (دست راست وپاي چپ) قطع شوند ويا از زمين نفي وتبعید گردند اين مجازات براي آنان خواري است دردنيا وبراي ايشان درآخرت عذابي عظيم است (آیه 33 مائده)
نکته: منظور از " یصلبوا" به صلیب کشیدن شخص به مدت سه روز است چه آنکه بمیرد یا زنده بماند
شان نزول آیه:
جمعى از مشركان خدمت پيامبر آمدند و مسلمان شدند، اما آب و هواى مدينه به آنها نساخت، رنگ آنها زرد و بدنشان بيمار شد. پيامبر (صلي الله عليه و آله) براى بهبودى آنها دستور دادند به خارج مدينه در نقطه خوش آب و هوايى از صحرا كه شتران زكات را در آنجا به چرا مى‏بردند بروند و ضمن استفاده از آب و هواى آنجا، از شير تازه شتران به حد كافى استفاده كنند. آنها چنين كردند و بهبودى يافتند، اما به جاى تشكر از پيامبر (صلي الله عليه و آله) چوپانهاى مسلمان را دست و پا بريده و چشمان آنها را از بين بردند و آنها كشتند و شتران زكاة را غارت كرده و از اسلام برگشتند.در اینجا بود که آیه فوق نازل گردید و پيامبر (صلي الله عليه و آله) دستور داد آنها را دستگير كردند و همان كارى كه با چوپانها انجام داده بودند به عنوان مجازات درباره آنها انجام يافت، يعنى چشم آنها را كور كردند و دست و پاى آنها را بريدند و كشتند تا ديگران عبرت بگيرند و مرتكب اين اعمال ضد انسانى نشوند.

دراینجا محاربه یک صورت وامر کلی ومجمل است لکن در حدیث حد ومرزوتعریف شرعی آن معلوم شده است وآن عبارت است ازآشکار کردن سلاح همراه با قصدارعاب(شهر السلاح لاخافه الناس)

چند مسئله اینجا مطرح است
1- آیا واو در "ویسعون" به معنی "اَو" می باشد یا ما بعد واو عطف عام به خاص است فقها روی این مسئله بحث کرده اند زیرا مستقل یا عدم مستقل بودن حکم فساد فی الارض واعم بودن آن از مسئله محاربه درگرو آن است که ما واو را چگونه تفسیر کنیم
اینجا قطعا واو به معنی" او" نیست زیرااین به معنی آن می شود که محاربه قسیم فساد باشد و مشمول آن نگردد
ولی اگر مابعد واورا عطف عام به خاص بگیریم که در واقع آن عام ،علت برای حکم خاص است کما اینکه آیت الله مظاهری این گونه معنا نموده اند وطبق آن اثبات کرده اند که فساد فی الارض(که مستوجب احکام چهارگانه است) یک عنوان مستقل در اسلام واعم از محاربه است اما بنده در جواب عرض می کنم درست است که سعی در فساد اعم ازمورد محاربه است ولی برای اثبات سرایت احکام چهارگانه به فساد غیر حرب آن هم به نحوی که در حدیث بیان شده است صرف اعم بودن فساد کفایت نمی کند هر چند که فساد فی الارض علت تامه احکام چهارگانه در "یحاربون" است اما یک مسئله مهم دیگر هم هست وآن اینکه فساد دارای مراتب است وقدر یقینی این است که احکام چهارگانه که به نحو واجب تخییری برای حاکم شرع بیان شده مرتبط به مرتبه وحدّ خاصی از این فساد یعنی محاربه است آن هم نه هر محاربه ای بلکه آن نوع مبین در حدیث ؛ بنابراین دیگر مراتب فساد یا حدومجازات مشخص در اسلام دارند یا مستوجب تعزیرند وبا حکم محاربه قیاس نمی شوندلذا حتی اگر مافسادفی الارض را اعم وعلت تامه برای احکام چهارگانه بدانیم باز دلیل براین نخواهد بود که هر فساد ی را ولو اینکه از نظر ما نوعی محاربه با دین محسوب شود مشمول این چهار حکم تخییری بدانیم
نکته: بعضی واو را تفسیری گرفته اند اما نکته اینجاست که ما اصلا در علم نحو واو تفسیری نداریم شاید منظور اینها همان علت بودن ما بعد واو نسبت به ما قبل است یعنی مابعد واو حالت تعلیلی نسبت به معطوف دارد ولی این بدان معنی نیست که واورا تفسیریه یاتعلیلیه بدانیم بنابراین در جایی که معنای نزدیک ممکن باشد نباید سراغ معنی بعید رفت چون اصل آن است که واو برای جمع باشد واگر معنای دیگری را بخواهیم برای آن اخذ کنیم نزدیکترین معنا آن است که واو را حالیه بدانیم ودر هر دو صورت(جمع یا حالیه بودن) سعی در فساد مربوط به همان محاربین می شود نه اعم از آنها چون وقتی ما قرینه به این واضحی ونزدیکی داریم چه دلیلی دارد که ساعی در فساد رادر این آیه موسع تر از محاربین بدانیم
ممکن است اشکال شودکه اگر سعی در فساد عنوان مستقل نباشد لازم می آید که جمله" ویسعون.." در این آیه لغو باشد در جواب می گوییم سعی در فساد عنوان مستقل نیست لکن لغو هم نمی باشدچون یکی از شروط تنجیز احکام چهار گانه است یعنی آن محاربی مشمول احکام تخییری در آیه است که علاوه برتجرید سلاح وقصد خوف قصد فساد در روی زمین را نیز داشته باشدیا اینکه می توان گفت قرآن در صدد بیان آن است که به مردم بگوید این گونه نیست که محاربه علیه خدا ورسول ارتباطی به آنها نداشته باشد بلکه تمام محاربین (با شرایط گفته شده) سعی شان به دست گرفتن قدرت وفساد در روی زمین است بنابراین مردم باید جنگ آنها را علیه خدا ورسول ،جنگ علیه خود نیز بدانند
2 - آیا در محاربه مذکورحتما وجود سلاح شرط است؟
اصح آن است که شرط است هم به خاطر اصل احتیاط وهم روایت ،چون در روایت " من جرد السلاح" آمده واینکه بعضی فقها این حکم را تسری به موارد دیگر هم می دهند جای اشکال است چون شما اگر بخواهید حکم را از جرد السلاح خارج کنید باید مصادیق وحدو حدود این تسری معلوم باشد که امکان ندارد زیراهر کسی می تواند طبق نظر خود هر جرمی را مصداق محاربه با خدا ودین بداند وشخص را مفسد فی الارض بشمارد بنابراین ما نه تنها اعتقاد داریم که احکام چهار گانه در آیه شامل مفسد فی الارض به معنی مطلق نیست بلکه شامل هر نوع محاربه ای هم نمی شود مخصوصادر مورد مجازات قتل ، چون حد یقینی از حکم قتل همان است که در حدیث آمده ومازاد برآن جای شبهه می باشد لذا فساد در آیه شامل هر فسادی نیست بلکه حد ومرتبه خاصی را در بر می گیرد که کلمه نزدیک آن یعنی" یحاربون" بیان کننده این حداست بنابراین در آیه وحدیث مجموعا دو شرط برای محاربی که مستوجب احکام چهار گانه است بیان گر دیده 1- تجرید سلاح2- قصد اخافه وفساد

3- در فعلیت احکام چهارگانه در آیه هم قصد اخافه وهم تجرید سلاح هر دو لازم است ویکی بدون دیگری کافی در فعلیت این احکام نیست بله تعزیر ایجاد می کند یا اگر فعل ،حد خاصی را داشته باشد حد را ایجاب می کند ولی حکم خاص محاربه را خیرمثلا بعضی محاربه ها اثبات کننده ارتداد شخص است یا شخص در حین محاربه کسی را کشته است وحکم مرتد وقاتل نیز اعدام است بنابراین قتل چنین اشخاصی از باب حد مخصوص در اسلام است نه به خاطرحکم قتل در آیه ونه به خاطر آنکه در اسلام عنوان مستقل ایجاب کننده قتل به نام فساد فی الارض داریم
4--آیا فعلیت احکام چهارگانه در آیه منوط به این است که شخص اهل ریبه باشد؟ یعنی آنکه از افرادی باید باشد که مردم از او ترس داشته باشند؟
اصح آن است که این مسئله شرط نیست چون در روایت " لاخافه الناس " آمده بعضی فقها گفته اند هر قصد اخافه ای هم مستوجب احکام چهارگانه تخییری نیست مثلا اگر یک انسان ضعیف که هیچ کاری نمی تواند بکند وضعف وناتوانی او در محاربه محرز است اگر سلاح بکشد مستوجب این احکام نیست ولی عمومیت آیه وحدیث خلاف این فتوا است .
اما صرف تجرید سلاح واخافه وقصد فساد هم حدود چهارگانه تخییری را ایجاب نمی کند چون در آیه " یحاربون الله ورسوله " آمده یعنی محاربه ای که علیه دین خدا یا شخص رسول خدا یا حکومت اسلامی آنهم به طور مستقیم باشد در حالی که قانون جزایی این حکم را به معاونین اهل حرب هم تسری داده وحتی بعضی فقها آن را به هر جمعیت وجماعتی تسری داده اند واین صحیح نیست این محاربه علیه حکومت اسلامی یا شخص نبی یا امام معصوم است نه هر جمعیت وجماعت ولو مسلمان ،زیرا نه دلالت آیه واحادیث بیش از این را می گوید ونه توانستیم عنوان مستقل فساد فی الارض درست کنیم تازه بر فرض هم که بگوییم عنوان مستقلی درست کردیم حال محدوده مصادیق فساد فی الارض چیست ؟ (اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال)چون روی هر گناهی که انگشت بگذارید می شود فساد فی الارض ومحاربه با دین خدا اگر هم به ظن واستحسان بخواهد عمل شود باید گفت که در مسئله مهمی مثل قتل ، جای توقف است نه عمل
تازه بعید نیست مسئله محاربه علیه حکومت اسلامی فقط شامل حکومت شخص رسول خدا وائمه اطهار باشد یعنی اینکه بگوییم این حکم قتل محارب در عصر غیبت فقط شامل محاربه ای است که علیه اصل دین انجام می شود نه حکومت (واین منوط بدین است که آیا حکومت غیر معصوم در این مسئله همان حکم حکومت معصوم را دارد یا خیرکه جای بحث است )
5- علت تعدد مجازاتها در آیه:
از آنجا که این محاربه شدت وضعف دارد تعیین حکم آن منوط به نظرقاضی وحاکم شرع است چون گاهی شخص علیه دین حرب راه می اندازد که اینجا جرمش سنگین تر است وگاه علیه حکومت اسلامی محاربه داردواین حکومت اسلامی نیز گاه حکومت امام معصوم است وگاه حکومت غیر معصوم ،شخص محارب و نوع محاربه نیز از لحاظ خطر وشدت وضعف فرق می کند به هر حال هر کجا اقتضای حکمی جدا گانه را دارد ولی نکته مسلم آن است که حکم قتل در محاربه وفساد فی الارض قدر یقینی اش فقط محاربه مسلحانه لقصد الاخافه است وهیچ نوع محاربه وفساد فی الارض دیگری مشمول حکم قتل نیست
حال سوال دوم این است که حدو حدود خود محاربه چیست؟
آن هم یک مصداق یقینی دارد ویک مصداق مشکوک؛ مصداق یقینی همان است که در روایت آمده " تجرید السلاح لاخافه الناس" بعضی مثل آیت الله مظاهری در اینجا گفته اند مهم اصل محاربه است وتجرید سلاح یا اخافه مصداق اتم آن است ولی همان اشکال قبلی به این نظریه وارد است که بر چه اساسی می توان حکم را از مورد نص به مورد دیگر سرایت داد ودر صورت سرایت چه حد وحدودی در این مسئله ومصداق می توان قرار داد؟ بنابراین بهتر است در مسئله مهمی که مربوط به نفوس می شودپارا از مورد نص فراتر نگذاریم برفرض هم بتوانیم عنوان مستقلی به نام فساد فی الارض ایجاد کنیم اما باید گفت تمام فسادهای فی الارض (غیر از محاربه اصطلاحی) هر حکمی که شاملشان شود حکم قتل را نخواهند داشت زیرا هیچ فساد فی الارضی شدت جرم محاربه را ندارند

