ahmaad1353@gmail.com
آرشیو
آرشیو موضوعی
بررسی مسئله لعن
آفات سیاسی در نظام ...
حکم نماز قضای جمعی ...
ولایت فقیه
دانستنیهایی از جن
جایگاه اجتماعی زن در اسلام
معارفی از عاشورا
راهنمای تدریس پرورشی
تفسیر سوره عصر
حقیقت دعا
اثبات وجود خدا
بررسی مصداق شرعی قصد
حجاب وعفت
حکم استفاده از ماهواره
حوزه ومسئله معادل
حکم نماز وروزه در قطب وفضا
حکم شرعی سرقتهای اینترنتی
مفهوم عدالت در فقه امامی
نقدوجوب نماز وروزه پدربرفرزند
اسلام ومجازات اعدام
الهی نامه
شوخی وطنز در اسلام
یاد داشتهای روزانه
تبادل لینک
سروده های شخصی
رابطه با آمریکا
حقیقت عشق
ازدواج موقت
پاسخ به شبهات رضا فاضلی
جایگاه اصلاح طلبی در اسلام
حکم ریش تراشیدن
پیرامون مهدویت
پیوندها
همسریابی
همسریابی (2)
نوش ونیش (طنز)
زندگانی
ثبت نام ازدواج موقت
شوک
بهترین لینکهای ایرانی وخارجی
دانلود فیلم رایگان
آخرین اخبار سیاسی
حال وهوای حلال
جستجو گر فارسی دهیو
ازدواج موقت
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
55-
من زغم تو خویش راپیروتباه کرده ام/ روح انام خسته از ناله وآه کرده اممی کُشی ونمی دهی ره به مقام بوسه ات/ مردم ازاین هوس مگر من چه گناه کرده ام
ناله وداد من نداد آب حیات وصل تو/ سیر امید گرچه تا خانه ماه کرده ام
هجرتو برد از کفم داعیه صلاح را/ صفحه جان نگر که بس تاروسیاه کرده امگر بشود نصیب من صد مه خوش لقا، سزد/ چون زشراروصل طی این همه راه کرده ام
هیچ خلاص چنگ تو نیست مگر که جنگ تو/ من که دل چو کوه را ذره چو کاه کرده ام
هیچ زعاشقان کسی نیست غریب همچومن/ بس که خموش ناله ها در دل چاه کرده ام
لشکر سرو قامتان گوبشود فزون که من/ رخنه در اندرون این خیل سپاه کرده ام
بیدق ورخ اگرچه صد جلوه کنند در میان/ اصل چوصید شه بود روسوی شاه کرده ام
تا که رسید بردلم غالیه می سحر / ملک شفق نهاده ام فتح پگاه کرده ام
54-
عاقبت زین قفس تنگ دری بگشایم/ گوی پرواز زعنقای فلک بربایم
شعله ای برکنم از خویش چوفانوس قمر/ قایقی سازم ودریای عدم پیمایم
رقم مغلطه برنقش روان نسپارم/ ساحت قدس خرد را زغلط بزدایم
قطره ای چند شوم در اقیانوس یقین/ خطی از دانش پنهان به کتاب افزایم
ترسم از قاعده دل چونهم پای برون/ گم وسرگشته شوم خود نشود پیدایم
بنده طبعم وهرسو طیران چون گیرم / عاقبت همچوپرستو به وطن باز آیم
صنمی کوکه در این شهر دل ما ببرد/ تا به نعتش رخ بی زیب سخن آرایم
شکر ایزد که مرا علم ادب باقی داشت/ که جز این باب به هم شد همه درهایم
دلم از قال ومقالات حجابی دارد/ بنما راه گلستان ودل صحرایم
ماه در جلوه سلاخ عجب نیست که من/ همه شب در غم کابوس رخ مهسایم
طمع از عافیتم سخت ببرّید که من / کشته شیوه آن شاخ گل رعنایم
53-
بود آیا که چو رندان ره مستی گیرم/ با حریفان دغا عیش ونشستی گیرم