4-منظور از ناس در روایت چیست؟
با توجه به اینکه در آیه ،محاربه علیه دین خدا ورسول او آمده کلمه"ناس" در حدیث حمل بر تلازم می شود یعنی هر کس که با دین محارب باشدوتجرید سلاح کند قطعا محاربه او علیه مردم وعموم جامعه نیز خواهد بود بنابراین تجرید سلاح به قصد اخافه در صورتی که مستقلا علیه مردم باشد نه دین وحکومت، مشمول حکم محاربه شرعی نخواهد بودزیرا جمع بین آیه که در آن حرب علیه خدا ورسول آمده وحدیث که در آن کلمه ناس آمده این است که این ناس عموم جامعه اسلامی است وحرب علیه حکومت اسلامی ودین خدا یعنی جنگ علیه کل جامعه ومردم، زیرا کسی که علیه حکومت سر جنگ داشته باشد با مردم نیز وارد جنگ می شود بنابراین محاربه علیه شخص یا اشخاص خاصی که فرد با آنها سر عداوت دارد غیر از محاربه مورد بحث است چون محاربه در آیه فسادش بسیار گسترده تر است یعنی قصد قطع نسل وحرث برای رسیدن به قدرت وایجاد فساد"واذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل ..."
بعضی فقهانیز گفته اند که مجرد تجرید یا کشف سلاح در تحقق محاربه کافی است لکن برای این حرف هیچ دلیل محکمی وجود ندارد واجتهاد در مقابل نص است همان طور که بعضی فقها فرموده اند هر دوی اینها شرط است یعنی هم به دست گرفتن سلاح وهم قصداخافه واخافه نیز به این معناست که عمل او ایجاد ترس و وحشت در میان مردم بکند والا همان طور که آیت الله سید محمد حسین مرعشی در این باره بحث نموده اند
" نمي توان چنين كسي را محارب دانست وحكم محارب رادرحق وي خارج كرد.مگر آن كه اجماعي وجود داشته باشد كه وي نيز در حكم محارب داخل مي باشد واگر چنين اجماعي نباشد( كه نيست) اصل عدم اقتضا مي كند كه درحق وي حكم محارب جاري نباشد مضافا به اينكه مقتضاي قاعده نيز همين است،وتمسك به عموم ويا اطلاق از باب تمسك به عام ومطلق در شبه مصداقيه خواهد بود "
اگر در قرآن آیاتی بر ترغیب قتل مشرکین وکفار محارب مثل "فاقتلوهم حیث ثقفتموهم "می بینیم که در ظاهرحرب آنها اعم ار تجرید سلاح است باز قاعده را به هم نمی زند چون بحث ما روی محارب وباغی مسلمان است نه غیر مسلمان
بنابراین در باب مسئله مهمی مثل مسئله نفس اصل بر رعایت احتیاط واخذ به قدر متیقن ودفع حد به شبهه است در حالی که بعضی فقها راه عکس را طی کرده اند یعنی تا جاییکه توانسته اند سعی کرده اند در این مسئله توسع قائل شوند اما به قول آیت الله مرعشی "نمي توان درمسائل جزايي تفسير موسع كرد"
ازجمله این توسعه ها مسئله آلت وسلاح است بعضی فقها گفته اند ذکر سلاح در روایت از باب مصداق مشهود است والا توسع به زوربه طور کلی منظور است امااین نظریه پشتوانه ای نداشته وبه قیاس بیشتر شبیه است تا اجتهاد