چو جماعت شوم ار رند ومزور چه شود / یا به معنای دگر غیرت وجستی گیرم
ره پستی بود ار باده پنهان نوشم / بو که در جمع حریفان سر مستی گیرم
چونخواهد لب من بر رخ یارم شکفد / برامیدم که مگر دست به شستی گیرم
دل مرا گفت که از دهر ثباتی برگیر/ تاکی از جنگ درون فتح وشکستی گیرم
نذر کردم که رها چون شوم از نفس حرون/ ره میخوارگی وعشق پرستی گیرم
به جفا سرننهم پا زطلب در نکشم / تا مگر داد خود از قاضی هستی گیرم
عابدان گر همه ره توشه جنت گیرند/ تو به خود باش که من جام الستی گیرم
52-
صد فسون کردم که تا گمراه آیینت کنم / روزنی کو ای صنم تا رخنه در دینت کنم
درورای حسن وخوبی چون زیادم برده ای/ آگه از آن عشق بازیهای دیرینت کنمای عروس دل وفا کردی وخواهم بهر شکر/ باغ دهر وطاق مینا جمله کاوینت کنم
حسن تو بی عشق من آواره ای خود بیش نیست/صد شهود آرم که بر این عهد تضمینت کنم
توسن جان چون ز هر سو در گریز از شاه بود/ گفت اینک مات رخ بی اسب وفرزینت کنم
ننگ عشقم گر که ندهم پیش چشم دوست جان / آمدم تا خویش صید چنگ گرزینت کنم
ترسم این هجرتو بُبرد رشته عمر مرا/ پیش از آن کز بوستان وصل گلچینت کنم
ساعتی آن جان تلخ اندیش بگذارودرآ / تا زشهد شعر خود چون قند شیرینت کنم
51-
دلم از فکرت حیران شده خون گشته دگر/باز افتاده هوای می وپیمانه به سر
من که دل باز نمی داشتم از مشرب علم/حالیا شرب مدامم شده صد جام شرر
ساقیا باز به درگاه تو باز آمده ام / تا کنم رنج سفر را به یکی جرعه بدر
گر زحل اذن بیانم دهدو فسحت نطق/ باز گویم که چه کشفم شد از این سیروسفر
عاشق نقش معور نشوم زآنکه مرا/ دیرگاهی است که بر صورت بالاست نظر
رهروا خیره مشو، گر که امین تو صباست/ خویش داند به کجا ره برد ای جان پسر
گر که عشقت نبود از بر من نیز برو/ چشم خونریزمکن سوی دل ریش خزر
ترسم آخر به جویی اهل نظر را نخری/ اینچنین ار بودت حرمت ارباب هنر
تکیه برشب مکن و راز وبیان در لغز آر/ ماه نمام بود پرده دراند زخبر
50-
تو ای گردون گردان را زجامت هردم اهراقی/ بیا بر ختم این دفتر به می رنگین کن اوراقی
هزاران ذره می گردم سر از مهرت نمی تابم/به جان عشق مهر آیین که ندرانیم میثاقیبسی دوران تبه کردم چو در عمرم نظر کردم/ مدد ای بخت نو ورنه کذلک یذهب الباقی
چو عرض فکرت عارف برون از وسع کیهان است / نه حرص جاه وزر دارد نه خوف از فقر واملاقی
هزار عاشق بنا سازی سرادق چون براندازی / بنازم فتنه وبازی که در آشوب خلاقی
چوعشقم در س عقل آموخت گشتم سوی شهر اما/ زعاقل مسلکان آنجا ندیدم هیچ مصداقی
زنو ویرانه برسازم حقوق وقت پردازم /اگر گردد مدد ما را زنو آن فیض اشراقی
مخلص می کنم دفتر زشرح عشق او ورنه/ بسی ناسفته ها دارم نبود ار سد اخلاقی
49-
من از بهشت کجا وکی روم به سفر/ که نیست جز سر کوی تو عهد و میثاقم