اشکال دیگرقانون جزایی وجواب آیت الله مرعشی
ماده 186هرگروه يا جمعيت متشكل كه در برابر حكومت اسلامي قيام مسلحانه كند مادام كه مركزيت آن باقي است تمام اعضا وهواداران آن كه مواضع آن گروه يا جمعيت يا سازمان رامي دانند وبه نحوي در پيشبرد اهداف آن فعاليت و تلاش موثر دارند محاربند اگر چه در شاخه نظامي شركت نداشته باشند.
اشکال آقای مرعشی: در تعريفي كه از محاربه به عمل آمد معلوم گرديد كه در محاربه لازم است كه اولا،محارب مسلح باشد وثانيا،قصد افساد في الارض را نيز داشته باشد بنابراين اگر گروهي داراي دوشرط فوق باشند محارب محسوب مي شوند.اما اگر يك يا دوشرط مذكور را نداشته باشند محارب نخواهند بود پس اگر فردي يا افرادي مسلح نباشند وبا افراد مسلح همكاري نمايند.مصداق محارب نيستند ونبايد افرادي را كه از تعريفي كه براي محارب به عمل آمده است آنان را مصداق محارب دانست"
آیا دزد یا آدم ربا محارب است ؟
در روایت ،سارق محارب خدا ورسول ذکر شده اما مسلم است که مطلق دزد محارب نیست چون در قانون جزایی اسلام دو حکم دیگر نیز در مورد دزد آمده یکی حکم تعزیر در جایی که شرایط سارق برای قطع دست کامل نیست ودوم قطع دست در جایی که تمام شرایط برای این مجازات فراهم باشد که حدود 20 شرط است بنابراین آن دزد وقطاع الطریقی محارب است که دزدی مسلحانه نماید در ثانی عمل او به گونه ای باشد که صدق محاربه علیه دین خدا را داشته باشد لذا با توجه به خلاف اصل بودن ، این حدیث حمل برتنظیر تشریفی می شود یعنی السارق کالمحارب نه اینکه عینا سارق همان حکم محارب آن هم محارب اصطلاحی وما نحن فیه را داشته باشد
دوباره این سوال مطرح می شود که آیا این معنی از محاربه که در حدیث آمده است مصداق اتم محاربه است یا مصداق منحصر؟
از طرفی ممکن است گفته شود که مصداق اتم است زیرا با توجه به اینکه در آیه دیگری از قرآن عنوان فتنه ذکر گردیده وآن را بدتر از قتل معرفی نموده " والفتنه اشد من القتل" این قول تقویت می گردد زیرا فتنه اعم از تجرید السلاح است و غیر محاربه (به معنای مذکور)را هم شامل می گرددلکن مشکل در ثبوت حکم جزایی محارب برای آن است زیرا اشد بودن فتنه از قتل دلیل بر ثبوت حکم قتل برای مرتکب آن نیست
بنابراین از عنوان فساد فی الارض در آیه" مَن قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا ومن احياها فكانما احيا الناس جميعا" نیزحکم قتل استخراج نمی شود چون آیه در مقام بیان تشبیه قتل وفساد است نه در مقام بیان حکم آن دو واینکه حکم قتل ، قتل است دلیل بر این نیست که حکم فساد هم قتل می باشد به خصوص اینکه این فساد یک عنوان اعم ومجهول است وحد ومصداق آن معلوم نیست
ممکن است بعضی برای اثبات نظر خود بگویند که ازجمله مصادیق فساد فی الارض آنجاست که شخص چهار بار مرتکب جرمی می شود ودر دفعه چهارم (ودر بعضی جرایم دفعه سوم)اسلام حکم او را اعدام قرار داده است بنابراین اینجا فساد فی الارض غیر از محاربه است ودر عین حال نیز مجازات چنین شخصی اعدام است
جواب:این حکم از باب وجود عنوان مستقل فساد فی الارض نیست بلکه خود یک حد ومجازات معین ومنصوص است .
جای اشکال در جامعه قضایی ایران در مورد اعدامهایی که بر اساس فساد فی الارض صورت می گیرد این است که این مسئله منوط به تشخیص عرفی است وقاعده بر نمی دارد در حالی که جامعه قضایی آمده وبرای این مسئله مصداق درست کرده است مثلا در مورد مجازات حاملین مواد مخدر ما معتقدیم که خیلی از این اعدامها نه براساس این است که بسیاری از این افراد واقعا مفسد فی الارض وغیر قابل اصلاحندبلکه این بیشتر به خاطر عجز حکومت در مهار مسئله مواد مخدر است که در نهایت او را به این وا می دارد که از عنوان فساد فی الارض واعدام برای برون رفت از ناتوانی وتنگنااستفاده نماید علاوه بر اینکه در مسئله اعدام حاملین مواد مخدر در قانون جزایی ایران فرقی بین کسی که برای اولین بارآنهم در سن نوجوانی به این کار اقدام می کند و فقط یک کیلو گرم ماده مخدر را حمل می کند با کسی که یک قاچاقچی مسلح حرفه ای است ودهها تن مواد مخدر را حمل کرده وجود ندارد وحکم هر دو اعدام است در حالی که اگر بنای کار بر اساس فساد فی الارض باشد خیلی ها در این عنوان داخل نیستند یا نهایتا حکم اعدام در مورد آنها حکم افراطی است
گروه دیگری که گاه در جامعه ایران اعدام می شوند افرادی هستند که از آنها به عنوان اراذل واوباش نام برده می شود اگراعدام این افراد به خاطر اراذل واوباش بودن است که هیچ مجوزی ندارد چون این مسئله یک عنوان عرفی است نه شرعی واگر دلیل اصلی اعدام اینها ارتکاب به جرمی است که نص قرآن وروایات مجازات اعدام برای آنها قرار داده است مثل زنای محصنه وتجاوز به عنف اشکالی در آن نیست ولی اگر به خاطر ارتکاب به فعلی است که به تعبیر قانون مصداق مفسد فی الارض شده اند مثل آدم ربایی -سرقت مسلحانه -فساد مالی - جاسوسی و... اینجا همان اشکال قبل وارد است چون اولا ما عنوان فساد فی الارض نداریم ثانیا بعضی از این افراد واقعا به حدی نرسیده اند که مفسد فی الارض ومحارب خدا ورسول نامیده شوندثالثا اگر به این حد هم رسیده باشندمجوزی برای اعدام در غیرمورد تجرید سلاح لاخافه الناس " نیست اینجا هم به نظر می آید جامعه قضایی ایران به برای برون رفت از تنگنا وناتوانی در مهار بعضی هرج ومرج ها از حربه وعنوان فساد فی الارض بهره می برد به هر حال از یک طرف جامعه اسلامی موظف است حکم ونص اسلام را بی چون چرا وبدون ترس وهراس اجرا کند واز طرف دیگر هم حق ندارد از عنوانی مثل فساد فی الارض استفاده ناصحیح کند آنچه از آیه قران وروایات مستفاد است ما جرم مستقلی به عنوان فساد فی الارض نداریم والا اگر کسی قائل به آن است باید مفهومی که مصادیق خاص را در بر گیرد را معرفی کند آنچه آیه می گوید یک امرکلی است که روایت مصداق آن را معلوم نموده است که طبق آن مطلق سعی در فساد فی الارض که منجز حکم مربوطه نیست بلکه فقط فساد محاربه آن هم با سلاح واخافه منظور نظر است وما اصلا عنوان مستقلی در اسلام به اسم فساد فی الارض نداریم( تازه عالم بزرگواری مثل شیخ طوسی که ظاهرا عنوان مستقل فسادفی الارض را پذیرفته قائل به این است که از احکام چهارگانه در مورد محارب در صورتی حکم قتل در مورد وی اجرا می شود که او کسی را به قتل رسانیده باشد واین حرف او با توجه به شان نزول آیه وهمچنین قاعده درء حدود به شبهه مسئله ای است دقیق )بنابراین هر محاربی حکمش قتل نیست چه رسد به غیر محارب
واین اشکال بسیار مهمی است که حضرت آیت الله سید محمد حسن مرعشی نیز به آن اشاره کرده اند ایشان می گوید
"گروه ويا جمعيتي كه در برابر حكومت اسلامي قيام مي كنند از نظر موازين شرعي باغي محسوب مي شوند نه محارب ووقتي آنان مصداق محارب هستند كه ماقائل به ولايت فقيه نباشيم اما بافرض قائل شدن به ولايت فقيه كليه كساني كه عليه حكومت فقيه خروج مي كنند باغي محسوب مي شوند ومعلوم نيست چرا قانون گذار جرم بغي را در قانون مجازات اسلامي به ويژه با در نظر گرفتن مساله ولايت فقيه مطرح نكرده است وفقهاي عامه در مباحث جزا مساله بغي واحكام آن را مطرح كرده اند وشايد علت آن اين بوده است كه فقها جرم بغي را در مباحث حدود نياورده اند وآن را در مباحث مربوط به جهاد ذكر نموده اند وقانونگذار بدون توجه به جاي عنوان بغي در اين ماده عنوان محاربه را آورده است واين اشتباه باعث شده است كه دادگاهها احكام محاربه را برباغيان كه احيانا مجازات اخفي دارند اجرا نمايند وهمين اشتباه در ماده 187و188 نيز صورت گرفته است وحتي قانونگذاز پارا فراتر گذاشته ومصاديق ديگري نيز برمحاربه وافساد في الارض ذكر نموده است كه قطعا باتعريف فقهي محاربه سازگار نيست واين موارد عبارتند از ماده 504وتبصره ماده687وتبصره 1ماده 687قانون مجازات اسلامي مصوب سال 1375وماده 4قانون تشديد مجازات مرتكبين ارتشا واختلاس وكلاهبرداري مصوب 1367مجمع تشخيص مصلحت وماده 6 قانون تشديد مجازات محتكران وگرانفروشان مصوب سال 1367مجلس شوراي اسلامي وماده واحده قانون تشديد مجازات جاعلين اسكناس ووارد كنندگان آنها وتوزيع كنندگان وتصرف كنندگان اسكناس مجعول مصوب سال 1368 مجمع تشخيص مصلحت نظام وماده 2قانون مجازات اخلالگران در نظام اقتصادي كشور مصوب سال 1369 مجلس شوراي اسلامي ومواد 8و9و 11و12و15و16و19و20و25و26و27و33و43و44و50و51و52و53و57و60و63و64و65و70و72و73و90 قانون مجازات نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران مصوب 1371 مجلس شوراي اسلامي. علت تصويب اين قوانين از اين جاناشي شده است كه قانونگذاران در جمهوري اسلامي عنوان مفسد را مانند عنوان محارب عنوان مستقلي مي داند ومعتقدند همان حكمي كه در شرع مقدس اسلام براي عنوان محارب در باب حدود آمده است همان حكم براي مفسد في الارض نيز جاري است ودر بعضي مواد قانونگذار عنوان محارب ومفسد في الارض را بايكديگر عطف مي كند وبدون توجه كه در موارد مذكور تعريف محارب صادق نيست آنها را از مصاديق محارب قرار مي دهد"
اشکال بسیار دقیقی است در واقع ایشان می خواهد بگوید که منظور از این محار به در آیه همان بغی است نه محاربه ای مستقل که در کنار بغی قرار گیرد واحکام جدا یا مشابهی داشته باشد بنابراین فساد فی الارض همان طور که بنده هم گفتم به هیچ وجه جرم مستقلی نیست وتمام اعدامهایی که در کشور به عنوان فساد ومفسد فی الارض می شود همه باطل وبی ریشه است مثل فساد مالی - آدم ربایی - حمل مواد مخدر - و....زیرا منظورآیه همان محاربه یا به عبارت دیگر بغی مسلحانه است وتازه این هم در صورتی است که حکم موجود در قرآن را بتوان به حکومت غیر معصوم در زمان غیبت تسری داد واحکام بغی را در مورد این حکومت هم جاری دانست که اشکال وبحث دقیقی است
ایشان در بخشی دیگر می گوید:
محارب چون مفسد في الارض است يكي از احكام چهارگانه درباره او اجرا مي گردد زيرا فساد وافساد او دراين مرتبه ودرجه است كه چنين حكمي را اقتضإمي كند اما نبايد چنين خيال كرد فساد محتكر نيز دردرجه فساد محارب است از آن جهت که هردو مفسد في الارض هستند زيرا درست است كه هردو مفسد هستند امااين افساد كجا وآن افساد وهمه اشتباهات ازاين جا ناشي شده اند كه خيال كرده اند فساد وافساد في الارض درتمام موارد دريك درجه قراردارد ونتوانسته اند بفهمند فساد وافساد امري مقول بالتشكيك مي باشد ومراتب آن را عناوين خاص مجرمانه بايد معين نمايند آيا كساني كه درمقابل حكومت قيام مي كنند محاربند يا باغي درماده مورد بحث(186) قانونگذار بين محاربه بغي دراسلام تفاوتي قائل نشده است زيرا قيام عليه حكومت اسلامي را از مصاديق محاربه قرارداده است بااين كه مستفاد از كلمات فقهاي عظام اين است كه قيام عليه حكومت اسلامي از مصاديق بغي مي باشد اين اشتباه براي بعضي از معاصرين نيز اتفاق افتاده است ومنشا اين اشتباه اين است كه آيه شريفه انما جزاءالدين يحاربون الله ورسوله را هم چنانكه نسبت به هر مفسد في الارض تعميم داده اند وفقه جديدي را تاسيس كرده اند"
بررسی روایات:
بعضی فقها برای اثبات عنوان فساد فی الارض به روایت فضل بن شاذان از امام رضا علیه السلام تمسک کرده اند که در جواب سوال وی مبنی بر اینکه آیا قتل ناصبیون ودشمنان ائمه را جایز می دانند ؟حضرت می فرمایند " فلابحل قتل احمد بن نصاب والكفار في دارالتسقيه القاتل اوساع في فساد وذلك اذالم تخف علي نفسك واصابك يعني كشتن احدي از دشمنان اهل بيت وكفار درجايي كه بايد تقيه كرد جايز نيست مگر آن كه كسي از آنان قاتل ويا ساعي درفساد باشد
اما به قول آیت الله مرعشی :
اين روايت برجواز قتل هر مفسدي دلالت نمي كند بلكه فقط دلالت مي كند بر جواز قتل مفسد از كفاروناصبيان درصورتي كه تقيه اي دركشتن آنان وجود نداشته باشد،وحداقل حديث اراين جهت مجمل است .
اما من دلیل دیگری را هم اضافه می کنم : درست است که درروایت ساعی در فساد آمده ولی معلوم نیست کدام حد از فساد مراد است لذااز این جهت هم روایت مجمل می گردد وما حق نداریم از نزد خود حد برای آن معلوم کنیم

بعضی فقها نیز به روایت ظریف بن ستان استناد نموده اند که درآن امام علیه السلام در مورد مردی که زن خود را فروخته حکم نموده که دست وی قطع می شود دلیل این فقها این است که این قطع دست به خاطر سرقت نمی باشد چون اولا مال از نوع حرز نیست وثانیا اصلا اینجا سرقتی در کار نیست بلکه بیع است بنابراین باید این حکم از جهت فساد فی الارض باشد
جواب: چه اشکال دارد که این یک حد منصوص برای این جرم باشد ؟ واگر آن را حد ندانیم از اختیارات تعزیری امام معصوم بدانیم
ثانیا:اگر به خاطرمفسد فی الارض بودن باشد قطع دست همراه باپای خلاف باید باشد نه فقط قطع دست
ثالثا:اگربه جهت مفسد فی الارض بودن باشد باید بتوان حکم اعدام را هم برای او صادر کرد در حالی که هیچ یک از فقها به چنین جوازی تفوه نکرده اند
رابعا: یک روایت برای ساختن قاعده کلی کافی نیست ونمی توان آن را به هر جرم وفسادی سرایت داد

بعضی فقها نیز به روایاتی تمسک کرده اند که همگی مضمونشان این است که اگر کسی دزد وغارتگر را بکشد خون آن دزد هدر است
اما این هدر بودن خون دزد مربوط به جنبه دفاع است ونه مفسد فی الارض ،یعنی اینکه شخص مجاز است که در برابر متجاوزبه مال یا ناموس خود در برابر او بایستد و دفاع کندواگراتفاقا در این دفاع دزد کشته شود خون او هدر خواهد بود
در اینجا اگر قتل دزد به خاطرمحارب بودن او با خدا ورسول باشد باید گفت که اولا این مورد چون منصوص است داخل در حکم محارب است ولی دلیل نمی شود که چیزهایی راهم که نص در مورد آنها نداریم از پیش خود داخل در این حکم کنیم ونیز دلیل نمی شود که عنوانی برای قتل به نام فساد فی الارض داشته باشیم
ثانیا به خاطر خلاف اصل بودن ،این روایات حمل بر موردی می شوند که دزد یا قصد جان طرف مقابل را داشته باشد ویا اینکه در حین دفاع از روی اتفاق دزد کشته می شود به خصوص اینکه در روایت امام محمد باقر علیه السلام نیز به همین امریعنی قصد قتل از سوی دزد اشاره شده است فزارة، عن انس او هيثم بن برا (فزارة عن ابي هيثم بن الفرا) عن ابي جعفرعلیه السلام قال: قلت له: اللص يدخل علي في بيتي يريد نفسي ومالي فقال: اقتله فاشهد الله ومن سمع ان دمه في عنقي.

«فزاره از انس يا هيثم بن برا (فرازه از ابى هيثم بن فرا) روايت كرد كه گفت به امام باقرعلیه السلام عرض كردم: دزدى به قصد جان و مال من وارد خانه ام مى شود. امام فرمود: او را بكش، خدا را و هر كسى كه سخنم را مى شنود گواه مى گيرم كه خون او برگردن من باشد.»
البته قائلین به فساد فی الارض به بعضی آیات قرآن نیز تمسک کرده اند که آقای مرعشی به آنها جواب شفاف داده اند ودیگر لازم نیست بنده وارد این آیات شوم.

از این گونه تفسیرهای غلط در قانون متعدد است وآن هم به جهت این بوده که قانونگذاران نظرعده ای از فقها را از روی استحسان برگزیده اند بدون آنکه به دلایل مخالفین توجه داشته باشند یا در تعبیر اصطلاحات فقهی اشتباه نموده اند به عنوان مثال در باب حبس در مسئله معسر بودن بدهکارنیز همین اشتباه صورت گرفته قانون گذار گمان کرده کسی که نمی تواند قرض خود را ادا کند باید حبس شود در حالی که منظور از حبس در روایات حبس مال اوست نه شخص او ،که بحثی جداگانه ومفصل دارد .{ ما اصلادو مشکل اساسی در قانون نویسی داریم یکی این است که قانون نویسان در بعضی جاهها یا به مفهوم بعضی اصطلاحات شرعی درست توجه نداشته اند وبه حدو حدود وثغور مصادیق آشنا نبوده اندودوم اینکه درایجاد یک قانون بعضی جاهها نظر عده ای از فقها را از روی سلیقه بر گزیده اند در حالی که چیزی که به اسم یک قانون همه گیر بخواهد در بیاید یا باید اجماعی باشد یا اگر اجماعی نیست مطابق با احتیاط باشد }
اما بر خلاف آن چه ما گفتیم افرادی مثل آیت الله مظاهری در درس خارج خود اصرار به این می کنند که ما حتما عنوان مستقل فساد فی الارض داریم اما تا جایی که من دلایل ایشان را مطالعه کردم دلیل قانع کننده ای دستگیرم نشد مثلا اینکه گفته شود ملاک ،اقدام علیه امنیت جامعه است خوب اگر این گونه باشد شراب خور را هم باید اعدام کرد چون فرد با خوردن شراب امنیت دیگران را تهدید می کند یا تمام دزدان را باید مشمول این حکم قرآن کرد زیرا همه آنها مخل امنیت هستند گذشته از این وقتی برای بدترین جرم که همان محاربه علیه خدا ورسول او ست چهار حکم تخییری ایجاد می شود آیا برای جرایم دیگر که فسادشان کمتر از این مسئله است آیا می توان به طور قطع از مجازات اعدام آن هم منحصرا دفاع نمود؟

کسانی که می گویند همه مفسدان اجتماعی ومتجاوزین به حقوق مردم وسلب کنند گان امنیت اجتماعی یا هتک کنندگان آبروی دیگران باید اعدا م شوند این یا یک حکم احساسی و استحسانی است یا شرعی اگر استحسانی است که فایده ندارد واگر شرعی است آن را ثابت کنید بله ما که می گوییم دلیلی برای اعدام اینها نیست نه به معنای این است که اینها را مجرم نمی دانیم بلکه اینها باید به مجازاتها وتعزیرات دیگر مبتلا شوند همین کشورهایی که مجازات اعدام را متوقف کرده اند ودر عین حال در این کشورها همیشه مخلین به امنیت اجتماعی وجود دارند چه اتفاقی افتاده ؟ آیا اینها به خاطر بر داشتن مجازات اعدام حکومتشان منحل شده ویا در تنگنا گرفتار شده اند ؟

آقای مظاهری کلیت حرفشان این است که دزدان سر گردنه چون مخل امنیت اجتماعی اند باید اعدام شوند ما می گوییم باید مجازات شوند اما مجازات آنها قتل نیست چون ما برای قتل حکم صریح از شریعت می خواهیم در حالی که حکمی که شما از آیه استنباط کرده اید یک حکم اجتهادی وظنی است وحکم اعدام را نمی توان با حکم اجتهادی یا اصل احراز کرد بلکه تمام جرایمی که حکمشان اعدام است دارای نص هستند مثل ارتداد وزنای محصنه وقتل عمدوادعای نبوت وسحر... بنابراین با دلیل ظنی واستنباطی نمی توان صدها انسان را بالای دار فرستادهمه آنهایی که شما ادعا می کنید مفسد فی الارضند ما هم قبول داریم که اینچنین اند اما نکته این است که هر مفسد فی الارضی مجازاتش اعدام وقتل نیست  تازه اگر عنوان مستقل شرعی مفسد فی الرض را بپذیریم  با مفسد فی الارض عرفی متفاوت است وگرنه همه گناهان مصداق فساد فی الرض می شوند ثانیا بدترین جرم در جامعه حرب علیه خداست که در این مورد 4 حکم اختیاری وجود دارد (نه فقط قتل)آن گاه چگونه در مورد جرایم دیگر که پایین تر از این سطحند اصرار دارید که الا وبالله اسلام حکم اینها رااعدام می داند وبس بنابراین مهم این است که ببینیم حرف اسلام چیست نه اینکه ما خود چه حکمی را می پسندیم  جالب اینجاست که همین امروز خبری را شنیدم که دادگاه تهران دو نفردستگیر شده سیاسی  را به جرم ارتباط با انجمن پادشاهی  ویک نفر را به جرم داشتن ارتباط با سازمان منافقین  به اعدام محکوم کرده است واقعا آیا صرف ارتباط بدون اینکه شخص کسی را کشته باشد یا کودتایی انجام داده باشد می تواند مثبت حکم اعدام باشد؟!! یا مثلا اینکه اگر کسی 500 گرم ماده مخدر مثل تریاک از او کشف شود آیا این 500 گرم چه قدر در جامعه کاراست که مساوی با ارزش جان یک انسان شود وحکم اعدام را برای او ایجاب کند؟

ارتداد:
"...ولاترتدوا علی ادبارکم فتنقلبوا خاسرین"
ارتداد یعنی خروج از دین ؛وآن به واسطه انکارهمه یا بخشی از ضروریات دین (اصول یا فروع)حاصل می شودچه به قول باشد یا به فعل ،تردید نیز در حکم انکار است ونیز فرموده اند که در انکار یاتردید فرقی بین این نیست که قول شخص از روی عناد باشد یا اعتقاد ویا استهزاء
کافر دونوع است
فطری: وآن کسی را گویند که بر دین اسلام متولد شده وبعد از بلوغ کافر گردد چنین شخصی قتلش لازم است وتوبه اش مورد قبول واقع نمی شود وزوجه اش بعد از ارتداد بر او حرام می گردد واموالش بین ورثه او تقسیم می شود
اصلی : وآن کسی را گویند که بر دین غیر اسلام متولد شده باشد ،چنین شخصی اگر مسلمان شده وبعد دوباره کافر شود سه روز به او فرصت توبه داده می شود واگر توبه نکند به قتل می رسد
البته حکم قتل در هر دو مورد کفر مربوط به مرد است وزن به قتل نمی رسد بلکه حبس می شود تا زمانی که یا بمیرد ویا توبه کند
منظور از ضروریات دین نیز مسائل اعتقادی مشترک بین شیعه وسنی است بنابراین انکار مسائل اختلافی مثل امامت وعدل موجب خروج از دین نیست هر چند که خروج از مذهب را موجب می شود
برای تثبیت مجازات قتل درمورد مرتد اختیاروعقل وبلوغ وجدی بودن مراد ملاک است بنابراین کسی که از روی شوخی یا اکراه یا تقیه امر لازمی را انکار کند از این حکم خارج است "مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ وَلَـكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيم"
لکن سوال اینجاست که دلیل اعدام مرتد چیست مگر انسانها آزاد ومختار خلق نشده اند ومگرخود قرآن اکراه در دین را نفی نکرده است ؟
پاسخ : اولا "لا اکراه فی الدین" مربوط به مسلمان نیست بلکه مربوط به پیروان دیگر ادیان است یعنی آنکه یک مسیحی یا یهودی یا زرتشتی به هیچ وجه ملزم ومجبور به قبول اسلام نیست ولی شخص مسلمان باید به تمام احکام اسلام تن در دهد واختیاری برای او نیست که بتواند از اسلام خارج شود زیرا نفس تولد او دردامان اسلام به معنی تسلیم خلقی وفطری خود او در برابر آن است وکسی که در دامان اسلام متولد شده است وحجت بر او تمام گشته گرایشش به غیر اسلام از یک رذالت وگمراهی شدید حکایت می کند که سزای او جز قتل نیست از آنجا که اسلام یک دین فطری است (" ان الدین عندالله الاسلام" ) رو بر گرداندن از آن جز از عناد نمی تواند سر چشمه گیرد و گرایش به هر مذهبی بعد از اسلام عین ضلالت است ( ومن یتبع غیر الاسلام فلن یقبل منه )
چنین شخصی که حقانیت اسلام را درک کرده وسپس به آن پشت می کند دیگر به هیچ وجه قابلیت هدایت را ندارد ( فبای حدیث بعد الله وآیاته یومنون) بر خلاف کسی که در دامان کفر متولد می شود وبعد مسلمان می گردد وبعد از اسلام دوباره کافر می شود چنین کسی حکمش دربدو امر قتل نیست زیرا پرورش وتولد او در دامان کفر فطرت او را به کفر نزدیک تر کرده تا به اسلام ودارای گرایش اولیه فطری وخلقی به اسلام نیست برای همین است که دوباره به کفر گرایش پیدا نموده بنابراین کافر تا کافر از جهت رذالت وضلالت فرق می کند ما در فقه کافر راسه نوع می دانیم کافر کتابی وغیر کتابی وکافر مرتد واحکام اینها نیز در بسیاری موارد با هم تفاوت دارد قرآن علاوه بر اینکه بین هر یک از این سه تفاوت قائل شده همه افراد کتابی را هم در یک مرتبه نمی داند مثلااز میان کفار کتابی نصاری را از همه از جهت ایمان وگرایش به حق بالاتر معرفی نموده است" ذلك بان منهم قسيسين ورهبانا وانهم لا يستكبرون "
البته کافر کتابی نسبت به اعتقادات اختصاصی ما کافر است وکفر در مورد آنان به همین معنا است واینکه در روایت آمده که خداوند بهشت را بر کافر حرام نموده است منظور کفار غیر کتابی یعنی کسانی اند که خدارا قبول ندارند نه کفار کتابی که در بسیاری از امور با ما مشترکند از جمله اعتقاد به خدا ومعاد ونبوت و....
کافر از هر نوعی که باشد وقتی که درفطرت دین خود متولد می شود اگر اسلام هم بیاورد بین اسلام او با اسلام کسی که از ابتدا مسلمان بوده فرق وجود داردواینکه توبه مرتد پذیرفته نیست به خاطر آن است که کسی که از روی علم واعتقاد وبعد از شناخت کامل واتمام حجت به کفر گرایییده کفر او ناشی از انکار باطنی وحقیقی است البته بعید نیست که این یک حکم ظاهری باشد وبینه وبین الله ممکن است توبه مرتد مورد قبول واقع شود اما حکم قتل را به خاطر مصالحی که خود اسلام تشخیص داده از میان بر نمی دارد
اما چرا مجازات مرتد اعدام است؟ به خاطر آنکه هیچ مسلمانی جرات نکند به سادگی دین خود را به بازی ومسخره بگیرد ودیگران را نیز آلوده کند چون معمولا مرتد دیگران را نیز به ارتداد وا می دارد در واقع این مجازات نشات گرفته از قاعده لطف است از آن جهت که ورود در اسلام یک لطف ورحمت است وخروج از این رحمت ولطف، نهایت شقاوت و بی خردی است
چندی قبل دیدم یک سایتی که گردانندگان اصلی آن دو ایرانی خارج از کشور بودند (که یکی از آنها ازمجریان تلویزیون آزادی آمریکا ودیگری یک دانشجوی ایرانی در استرالیا بود) با نهایت بی شرمی ووقاحت با اعلان باند کثیف خود با عنوان عقاب ایران ،مطالب بسیار موهن علیه مقدسات اسلام نوشته بودند که زبان از بیان آنها واقعا شرم دارد اینها به راحتی همه مقدسات از جمله وجود خدا وقرآن ونبوت را به راحتی رد کرده وجسارتهای بسیار شدید به آنها وارد کرده بودند وجالب اینکه مدیر این سایت بدون هر گونه ترس اسم وعکس خود را هم در سایت قرار داده بود من فکر کردم که دلیل این وقاحت چیزی جزاین نیست که احکام جزایی اسلام به خصوص حقیقت اشداء علی الکفار در جامعه ما درست پیاده نشده است اگرواقعاچند انسان مرتد را بدون دغدغه اعدام می کردند دیگر کار به اینجا نمی رسید که آشکارا باذکر نام حقیقی بیاینداین گونه به اسلام توهین کنند ودیگران را هم با منطق فاسد خود آلوده سازند اینجا واقعا اعدام مرتدین برایم فلسفه پیدا نمود ومجازاتی مناسب تر از آنچه اسلام در این موردقرار داده در ذهن خود نیافتم همه هم که متاسفانه در خوابند می بینند وراحت از کنار آن می گذرند باز امام خمینی رحمه الله علیه زمانی که بود فریادی می کشید وبرای اسلام دلی می سوزاند ودر میان افکار خواب آلود با اعلام حکم اعدام مرتدی مثل سلمان رشدی باعث توجه وبیداری مسلمانان می شد ولی امروزمی بینیم که همه فریادها وغیرت ها در گل فرو نشسته ، بنده وظیفه خود دیدم که حداقل کاری که می توانم بکنم این است که از طریق سایت خود این گروه را مرتد اعلام کرده وخواهان قتل آنها به وسیله مسلمانان غیور شوم یکی از اعضای این گروه که بعدا از جریان با خبر شده بود به من ایمیل زده ووعده کشتن مرا داده بود .
ناگفته نماند که بین محاربه وارتداد تلازمی نیست یعنی ممکن است کسی محارب باشد ولی مرتد نباشد وممکن است کسی مرتدباشد ولی محارب نباشد
اما چرا زن مرتد به قتل نمی رسد؟ یکی از دلایل این مسئله آن است که مرد در عقل کامل تر از زن است ویکی از امتیازات نقص عقلی زن همینجا به کمک او می آید از آنجا که خداوند حجت عقل را برزن تمام نکرده ازاو تکلیف کمتری متوقع است علاوه بر آنکه تکلیف زن واصلا خلقت او در نظام عالم تبعی است نه اصلی"