من آشنای همه گلرخان این شهرم / طراز هیمنه عشق را حریص ومشتاقم
چه شد نهاد پاک مصفای عدل آیین / چه شد سرشت وطینت والای اشراقم
عمارتی نما تو ای مهندس دل/ مرا که زاروکلنگی واوراقم
دلم زغم شده خونین وباور دار / که بنده نه بر شیوه غلو واغراقم
حسد به خاک می برم من از حقارت خویش/ نگر که تا به حد است شان مصداقم
48-
ره عشق وبی شرابی هیهات/ من وتوبه از خرابی هیهات
من تشنه از سراب این دشت / تا رسم بر سرِ آبی هیهات
روح را سِیر دهم چون که نظر/ تا رسد سوی سحابی هیهاتمن ِ بیدار به خوابم خوانند / تو که پیوسته به خوابی هیهات
یار ماچون کند آهنگ جفا/ ندهد هیچ جوابی هیهات
زین تعامل که کند حبط اساس/ من وابقای ثوابی هیهات
ابر اوهام بر ِ عقل عظام/ گر نبارد به عتابی هیهات
دل بی صبر چه سازد زستم/ تارسد روز حسابی هیهات
مرو از دیده که باز این دل من/ تا کند خرق حجابی هیهات
47-
عاقبت دست حقیقت گره بگشود مرا / ورنه در ظلمت شب سوی فنا می رفتم
نه از این ختم که بس خسته ورنجور شدم / نه از آن روز که با ساز ونوا می رفتم
در جهانی که نیاسود دل از حیله ومکر/ عجبا بهر چه با حجب وحیا می رفتم
عشق چون پرده نادیده بیفکند زچشم /دیدم از قافله وصل جدا می رفتم
عاقبت صلح در افتاد میان من وعقل/ ورنه بی خدمت او فرط وفرا می رفتم
من که از وعده گل عمر تلف بنمودم/ به که با نای نی ورقص صبا می رفتم
بلبل افشاند سرشک از رخ ارکیده وگفت/ آخر ای راح روان بی تو کجا می رفتم
46-
امشب آن شور ونوا جانب اهل دل نیست/ بی کمال مه او عشرت ما کامل نیست
پیش روی تو چه سنجم مثل حور فلک/ که حق وصف جمال تو زوی حاصل نیست
سر خوش از آتش خورشید شباهنگ مشو/ سوی مشکاه ابد رو که زنور آفل نیستبر نسیمی که بود مرغ همایش چاووش/ دل من عاجل واقبال مرا آجل نیست
ناله من زشرار غم آزرم بود/ ورنه عفو گنه از دوست چنان مشکل نیست
شرح این قصه به خونابه نگاریم از آنک/ آنچه ما را به زبان است تو را در دل نیست
ای رقیب از پی آن بت چه خرامان آیی/ رو که اخگر نشدی عشق تو را مایل نیست
خون دل ریز زچشم وسر رحمت مفکن/ خود چنین خواهم اگر دل بر ِاوواصل نیست
دولت وصل تو افسوس که چون باد گذشت/ لیک ایام غمت دولت مستعجل نیست
گر چه بگسست دلم عهد وفاداری او/ شکر کز لابه خونبار دمی غافل نیست
45-
دوش می آمد صفیری از سروش/ کای طریقت پیشگان عیش ونوش
تا که تدبیر عمل باشد به کف/ ساغر میتان گوارا باد ونوش
در بر مکر خدا چون بینمت/دورمی گردی زسعی ای دل مکوش
ما نظر بازان هر جایی نه ایم/روی ورخسار ای صنم از ما مپوش
چون بدادی قدر وقت خود زکف / حالی ای دل زآتش حرمان بجوش
جان زبانگش چون نیا ید در صعوق/ خسته از خویش آمدم وز هر چه گوش
چون خریداری ندارد عقل ناب/دیده بر هم می نهیم ولب خموش
44-
تو به گردم نرسی دربر مستی ابدا
مگراز هر دو جهان خویش کنی نیک سوا