سب معصومین سلام الله علیهم
از افراد دیگری که اسلام حکم بر قتلشان داده است اهانت کنند گان بائمه اطهارند اعم از اینکه کافر باشند یا (به ظاهر)مسلمان ، اگر مسلمان باشند که نفس سب ولعن از سوی آنان ارتداد را نیز به همراه دارد بنابراین جرم آن از ارتداد ونفی عادی امامت ورسالت بالاتر است اینگونه هم نیست که ما اینجاعنوان مستقل فساد فی الارض داشته باشیم بلکه همین نفس اهانت ،سبب قتل ایشان است ( کما اینکه بعضی حدیث رضوی در مسئله قتل سابین را دلیل بر وجود عنوان مستقلی در اسلام به نام قتل مفسد فی الارض گرفته اند)
در قتل این افراد بر خلاف مسئله ارتداد اذن ودستور امام یا حاکم شرع لازم نیست بلکه قتل این افراد برای هر مسلمانی که اطلاع بر این امر حاصل کند جایز می باشد این جواز قتل شامل سب کنندگان همه معصومین از جمله وجود مبارک حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها می شود
اما اینکه آیا انبیاء دیگرهمین حکم را دارند یا خیراقوی نزد فقها جواز قتل است
مدعی نبوت نیز در همین ردیف قرار داردومجازات او اعدام است
اما بعضی فقها گفته اند در صورتی که شخص از کشتن سب کننده بر جان یامال خود یا مومن دیگر بترسد جواز قتل منتفی است( واین انتفاء جواز در صورتی است که شخص بخواهد بدون اذن حاکم شرع حکم را اجرا کند )
اما یک اشکال در این مسئله وجود دارد که اولا خوف بر جان در رده خوف مالی نیست ثانیا اگر اذن حاکم شرع هم باشد باید در صورت خوف بر هر کدام از اینها حکم جوازباز هم منتفی شود پس بهتر است که بگوییم در صورت عدم اجازه از حاکم شرع اجرای این حکم چه در صورت خوف یا عدم آن برای همه مردم جایز است به این شرط که این خوف بر جان خود شخص باشد نه دیگری ونیزدر صورت اذن حاکم شرع اجرای این حکم به نحو واجب کفایی برعهده همه لازم است مگر در جایی که خوف جانی مترتب بر آن باشد که در این صورت حکم وجوب تبدیل به جواز می شود
دلیل آنکه مسئله سب از ارتداد جدا آمده به خاطر آن است که اهانت به ائمه اطهار امری است مربوط به امامت وامامت نیز جزو اصول مشترک مذاهب اسلام نیست بنابراین چنین شخصی داخل در عنوان مرتد نمی باشد بلی اگر اهانت علیه رسول اسلام باشد به معنی نفی نبوت است وارتدارد رانیز موجب می شود

ساحر:
حکم ساحر وجادوگر اسلام قتل است اگر ساحر قبل از اقامه قضا توبه کند حکم قتل از او برداشته می شود
ساحر به کسی می گویند که با انجام اعمال خارق العاده ذهن وفکر مردم را مغشوش کند فرق نمی کند که انجام اعمال خارق عادت از چه طریق صورت گیرد چون روایات در این باب عام است و مصداق عرفی آن ملاک است البته منظور از ساحر فقط ساحر مسلمان است وروایات شامل حال کافر نمی گردد زیرا تصریح گردیده که "کفر بدتر از سحر است "بنابراین اگر کافر به خاطر کفرش واجب القتل نیست پس برای سحر هم واجب القتل نیست پس چرا مسلمان ساحر واجب القتل است؟

برای اینکه سحر در حکم شرک وارتداد می باشد زیرا فرد با کنار گذاشتن واقعیات دین وعمل به شریعت قصد آن را دارد که از راه غیر معمول به خواسته خود رسیده وفعل خود را فائق بر فعل خدا کندساحر فکر وذهن دیگران را نیز مدهوش ومقهور اعمال خود کرده وگاه انسانهای ضعیف الایمان از همین راه از دین وحقیقت جدا می شوند ومسیرطاعت را رها کرده ومرید ساحر وسحر او می گردند بنابراین سحرعلاوه بر اینکه شرک است دیگران را نیز به شرک وا می دارد البته شعبده بازی معمولی ظاهرا جزو سحر نیست زیرا همه می دانند که در ورای این اعمال چشم بندی است وقصد چنین افرادی هم هنر نمایی است نه استفاده سوء ولی منظور از ساحر کسی است که با اعمال خارق عادت که از طریق طلسم وتسخیر انجام می دهد نوعی اعجاز در ذهن مردم ایجاد می کند که در نتیجه مردم به سوی او رغبت کرده ودر عمل به شریعت خود سست ومرددمی شوند بنابراین قدر یقینی آن است که در سحر قصد ساحرمحاربه با تقدیر واراده خداو دعوت به سوی خویش باشدبه خصوص آنکه در روایت تصریح شده که سحرو شرک مقرون یکدیگرند سحر به دو دلیل اساسی حرام است اول اینکه سحر ذهن وفکر مردم را از مسیر اصلی زندگی منحرف کرده وایشان را در انجام وظایف دین وتوجه به تکلیف سست کزده وبرای رسیدن به این قدرتها راغب ومایل می کند دوم اینکه ساحر با سحر خود اراده  در مقابل اراده وخواست خدا ایجاد می کند ودر پی تغییرمصالح الهی است







-        اسلام ومجازات اعدام 
اسلام ومجازات اعدام2


مقایسه ایران وجهان:
کشورهای دنیااز لحاظ مجازات اعدام به سه گروه تقسیم می شوند 1- کشورهایی که مطلقا این نوع مجازات را درهیچ موردی از جرائم ندارند 2- کشورهایی که فقط در مسئله قتل نفس این مجازات را وضع نموده اند 3- کشورهایی که مجازات اعدام درقانون قضایی آنها فراگیر تراز مورد قتل نفس است که معدود کشورهای اسلامی از جمله ایران که قانون قضاییشان بر اساس اسلام طرح ریزی شده از این دسته اند ایران دومین کشور از لحاظ تعداد افرادی است که در طول سال اعدام می شوند که البته می توان به صراحت گفت که از لحاظ موردی (یعنی جرایمی که برای آنها مجازات اعدام وضع شده )نیز ایران در میان کشورهای دنیا رتبه دوم بعد از چین را دارد در کشور چین برای 68 جرم  حتی  مثل نپرداختن مالیات وقاچاق دارو مجازات اعدام وضع شده است   در کشور ما حکم اعدام درتمام جرایم به غیر از بعضی موارد که تحت عنوان فساد فی الارض می باشند، شرعی ودارای حکم صریح قرآنی وروایی است واجرای آن یک امر واجب ولازم بر حکومت است وحکومت را اختیاری در تغییر این قوانین نیست مثل قصاص -ارتداد - - زنای محصنه و...
بنابراین هیچ راهی برای گریز از این احکام نیست چرا که اگرجامعه ای مدعی اسلام است باید همه چیز را بر اساس اسلام اداره کند واز آنجا که ما معتقدیم دین ما جامع تمام احکام وترسیم کننده عدل واقعی است وهیچ کمبودی در هیچ بعدی ندارد لذا حاکمیت موظف به آن است که در آنچه حکم صریح اسلام است قاطع عمل کرده واز لوم لائم خوف وهراسی نداشته باشدوالا اسلامیت حکومت مورد خدشه خواهد بود
اسلام یعنی عدالت:
این نکته را باید مد نظر داشت که احکام اسلام بر اساس مصالح کلی است بنابراین مواردی که از نظر بعضی ،ایراد واشکال به دین محسوب می شود به خاطر آن است که دیداین افراد جزئی و محدود بوده ودر قضاوت خویش فقط به یک جنبه وبعد می نگرندونه به تمام جوانب وحواشی ، بنابراین در فهم دقیق عدالت ودر نتیجه مصادیق آن دچار اعوجاج گشته اند یا اینکه احساساتشان بر عقل ومنطق حاکم است والا مسلم است در تضاد بین رای ما و شریعت ، مسلما شارع ، معصوم تر - عاقل تر-عادل تروحکیم تراز ماست " وهو العزیز الحکیم" واز او جز عدل صادر نمی شود ظلم از صفات عدمی است که وجود آن برای خداوند محال است زیرا ظلم زمانی تحقق می یابد که مانعی بر سر راه عدل که ازصفات وجودی واصالی است ایجاد شود در حالی که هیچ چیز مانع خداوند در تحقق این صفات نیست ( فانه لا یعجزه شی فی السموات والارض)
ما انسانها از آن جهت مرتکب ظلم می شویم که یا مقتضی وانگیزه در وجود مان برای تحقق عدل وجود ندارد یا آنکه این اقتضا وجود داردلکن مانعی درونی یا بیرونی ما را از تحقق آن باز می دارد درحالی که در مورد واجب الوجود هم مقتضی در حد اعلی واشد است وهم مانع مفقود می باشد .لکن از او جز عدل صادر نمی شود( وباالعدل قامت السموات والارض) بنابراین تمام اوامر ونواهی واحکام شرع مبنایی جزعدل وحکمت الهی ندارند

مخالفان اعدام
در سالهای اخیرتضادآراها وبحثهای زیادی در باب مجازات اعدام وجود داشته وحتی دامنه این مسئله در سال گذشته به مجمع عمومی سازمان ملل نیز کشیده شد هر چند در آنجااکثریت کشورها موافق حذف مجازات اعدام شدند اما این بیشتر یک نظر خواهی بودتا یک مصوبه، زیرا این مسئله از مواردی است که تصویب یک قانون برای آن با وجود پارادکس ها وتضاد در تعاریف حقوق بشر ومعیارهای دور از هم کار مشکلی است وحقوق دانان بین المللی نیز خود به این امر آگاهندزیرا هرجامعه ای معیارهای خاص خود را در قانونگذاری دارد واین هم بر می گردد به اختلافی که جوامع در تعریف حقوق بشر و عدالت واصلا تعریف انسان دارند
البته ناگفته نماند که ایران اصلی ترین محور این هجمه ها وانتقادهاست زیرا در جامعه ایران برای مواردی اعدام وضع شده که در هیچ جای دنیا مشابه ندارد وگستردگی اعدام در ایران موجب شده که نظر بسیاری از حقوق دانان وطرفداران حقوق بشر بیش از گذشته متوجه این مسئله گردد البته می توان مخالفان اعدام را به سه گروه تقسیم کرد
1- گروهی که فقط از دیدگاه حقوقی به این مبحث نگاه می کنند که طبق معیارهای آنان اصل مجازات اعدام یا بعضی از موارد اعدام مثل زنا مخالف باعرف یا قوانین پذیرفته شده در دنیاست
گر چه این موارداز نظر عرف وقوانین جهانی چندان قابل هضم وپذیرفته شدنی نیست ولی این دلیل نمی شود که ما به خاطر اعتراض دیگران حکم اسلام را تعطیل کنیم یا آنکه حکم شریعت خود را به زور بر دیگران هم قالب کنیم مسلم است مثلا زنای محصنه(در صورتی که با رضایت هر دو طرف باشد) در خیلی از کشورها رایج است وحتی جرم عادی هم محسوب نمی شود چه رسد به اینکه مجازات آن اعدام باشد ولی به هر حال ما بر طبق اسلام عمل می کنیم وکار به فرهنگ دیگران نداریم وچون داعیه اسلام وحکومت اسلامی را داریم هم موظیم که شرایط ازدواج آسان را فراهم کنیم و سن ازدواج اسلامی را در جامعه جا بیاندازیم و ازدواج موقت را ترویج کنیم وهم در کنار آن کسانی را که مرتکب فحشا می شوند سخت مجازات نماییم والا اینکه فقط به بحث مجازات رو آوریم بدون آنکه شرایط بزهکاری وگناه را در جامعه مرتفع کنیم کار عاقلانه ای نیست وچنین رویه ای مورد قدح و جرح خواهد بودواعتراض حقوق دانان صحیح خواهد بود
2- گروهی که مغرضانه به این مسئله حمله ور می شوند و از آنجا که با نظام موجود ایران مشکل دارند این مسئله را بهانه ای برای تشویش اذهان قرار داده وسعی می کنند از ایران چهره ای نامنعطف وناقض حقوق بشر ترسیم کنند بدون آنکه پایه های استدلالی شان چندان محکم باشددر حالی که اگر این قوانین در کشورهای غرب وجود داشت شاید اینها اصلا توجهی هم به این مسئله نمی کردند وراحت از کنار آن رد می شدند به هر حال باید توجه داشت عمده احکام قضایی ایران،ریشه در شرع وحکم قرآن دارد وربطی به نظام وحکومت ندارد واگر قاضی جامعه اسلامی در جایی که باید حکم اعدام صادر کند از آن سرباز زند خود مجرم وگناهکار خواهد بود"ومن لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون" به هر حال غیر منصفانه است که برای رسیدن به اغراض سیاسی و مخالفت با یک نظام، اساس قانون را که مبتنی بر دین وعدالت است مورد حمله قرار داد " ولا یجرمنکم شنان قوم علی الا تعدلوا..."
نه تنها در مسئله اعدام کلاً در هر بابی که تضادی بین قانون اسلام وعرف وقوانین بین المللی وجود دارد اینها سریعا به جمهوری اسلامی حمله ور شده وبدون در نظر گرفتن معیارها واستدلالهای دینی، صرفا به وجود همین تضاد وعدم تبعیت نظام ایران از قوانین وعرف بین الملل در جهت محکومیت بسنده می نمایند
سوم:  گروهی اند که صرفا احساسی به این مسئله می نگرند در مصاحبه ای که اینجانب با شبکه بی بی سی در مورد مجازات اعدام داشتم وحرفهای دیگران هم در این باب مطرح می شد کاملا محرز بود که بعضی از آنها فقط از دید احساسی ورقت منشانه به این مسئله نگاه می کنند ولی انصاف این است که باید در این مسئله عقل وعدالت رانیزدر کنار احساسات قرار دهیم مسلم است که تمام یا اکثر قضاوتهای احساسی با واقع منطبق نخواهندبود قرآن خود نیز به این رویه واحتمال دخل احساسات در اجرای عدالت اگاه بوده ومجریان عدالت را از تفوق عواطف بر عدالت بر حذر می دارد مثلا در مسئله اجرای حد زنا می فرماید " ولا تاخذکم بهما رافة فی دین الله"(شما را در اجرای حد الهی نسبت به آن دو رافت ورقت فرانگیرد)
کسانی که برای قصاص شوندگان دل می سوزانند اگر با صحنه جرم خود آن شخص در هنگام جنایت روبرو می شدند قطعا عواطفشان نسبت به مقتول بیشتر از قاتل می بود مشکل اینجاست که این افراد فقط به صحنه ای می نگرند که این آقای قاتل در ظاهری مظلومانه به دار آویخته می شود ولی اصلا به نوع وصحنه جنایت او فکر نمی کنند اگر قرار است عدالت را حاکم قرار دهیم حکم این است که خون قاتل نباید رنگین تر از خون مقتول باشد" اینکه قرآن فرموده " ان النفس بالنفس"(1) یک حکم عقلی است نه صرفا شرعی، یعنی اگر دیگران هم در مسئله عدالت ،واقع بین باشند به همین حکم خواهند رسید کما اینکه خیلی از کشورهای غیر اسلامی مثل آمریکا نیز برای قتل نفس مجازات اعدام دارند وحتی با وجود رای اکثریت کشورهای جهان مبنی بر مخالفت با حکم اعدام ،آمریکا از کشورهایی بود که باز با لغو این حکم مخالفت کرد
کسانی که با مسئله اعدام، احساسی مواجه می شوند وبا آن مخالفت می ورزند اگر همین قاتلی را که برای او دل می سوزانند یکی از نزدیکان وعزیزان خود آنها را به قتل برساندیا اگر همین شخصی که به ناموس دیگران تجاوز به عنف کرده با نوامیس آنهانیز همین کار را بکند آیا باز هم مخالف حکم اعدام در مورد او هستند قطعا نیستند پس نظر این افرادتبعیضی واحساسی ویکطرفانه است نه عقلانی
مخالفین اعدام که به اسم دفاع از حقوق بشرداد سخن می رانند ظاهرا فقط قاتل برای آنان بشر است نه مقتول و با توجه به روایتی که قبلا ذکر کردیم که طبق آن رضایت به قتل انسان بی گناه در حکم شراکت در قتل اوست مخالفان حکم قصاص مصداق همین مسئله اند زیرا کسی که با قصاص یک قاتل جانی مخالفت می ورزددر واقع به هدر رفتن خون مقتول رضایت داده وخود را شریک در جرم قاتل می نمایند .
مخالفان اعدام چه می گویند؟
اینها حرفشان این است که یک قاتل جانی را نباید اعدام کرد بلکه باید این مجازات به حبس ابد تبدیل شود واین را دیگر نفی نمی کنند یعنی حبس ابد را تقریبا همه کشورهای مخالف اعدام قبول دارند خوب آیا شما فکر می کنید مجازات حبس ابد یک لطف وتخفیف برای این مجرمین است قطعاحبس ابد چیزی دست کم از یک زندگی مرده ندارد وبه قول معروف" مرگی است به نام زندگانی" ثانیا خرج ومخارج اینها بر عهده دولت خواهد بود واین یک بار سنگین اضافی است که جامعه باید در قبال اینها بپردازد بنابراین مجازات اعدام هم برای خود اینها وهم برای جامعه راحت تراست چون در واقع ما با حبس ابد یک عذاب ورنج بدتر از اعدام را به مدت دهها سال بر اینها اعمال می کنیم بدون اینکه بهره ای از زنده بودن این افراد نصیب جامعه شوددر مصاحبه با شبکه بی بی سی خانمی قبل از من مصاحبه داشت واز مخالفان حکم اعدام ( به نحو مطلق)بوداتفاقا مجری شبکه در جواب او همین اشکال را مطرح کرد واو نیز جوابی برای گفتن نداشت.
من به کسانی که به حکم اعدام دراسلام اعتراض دارند می گویم که این قانون نیست که قاتلان را اعدام می کند بلکه این اولیای دم هستند که دخیل در این حکمند والا در صورت عفو قاتل از سوی اولیای دم ،مجازات اجتماعی قاتلان در جامعه ما از بسیاری از کشورها کمتر است زیرا خیلی از کشورهامجازات چنین اشخاصی را حبس ابد قرار داده اند در حالی که در جامعه ما حداکثر این حبس ده سال است
بعضی از مخالفان حکم اعدام ،احساسات را آن قدر از حد گذرانده اند که حتی اگر یزید را هم بخواهد اعدام کنندبازبرای اوهم دل می سوزانند یادم نمی رود در جریان اعدام صدام حسین که حدود بیست وپنج سال با دیکتاتوری وحشیانه یکی ازخونبارترین کارنامه های حکومتی تاریخ را از خود به جای گذاشت زمزمه هایی از گوشه وکنار بلند بود که نشان ازابراز رقت نسبت به حال او داشت اینها فقط به همان تصویر وصحنه اعدام او نگاه کرده اند که بی کس وتنها وبی زبان وبا حالتی حیران ومظلوم نمایانه طناب دار به گردنش انداخته می شود ولی اگر اینهاحداقل نگاهی کوتاه وگذرابه کارنامه سیاه جنایات وی می کردند حاضر بودند که خودشان طناب دار را به گردن او بیاندازندحتی در آن زمان آقای خاتمی رئیس جمهور وقت که خود از مخالفان حکم اعدام بود گفت : با اینکه من با حکم اعدام مخالفم اما معتقدم اگر یک جا جای اعدام باشد همینجاست .
مخالفین فکر می کنند که شارع مقدس ودین یک ماهیت خشن وضخیم دارد که از عواطف واحساسات بویی نبرده است وفقط آنهایند که می فهمند احساس یعنی چه؟ خیرهیچ کس رحمت واحساسش بالاتر از خدا نیست اما خداوند در کنار احساس ،عدالت وحکمت هم دارد که ایجاب چنین احکامی را کرده است در واقع اسلام هر دو بعد را در تربیت جامعه اعمال می کندزیرا نه رحمت مطلق ونه عذاب وتنبیه مطلق هیچ یک به تنهایی در تربیت فرد وجامعه موثر نیستند " نباء عبادی انّی انا الغفور الرحیم واَنّ عذابی هو العذاب الالیم" در جایی که حرف از رحمت است کسی در این مقوله سبقت بر خداوند ندارد ودر جایی که بحث تنبیه واجرای قانون وشدت عمل ااست کسی حق ندارد اعمال رقت کند درحالی که خداوند شدت و قاطعیت را واجب نموده است چنانکه در بار ره اجرای حد زناکاران از اعمال احساس ورقت نهی می فرماید : ولا تاخذکم بهما رافه فی دین الله ...