تا بود ملک دلت مزرعه نخوت وعجب
شوره زاریست که لا یخرج الا نکدا
43-
زفراقت همه عمرم به ملالت برود / دوصد افسوس که حاصل به ضلالت برود
به چمن نغمه صد چاک چودستان فکنم / زدل ار زمزمه وصل محالت برودمرو از ره زغم تیر ملامت که حسود / به جسارت زدر آید به خجالت برود
حالی ای سرخوش محتال زنفرین دلم / نگران باش و نگر تا چه به حالت برود
شکوه ای نیست زگرداب فراقت که جهان/ ساعتی نیست که بی مشی عدالت برود
غره بر حسن حبابی مشو ای گمره وصل / که زمانی زکف آن حسن وجمالت برود
بر امیدم که زشادی نفسی بگزینم / گرچه ایام شبابم به ملالت بر ود
رفت زبر آن بت مهروی ما / آن شکرین لعل سمن بوی ما
آنکه انیس دل سرگشته بود/ خاک درش جنت مینوی ما
طوطی طیار تجرد مقام / قمری خنیاگر خوشگوی ما
پیش که من عاشق رویش شوم / اوشده سرگشته گیسوی ما
مدعی عزم وفابود لیک/ رخت کشید عاقبت از کوی ما
شکر که مرعای دلش روی ماست / گرچه که رنجیده شد از خوی ما
دیده چوریزد همه سیلاب اشک / گوشه چشمی نکند سوی ما
کی به دل سخت تر از سنگ او / راه زند شبنم شب پوی ما
بیش که آن خال وخط از آن اوست / نام نهش طره هندوی ما
مرثیه عشق مرا چون ملک / بشنو تو از مویه خواجوی ما
41-
الا ای بلبل دستان کجایی / به اشک روی سنبل چندپایی
الا از پرده اسرار بر خوان / حدیث قدسی از عرش خدایی
طرب نفخی است لیکن زخمه یار / زند هر دم به زخم مادوایی
چنان پر گشت صحن سینه از عشق / که نشناسم وفارا از جفایی
مخوان بر من حدیث هول دوزخ / لقد کانت لهیبٌ من ورایی
به خیرش باد یاد آن روزگاران / که در گل بود بویی از وفایی
در افغان شد دل ازفریاد فرهاد / که بر مجنون ستاند خونبهایی؟
زفوج کشتگان درگه عشق / زمین پر لاله شد چون کربلایی
به پیش منصب ما پست آید / منیر اعظم وصدر علایی
همه زاد سفر بر بستم اما/زغیبم کس نزد کوس رهایی
من اندر گیرودار اشک وآهم / عروض آید زخود در هر هجایی
40-
جاده سرد غمت پایان نمی گیرد چرا
همزبان قلب من بودی ولی وحشی صفت
هم نشین ناله ام کردی ومجروح بلا
جاده سرد زغمت پایان نمی گیرد چرا
هر زمان این زخم کهنه باز می گردد زنو
فکرتم چون آبنوس
جز سیاهی بر نیاید از تنش
سهره خوشخوان من
دیگر نمی سازد طرب
گر چه خود ازنای جان
در اوج غرقاب فراق
نفس بی قیمت ز اندوهت بهاور می کنم
ای زغن در محضر طاووس جای عشوه نیست
کی رود در باورت کان خوش خرام
پرنیان فکرتش زاندیشه عشقت تهی است
39-
قدم یمن تو ای دوست مرابردونظر / ای لقای نگهت شمع دل ونور بصر
توکه از وادی ره یافتگان می آیی / زنگارم چه سخن داری وپیغام وخبر
مرغ صبرم دگر از دست بداده است عنان / لحظه عمری گذرد تا که تو آیی زسفر
نعره مرغ شب آویز زحد گشت برون/ چو شد عریان گل سرمست زسر تا به کمر
وقت آن شد که کشم جای دگر رحل وسرا/ مرحبا مرغ دل از این قفس تنگ بپر