کشورهایی که در باب قتل نفس مجازات اعدام را وضع کرده اند در واقع عادلانه ترین راه را برگزیده اند اگر غرب قانون دین را در دستور کار خود ندارد لکن در بسیاری از قوانین اجتماعی به همان احکام وقوانین تجربی رسیده اند که مطابق با معیارهاواحکام دینی ماست وروز به روز نیز قوانین آنها عادلانه تر می شودوحتی در اجرا وعمل به این قوانین در بعضی جهات جلوتر از ما حرکت می کنند چندی قبل فیلمی مستند از تلویزیون پخش شد که مربوط به یک جنایت در آمریکا وحکم عادلانه قضات آن کشور بود ماجرا این بود که در یکی از ایالات آمریکا سه جوان سفید پوست یک سیاه پوست را به خودرو می بندند واو را آن قدر روی زمین می کشند تا کشته می شود چندی بعد از این حادثه تکان دهنده بالاخره قاتلان شناسایی ودستگیر می شوند وبعد از دوسال بالاخره رای نهایی صادر شد ودو تا از اینها به مجازات اعدام با صندلی برقی محکوم شدند نکته مهم در این ماجرا این بود که برای اولین بار در تاریخ قضایی آمریکا سفید پوستی به خاطر قتل سیاه پوست اعدام می شد اعدام این دو نفر اولا موجی از خوشحالی را در میان هواخواهان حقوق بشرآمریکا پدیدار نمود وحتی خانواده های قاتل هم در برابر آن اعتراض نکردند وثانیا تاثیر اجتماعی عمیقی در میان مردم آن شهر ایجاد کرد که همگان متوجه عواقب چنین جنایاتی گردند وبا چند نفر از جوانان آن ایالت که مصاحبه می شد تاثیر عملی این دو اعدام در گفتار آنها کاملا محرز بود

اجرای احکام در ملا عام :
اسلام فقط در یک جا اجرای حکم در ملا عام را لازم وواجب دانسته وآن اجرای حد زناست نه اجرای حکم اعدام در حالی که خیلی از احکام اعدام در ملا عام انجام می شوند واین جای انتقاد دارد چون همین مسائل است که فشار غرب را که شاهد تصاویر این اعدامهایند بر می انگیزد البته اعدام در ملا در ابواب دیگر غیر از زنا امری است مباح یعنی اینکه در اسلام نه دستوری بر علنی بودن رسیده ونه بر علنی نبودن لکن این مسئله باید طبق شرایط ومصالح انجام شود
اعدام زیر 18 سال
یکی از مباحث مهم در این باب بحث اعدام زیر 18 سال است همان طور که عرض کردم چندی پیش مصاحبه ای با شبکه بی بی سی در مسئله اعدام داشتم که البته از آنجا که وقت مصاحبه محدود بود نتوانستم به طور کامل حرفهای خود را بیان کنم لکن در مورد اعدام زیر 18 سال به تفاوت سن بلوغ در اسلام وغرب اشاره نمودم که به هرحال سن بلوغ در اسلام با آنچه که عرف جهانی مطرح است فرق می کند در اسلام سن بلوغ برای دختر 9 سال وبرای پسر 15 سال قمری است در حالی که در قانون بین المللی این سن هم برای پسر وهم دختر 18 سال است( البته وقتی آنها می گویند سن بلوغ 18 سال است این بلوغ هم شامل بلوغ اجتماعی وهم عقلی است وفرد واقعاازهمه جهت مستقل وآزاد وبالغ است ) حالا وقتی که اسلام این سن را سن بلوغ مطرح کرده یعنی در این سن شخص مفسده ومصلحت را کاملا می شناسد پس اعدام او اعدام یک طفل وخردسال نیست بلکه اعدام یک شخص بالغ است که البته مجری بی بی سی اشکال خوبی را وارد کرد که اگردر این سن شخص بالغ محسوب می شود چرا دربسیاری از مسائل اجتماعی حق تصمیم گیری واختیارواستقلال برای او وجود ندارد( وفقط وقتی که حرف از اعدام می شود آنها را بالغ می دانیم)؟

این ایراد مجری را بنده قبول کردم اما وقت نشد که در مورد آن تفصیل وشرح دهم خلاصه :ایرادی که در جامعه ایران هست اینکه قانونگذاربین سن بلوغ شرعی وسن بلوغ عقلی واجتماعی تفصیل وفرق قائل شده وبین آنها فاصله زیادی است آیا در واقع بین بلوغ اجتماعی وعقلی در اسلام فاصله است یا اینکه وقتی که اسلام حرف از بلوغ به میان می آورد شامل تمام ابعاد می گردد ؟
جواب این مسئله مقداری ظریف است وآن اینکه این سن بلوغ که اسلام می گوید قطعا از لحاظ عقلی است نه علمی
بلوغ عقلی یعنی فهم وتشخیص حق وباطل وهرنوع مفسده ومصلحت که عقل مستقل در فهم آنهاست وبلوغ عبادی هم که می گوییم زیر مجموعه همین بلوغ عقلی است بنابراین شخص در این سن قدرت فهم مصلحت ومفسده عقلی ودر نتیجه قدرت بر درک فلسفه وجودی واجبات ومحرمات دینی را نیز دارد هر چند که ممکن است عدم تجربه او در مسائل اجتماعی او را در بعضی جهات به کمال نرسانده باشد واین فرق بین عقل وسفاهت است یعنی ممکن است کسی عاقل باشد ودر عین حال سفیه هم باشد چون نقطه مقابل عقل جنون است وعقل وسفاهت قابل جمعند نه اینکه در مقابل هم باشند بنابراین عقل در مسائل حسن وقبح است وسفاهت در مسائل تجربی وعلمی ودلیل نیاز دختر به اذن پدر برای ازدواج حتی بعد از بلوغ شرعی ریشه در همین جمع بین عاقل بودن وسفیه بودن دارد وممانعت شخص از تصرف در اموال خود (محجوریت) نیز از مواردی است که در آن هم عقل حضور دارد وهم سفاهت وبه طور خلاصه باید گفت که عقل در حوزه کلیات وحسن وقبحهای معنوی وذاتی مطرح است وسفاهت در مسائل اجتماعی واکتسابی بنابراین این اشکال وارد نیست که بگوییم چرا اسلام بین این دو بلوغ تبعیض قائل شده است حالا مسئله قتل هم از مواردی است که به عقل مربوط است یعنی وقتی که شخص به بلوغ عقلی که همان سن تکلیف شرعی است رسیده باشد وشخصی را عامدا بکشد اینجا چون عاقل است کاملا به قبح این امر آگاه است ودرست همان تشخیصی را دارد که یک انسان 40 ساله داراست وسفاهت اجتماعی او دخلی در این مسئله ندارد چون او به فعلی اقدام کرده که فقط عقل اینجا دخیل است وربطی به سفاهت وعدم سفاهت نداردوجوب عبادات شرعی هم همین گونه است یعنی امری است که مربوط به عقل می گردد وبرای فهم ضرورت اطاعت وعبادت نیاز به اکتساب نیست بلکه اینها همه امور ذاتی اند که وقتی شخص به سن خاص رسید همه اینها را کاملا فی ذاته در ک کرده ومی پذیرد
نکته مهم این است که بلوغ عقلی صرف تشخیص خوب وبد وممیز بودن نیست بلکه حدی بالاتر از آن است زیرا ما در فقه احکامی را در مورد ممیز داریم که مربوط به غیر بالغین می گردد بنابراین اسلام نه تنها یک فرد 15 ساله را عاقل وبالغ می داند بلکه برای او جایگاهی بالاتر از یک ممیزقائل است
تا اینجابه اصل بیان حکم اسلام پرداختیم اما این سوال مطرح می شود که آیا راهی وجود دارد که جامعه اسلامی بتواندبدون زیر پا گذاشتن حکم اسلام قانون بین المللی را بپذیرد ؟
جواب: مادر اسلام دو نوع احکام داریم اولیه وثانویه ، احکام ثانویه به احکامی گفته می شود که شرایط اضطرار یا عسر وحرج اقضایی را ایجاد می کند که به تشخیص حکومت تا مدت محدودی حکم شرع تغییر پیدا کرده یا متوقف می گردد حال این مسئله یک مسئله داخلی برای حکومت وجامعه اسلامی است اما در تقابل وتضاد حکم اسلام با قانون بین الملل چه باید کرد آیا اینجا هم حکم شریعت می تواند در بعضی موارد تغییر یابد ؟ در جواب باید تفصیل قائل شد ازیک طرف بین نوع احکام واز طرف دیگر نوع تحمیلی که ا زطرف جامعه بین الملل متوجه جامعه اسلامی است
مسلما از آنجا که جامعه بین الملل در حکم یک خانواده اند همه کشورهاتا حد لازم باید برای حفظ وحدت جهانی به این قوانین احترام بگذارندو سلایق شخصی خود را منطبق بر خواست جمعی نمایند اما ما در مطلق احکام شریعت اسلام نمی توانیم این حرف را بزنیم زیرا حکم اسلام در جامعه اسلامی لازم الاجراست ویک امری نیست که اختیار آن به دست ما باشد بنابراین ما نمی توانیم در مقابل قوانینی که با قانون لازم الاجرای اسلام تضاد دارند سر کرنش فرود آریم مگر آنکه ضرر قابل توجهی از این ناحیه متوجه جامعه شود