بوی وصل آمد وپر لخلخه شد جان صبور/ گوکه صبری شود افزون به دو صد صبر دگر
گر گشایی قفس خاکی وبر عرش رسی / باز ایمن مشواز جانب نفست زخطر
چون من دلشده جان در طبق یار گذار / به بهای دو جهان بوسه زدلداربخر
خسته عشقم وطوفانی ومجروح جفا/ می کن از جانب ما ای مه معصوم حذر
سبزه وسرو و گل و مجلس تصریف هزار/ مطلع شعر ونوای طرب وشور سحر
نیست چون آن بت رعنای پریزاد به کف / این همه ضایع وباطل بودو هرز وهدر
حیله وحزم وشهامت چو به کار آری نیک / زین پس از کف نرود هیچ نگاریت بدر
طوطی باغ فصاحت نشدم ازره سهل / کردم از عشق هزار آیت وصد نکته زبر
- سروده های شخصی

38-
ای که به زبان حدیث رویش خوانی
شیدا نشدی که حال ما رادانی
آن طعن تورا زما جوابی نبود
معذور بدارمت که بس نادانی
37-
این رنج سفر زبهر دیدار تو بود
زیرا که دلم سخت خریدار تو بود
انصاف نبود اینکه نپرسی ما را
آخر که نه این دلشده زوّارتو بود
36-
ما را نبود شکوه زبیداد نگار
می کش که جز این نیست سزایم ای یار
مارا به دل از تو جز وفا یادی نیست
تو بی گنه وپاکی ومن بد کردار
35-
گل چورود از نظرخار شود جلوه گر
عشوه بی حد کند تاب نهد در کمر
بیهده باطل مکن وقت خود ای خاربن
رونق وناموس را بیش مده بر هدر
گر چه توشاخ تری با گل ما اندری
بردل ما رنگ تو هیچ ندارد اثر
نرگس ابهر کجاجلوه ابترکجا
رو به کناری نشین ای صدف بی گهر
بر خط خال تهی کس نگذارد بها
قیمت وقدر ای جوان در ادب است وهنر
لعل بدخشان او روی درخشان او
دورنگردد زدل کم نشود از نظر
نادره گوهرنگرزلف معنبر نگر
قصه ما حسن او کرد به عالم سمر
کس گذر از کوی او بر من عاشق نکرد
به که خود آنجا شوم تا که بگیرم خبر
عشق تو را خواستم فاش بگویم ولی
از بد اقبال من گشت در عقرب قمر
گوشه عزلت مها ازچه بدارم رها
حافظ نقش توام تا نرود از نظر
چشم به خون غرقه ام بر ره تو منتظِر
آن قدرعنای تو بهر منت منتظَر
کس نتواند کند مدح تورا زین نمط
بهر چنین عاشقی باش بسی مفتخر
34-
چو درد ما جانا بلای نادانی است/ درنگ در دنیا مزید حیرانی است
به ملکتی دیگرببایدم کاینجا /نه یار خوش ذوقی نه مرغ خوش خوانی استبه دین خشک ای دوست نیاورم ایمان / نگیرم این نکته که این چه ایمانی است
نه رومی رومیم نه زنگی زنگی / نه ملک ما فردوس نه دولت فانی است
یکی فرا رفته یکی فرو گشته / نه راه عقل اول نه دین حق ثانی است
نه مرد دنیاییم نه بنده عقبی / که حاصل از این ره نه سود چندانی استاگر چه آن ماست جهان خوش صورت / ایا که این طعمه به اهلش ارزانی است
زبانگ روز حشر غمی به دل ناید / دلم چو مستظهر به لطف ربانی است
33-
مرا جزمهر اودر سرنباشد
نوایی ازغمش خوشترنباشد
غلام آن بهار جان نوازم
که قدر او به کرّوفر نباشد
ندیدم همچوخود شیداوشی زار
الهی کس چومن مضطر نباشد
غررها دیدم از مکردوچشمش
که غداری چو او دیگر نباشد
چه می خواهد دگرتاراج کردن
که در کف هیچ خشک وتر نباشد
دلا نالان مباش از مکر وشیدش
که ظلم ومکر بی کیفر نباشد
الهی داد این سرگشته بستان
کزو در دل به جز آذر نباشد
به سرآمد غریو هجر اما
مرااین ماجرا باور نباشد
مرا شد طوق زرّین چنبر عشق
که مارا جز بلا زیور نباشد
زفعل ماست سعدونحس ایام
گنه از طالع واختر نباشد
عروج عشق را سیمرغ باید
که مرغ دانه را شهپر نباشد
غنیمت دان در این هنگامه هنگام
که بزمی هیچ ازاین خوشترنباشد
دلا ره توشه راه سعادت
جز عشق ساقی کوثر نباشد
32-
این تن رنجه مرا چند کشی به هر طرف
خسته عشق خویش را بوسه بده ولا تخف
دل نکند ملک که بر صفحه کشد گناه ما
جرم نه برپری نهد نی به دل پر آه وتف
گشت تو را عجب که من صید بتی شدم که او
غنچه نا گشوده یا باکره ای است در صدف
چند گهی هم عقل را بهر خدای شو مطاع
چند زعشق پر بلا چند زعمر پر تلف
مهر نگار خانگی خانه ببسته در دلم
گر چه که عشق او مرانی وطن است ونه هدف
گر زکمند او رهم ناکسم ار دهم دگر
مهر بتان دون برِ ِعقل عزیز خود شرف
جز که به خدمتت دلم مستعد دگر نبود
گر چه نمود بیش وکم تجربه دو صد حرَف
بنده عقل شد دلم پس چو ندید عاقلی
خنده وتسخری زد وباز گرفت می به کف
31-
هوای وصل می بویم
شرابی تازه می جویم
برامید جهانی نو رهی پر خاره می پویم
که از این ظلمت مطلق
وزین زندان پر وحشت
از این غربتگه دیرین
وزین روءیای بس شیرین
که از دام تعلق ها واز بند تملق ها
زدام یاس ودلتنگی
وزین مرداب یکرنگی
چونان طفلان گمگشته
پس از چندین پریشانی
زدهلیز نهان چون نور
گریزی برزنم آن سو
منم آن رندطوفان دل
که با سیمرغ عشق خود دریدم پرده شب را
واینک چون غباری خفته در آغوش صد امید
نمی دانم همی گویم
مرا عزم سفر افتاده اندر سر
حقیرم منگر اندر دام
که من هم روزگاری چون عقابی تیز بال وتیز چشم
ورای آسمانها آشیانم بود ،
توای باد شبانگاهی
مرو اینسان بدین مستی
بگیر افتاده را دستی
که بالم سخت بشکسته
امیدم سخت بگسسته
مرا بالی دگر باید
چو بر قافم سفر باید
که من گمگشته ای دارمکه شاید خویشتن را گم کنم در جستجویش لیک
قسم بر قامت هستی کزآن سر چشمه مستی نخواهم دل برید
آری
نهال ناز پرورده در این صحرای تنهایی دوروزی یا فراتر زآن
غریب وتشنه می میرد
مرا باخود ببر تا اوج محوستان
که گویا مادرم خورشید سراغم را زماه واختر وناهید می گیرد30-
تو ای یوسف نبودی بی وفا این سان
که بر دامان فکرتو زاندوه دل یعقوب
نبینم هیچ گردی را
شگفتم من که جان نازک آن شیخ عاشق وش
میان ورطه های خون فشان دل
چرا از تخته بند تن رهایی بر نمی گیرد
من عاشق بر دل یعقوب بی یارم
من آن دل را شوم بنده نه آن خد وقدو قامت
که خود رادرمیان حسن گم کرده
ولی انصاف خود پنهان نمی دارم
که مجنونان عالم را چه طرف ذلت لیلی است