اما در مورد حکم اعدام زیر 18 سال :ممکن است گفته شود که اگر ایران بخواهد قانون بین الملل را اصل قرار داده وبپذیرد اشکالی در سیستم قضایی اسلام ایجاد نمی شود ولازمه آن تغییر حکم شریعت نخواهد بود زیرا ما نمی گوییم که که حکم اعدام باید تغییر کند بلکه زمان اعدام را تا سن 18 سالگی به تاخیر می اندازیم واین در ظاهر اشکالی ندارد ولی باز ایراد دیگری که هست اینکه به هر حال چنین شخصی باید تا سن 18 سالگی در زندان بماند خوب همین زندان وحبس یک نوع مجازات وشکنجه اضافه بر اوست یعنی این گونه علاوه براینکه شخص اعدام می شود چندین سال هم در اسارت وسختی زندان به سر می برد و این یک حکم اضافه بر دستور شریعت است وجای ایراد باقی است
حکم عجیب دستگاه قضایی کشور:
بعد از انتقادهای جهانی که به اعدام زیر 18 سال صورت گرفت رئیس قوه قضاییه دستور توقف اعدام زیر 18 سال را صادر نمود ولی عجیب این است که در این قانون جدید نیامده که مجازات اعدام این افراد به بعد از 18 سالگی موکول می شود بلکه مجازات حبس جایگزین آن شده است این قانون جدید بر مبنای توافقنامه های ایران وامضای رعایت حقوق کودکان در جهان انجام شد
واقعا جای بسی شگفتی است که به این راحتی حکم شریعت ونص قرآن این گونه نادیده گرفته می شود آیا تعهد ایران به آیین نامه های جهانی بیشتر از تعهد او به اجرای اسلام است ؟این تغییر حکم اسلام درماندگی وضعف حاکمان را در عمل به اسلام ودفاع ازحکم شریعت می رساند وجالب اینجاست که گفته می شود این قانون جدید بازتاب رعایت حقوق کودک براساس کنوانسیون مربوطه است که جمهوری اسلامی ایران آن را امضا کرده است.آیا زیر 18 سال از نظراینها کودک محسوب می شود آیا از نظر این قانون یک بچه دو ماهه با یک آدم 17 ساله هر دو کودک ودر یک ردیفند؟ (جالب است که پیرو این مصوبه ایران هم در فرم در خواست گذر نامه عنوان اطفال زیر 18 سال را به کار برده که خنده دار است ) ثانیا حق قصاص برای خانواده مقتول چیزی نیست که حکومت بتواند در آن تصرف کند
آقای جمال کریمی راد سخنگوی پیشین قوه قضاییه مهرماه 1384 از تدوین آئین دادرسی ویژه‌ای برای کودکان خبرداده بود که درصورت تصویب، افراد کمتر از 18 سال که مرتکب جرم شده‌اند، اعدام نخواهند شد.

وی در آن زمان گفته بود با حذف مجازات اعدام برای افراد زير 18 سال، قوانين جاری ايران با قوانين کنوانسيون حقوق کودک مطابقت خواهد يافت.
سوال اینجاست که انطباق حکم با کنوانسیون های بین المللی برای شما مهم تر از انطباق با حکم اسلام است پس اگر این گونه است تمام اسلام را باید عوض کنید وآن را مطابق با خواست وقانون جهانی کنید واز اسلام یک شیر بی یال ودم واشکم بسازید وباز هم بگویید حکومت ما اسلامی است
برخی منتقدان گفته بودند فردی که از دیدگاه قانون‌گذار حق رای دادن ندارد، یا حتی حق داشتن یک حساب مستقل مالی یا در یافت مستقل گذر نامه را ندارد. چطور است که در صورت ارتکاب جرم با او مانند یک بزرگسال برخورد می‌شود.
حال این آقایان حکومتی به جای آنکه جواب مستدل به اینها بدهند گمان کرده اندخدا در کارش وحکمش اشتباه کرده وحال لازم است که آن را درست کنند در حالی که ماقبلا جواب این نوع اشکالات را دادیم


(1)البته احراز گناهانی که مستوجب این نوع مجازاتها هستند کار آسانی نیست وبسیارکم پیش می آید که مثلا در باب شهادت ،4 نفرکه همه آنها عادلند دو شخص را در حال زنا ببینند آنهم زنایی که از نوع مشاهده مبال در مبال باشد وهر 4 نفر نیز با هم پیش قاضی آمده وبه این امر شهادت دهند ( چون در غیر این صورت حکم شرعی به حجیت نخواهد رسید مگر آنکه از راه دیگری علم به جرم حاصل شود) یا شخص خود بیاید وسه بار اقرار کند که البته اقرار شخص در این موارد چون حاصل پشیمانی است همین پشیمانی خود توبه محسوب شده وحد را از میان بر می دارد
البته اعدام در باب فحشا منوط به عدم تمکن وقرار نداشتن شخص در وضعیت محصور است همان طور که در مسئله قطع دست سارق که حدود بیست شرط باید جمع باشد و یکی از شروط ، عدم قحطی وتنگنای مادی است در مسئله زنا نیزدر فقه شرطی داریم که می گوید:کونُه متمکناًمنه غُدُواً و رَواحاً" یعنی زنایی که حکم اعدام را ایجاب می کند آن است که مرد صبح وشب متمکن از همبستر شدن با همسر خود باشد واگر متمکن از این امر نباشد در صورت زنا مجازات او اعدام نخواهد بود
وقتی که در مورد متاهل وضع این گونه است به نحو اولی در مورد فحشای فرد مجرد که حکم اعدام برای او وضع شده این شرط باید وجود داشته باشد یعنی بایدمتمکن از ازدواج باشد بنابراین فرد مجردی که به خاطر فقر مالی نمی تواند ازدواج کند یا دختر وپسر نوجوان بالغی که عرفا قادر به ازدواج نیستنداز این حکم مستثنایند

(2) این در صورتی است که جرم علنی شود در واقع حدودوتعزیرات برای کسانی است که قانون ،گناه آنها را محرز کرده باشد و مجازات برای جرم ثابت شده است نه جرم فی نفسه جرم فی نفسه  ممکن است با توبه پاک شود ولی جرمی که علنی می شود ربطی به این ندارد که  آیا خدا توبه شخص را فی نفسه پذیرفته یا خیربلکه از آن جهت که بر ملا شدن گناه باعث اشاعه فحشا در جامعه می شود شخص باید مجازات گردد بنابراین اسلام در عین حال سعی کرده راهها  وشروط سختی را برای احراز جرم وگناه به خصوص جرایمی که مجازات اعدام برای آنها مقرر است قرار دهد از آنجا که گفتیم نگاه عمده شریعت در مجازات به جهت باز دارندگی است این مبحث طبعا درجرائمی است که برای قانون محرز شده باشد ودر این صورت اگرمجرم مجازات نشود دیگران نیز بر ارتکاب به آن جرم راغب ومایل می گردند بنابراین جرم که عبارت است از گناه کشف شده ،یک ماهیت اجتماعی دارد(یعنی از آن جهت که فعل احراز شده شخص در تمام جامعه تاثیر گذار است بنابراین مجازات باعث می شود که اولا آن فعل به طور عملی در جامعه به عنوان جرم معرفی گردد ثانیا انگیزه افراد را در ارتکاب به آن پایین آورد) لکن اصل گناه تا زمانی که محرز نگشته یک ماهیت نفسانی دارد که فقط مربوط به ارتباط انسان وخداست که باز گو کردن آن نزد دیگران گناه بوده واقرار به آن نیزنزد قانون لازم نیست

نکته دیگر ی که از این بحث حاصل می شود این است که مجازاتهای اسلام بیشتر برای تخویف وانذار است تا اجرا شدن یعنی به همان اندازه که اسلام راحت این مجازاتها را وضع کرده واز آن سخن به میان آورده شرایط اثبات جرم را سنگین واصل را بر عدم تجسس وتقریر بر جرم قرار داده است .شارع اصل را بر ستر گناه وبخشش آن از راه توبه قرار داده نه مجازات قانونی ، روی این اساس است که انسان نباید از مجازات شدن مجرم خوشحال باشد چون چنین انسانی هر قدر هم که گناهکار باشد تا زنده است هنوز نزد او وخدا راه طی نشده وجود دارد در مجازات اعدام شرایط اثبات جرم سخت تر است وتا حد امکان سعی اسلام در این است که مجرم به این حد از مجازات نرسد واصل را بر فرار از این مرحله قرار داده ولی متاسفانه امروز در جامعه ما اصل بر اقبال به این مجازات است و خیلی ها به دنبال آن هستند که روزنه ای برای روانه کردن مجرم به پای چوبه دار پیدا کنند این ایراد دارد کثرت اعدام در جامعه اسلامی افتخار محسوب نمی شود همان گونه که نبود مجازات اعدام نیز افتخار نیست  مسئله " فادرءو الحدود بالشبهات" اگر بخواهد واقعا عملی شود من معتقدم که تعداد اعدامها می تواند به  یک سوم کاهش یابد ولی متاسفانه در جامعه ما یک حرکت رو به جلو یی  وجود دارد در واقع اصالت بر وجود  است واصل  در هر جرمی این است که شخص باید اعدام شود مگر آنکه دلیل محکمی بر عدم اجرای این اصل باشد !!! خود من هر بار که اخبار اعدام را می شنوم واقعا می بینم که  واقعا بسیاری از موارد جای ایراد شبهه وشک نسبت به وقوع جرم یا وقوع علت تامه برای ثبوت مجازات اعدام است اگر مسئله ای مثل حد زنا با قاعده درء حدود بالشبهه  بر چیده می شود به نحو اولی در مسئله اعدام صرف کوچکترین شبهه وشک حکم اعدام را از میان بر می دارد ولی قاضی به صرف اصالت الوجود المقتضی وعدم المانع حکم اعدام صادر می کند با اصل وقاعده عملی نمی توان حکم اعدام صادر کرد علم قاضی هم اگر حجت باشد باید به حد صد در صد رسیده باشد اگر یک در صد شک باشد باز حکم اعدام را از میان بر می دارد 

(3) این آیه می تواند اشاره به دو معنای دیگر هم داشته باشد 1- مسئله ارتباط روحی وعاطفی میان انسانهاوجریحه دار شدن عواطف جامعه از قتل مظلوم 2- انسانی که به خود جرات می دهد که بی پروا دست خود را به قتل مظلوم بیالاید اگر باز هم همان اقتضا باشد دیگران را هم می کشد واز کشتن هیچ کس باکی ندارد وجان هیچ کس برای او محترم نیست واین مانند آن است که همه مردم را کشته است
(4) از این احسان وعفو نه تنها قاتل بلکه عفو کننده نیز بهره مند می شود زیرا بخشش او طبق جمله دیگر قرآن ،کفاره گناهان اوبه حساب می آید:" فمن تصدق به فهو كفاره له " (واین در صورتی است که مرجع ضمیر را در "له" متصدق بدانیم نه قاتل که اکثر مفسرین نیز مرجع را متصدق می دانند )


-        اسلام ومجازات اعدام