که آخر از گلستان وفایش دامن گل بر نمی چینند
نباید از چه رو خود یوسفی باشی
که صد یکتا زلیخا را به دام حسن اندازی
29-
طوطی جان من وتو ای دوست
از چه شکّر شکند کنج قفس
همیانش بنه در زیر بغل
وروانش بکن آن سو وبگو
که دمی چرخ زند در دل چرخ
گفتی ای دوست دل ما زچه رو
دیر گاهی است نه آن سان شاد است
گویمت چون تن ما
فرش نشین گشته ولی
دل ما بچه عرش آباد استآری ای انسانها
روی پل خانه مسازید که ویرانی او نزدیک است
زیر پل آتش بگداخته ایست
که اگر لغزد پای
به دمی بلعد وبیرون ندهد هیچ دگر اصل من وما وتورا
آن سوی پل باغی است
که بود دیوارش همه از عنبر ناب
قصر او از یاقوت
چلچراغان شده با لعل وعقیق
وزمینش خرم
چمنش سبزتر از سبزه عشق
که ندارد سوی این باغ غم و غصه رهی
نه فنائیست نه پیری نه هراس ونه تعب
باید ازجاده گذشت
چشم خود آن سوی پل باید دوخت
وگریزی نبود
ره ما از وسط دشت بلا می گذرد
لیک آسان وسبکبال چو پر
که نلغزد پایت
ونگیرد نفست
که چو طفلان نکنی خانه مقصود رها
به دو بازیچه پستیا به طعم عسل زهر آگین
که نگردی غافل
که جهان تو سرای گذر است نه تهیگاه وقوف
چشم خود آن سوی این مزرعه می باید دوخت
که بود عاقبت مزرعه را زردی غم
آن سوی پلباغی استکه بود وسعت او به فراخی خیالات لطیف
کمترین ثروت تو ملکت عشق
کمترین منظره لطف جمال
پریانی است عفیف
که ندیده چشمی
خوش ورخشنده چو برف
به لطا فت چون ابر
نکشد جز تو کسی پرده زرخسار جمال
کمترین شادی تو رقص ابد
که پی جام وصال
می نشاند به لبت قهقهه ای
که ندارد فرجام
28-
خسته ام
خسته تر از آنچه به تصویر خیالت گنجد
زاشک من پرس حکایات جنون
کو داند
شرح هرسر نهفته که دراندیشه توست
کوله بار دل من
ناله افزای غم است
زمن از عشق مپرس
شرح این قصه خونبار دگر هیچ مجوی
گر چه من
تربیت یافه شیر ویم
نزد من نام از او هیچ مبر
چون نامش
می دمد هر نفسی در دل من
یاد آوارگی کوه وبیابان مرا
آن که سنگم زد وراند
خود ندانست مراکشت نه راند
آنکه بازیم گرفت
لعبتش بازی خونریزی بود
خوش به حالت که به رنگ تو نمی آید عشق
سخت این است
چه گویم که گمان می داری
هست همچون تب رنجنده تن
یا خراشی بر دست
یا زکامی در طبع
تو نمی دانی اگر
ماهی از آب به بیرون افتد
تن اوروی سیه خاره داغ
چه تپشها دارد
خسته ام
به دلم مانده بسی
حسرت سرو بلند
که پس از عمر کهن
همچنان سخت وستبر
قد برافراشته است
در شگفتم که زتاب وتب ایام جهان
وزپریشانی رخسار خزان
خم به ابرو نکشید
وزبیداد دی ترش وعبوس
خوش و آزاد آمد
وچو بیچاره چنار
هیچ عریان نشد از گردش چرخ
دفتر خاطره اش را دیدم
که به جز سبزی برگ
رنگ دیگر نگرفت
اگر او هم غم من داشتکزو
می خورد کوه بلند
غبطه صبر مرا
حالیا بود قدو قامت او
همچو همسایه وی
رز افتاده به خاک
یا تن بی جانش
سفره دل را هر صبح
باز می کرد برِزاغ وزغن
تنهایم
وچو طفلان به فرا گوشه رویا
دو سه تا یار خیالی دارم
همزبان دل من
ارغوان است واقاقی وسمنباغبانم
عرق از لاله می افشانم واشک
از رخ نازک یاس
وگهی می گیرمخارازپای گل سرخ چمن
جای دیگر نروم
کز هر سو
می زند زخم عمیق
دمبدم بردل من
ازفراسوی قفس
خسته ام
خسته از زحمت عقل خسته از محنت عشق
زحمت خویش زمانی ببرید از سر من
سایه کوتاه کنید از
بر من
شده سنگین پلکم
شده لرزان کلکم
وقت خواب است دگر
بالشم سبزه فکر
رواندازم چادر شب
27-
عرش به سجده آیداز طنین" محمد"/ نه این سراچه که عرش است زمین محمد
جهان وکار جهان همچوذره ای بینم/ که جمله آمده جمع درنگین محمد
هزار چشمه آفتاب عالمتاب / فروغ گیرد از ضیاء دین محمد
سرو نه درخوراست وتمثال صدقامت/به نزد سرو قامت متین محمد
اندر بهشت عالم علوی طمع نبرد/آن کس که شد به جنت برین محمدملک طفیل آفتاب شوکت او/جهان رهین حصن حصین محمد
شکست رونق سحر وکرامت عیسی / به سحرتابناک ومعجز مبین محمد
زملک تا ملکوت ازادیم تا آدم /بود غلام طلعت وزین محمد
زعجز مدح به تلویح بس این گفتار / که جز علی نبود همنشین محمد26-
زمین گلفام وفصل نوبهاره / نسیمش خوان صبا کز لاله زاره
زکوه خبر تا دشت هلیرود/ پراز گردو وتاکستان وامرود
نسیم دلکش هنزا وبالیست/ که گویی خاک اقلیم شمالیست
خوشا خلد عدن یعنی جواران/خوشا آن دشت سبز وجویباران
خوش آن حال وخوش آن رخسار وآن خال /خوشا آن دختر بور نمد مال
ببرد از سر خیال نافه چین/شمیم زیره وعطر ریاحین
مرااز سر کجا گردد خیالت/جمالت بارز آمد چون جبالت
عروس طبع را هرگز نبوسم/مگر آن دم که در چشمه عروسم
بنوئیه سیه نامش که بگذاشت/ازاین معنی چه منظور وغرض داشت
که لیلش گر چه چون روز آفتابست/دلم زان یار بدعهدش کبابست
مرا از هر تبارآمد یکی یار/ زترک ولر زایل وقوم افشار
مکن عیب ارکه ما را ضعف دین است/ که از شش سو بتی اندرکمین است
شهنشاهی شهی از سر بدرکرد/چوبرشوخ سلیمانی گذر کرد
شمیم گل نوای بلبل مست /کجازینجاتوان بار سفربست
زمین و کوه وصحرا رنگ خون گشت/ زگلهای جوان سرخ این دشت
نگر اینسو فقیه الدین سلطان/قدم فرموده رنجه در بزنجان
به غربت چهره در تربت نهاده/چواو گمنام وسلطان کس نزاده
چو معذوری زپابوس رضایت/دم سید علی موسی شفایت
تورا بینم همی ای خبر این بار/چنارت گشته افزون تر زپیرار
به کهساران خبر ار می نهی پا/حذر می کن خصوص ازمار کبرا
وگر غنجی به صیدت شد گرفتار/ رسانش قول من باصددل زار
بگوچون سازم ای آهوی بیشه/که آهودلبری رامم نمی شه
زبادام وبنه یاخز بگویم/ ویاازارچن وازگز بگویم
به هرجا هرچه کم بینی زاشجار/ در این بادیه بسیار است وپربار
زبند صید یارب باد دورش/ گوزن و تیهو وکبک وچکورش
می ای کز وی دوسال عقلت بلنگه/ بدان انگورش از خاک ترنگه
الا ای آنکه داری عزم ساوه/انارش هدیه بر از کوهپایه
به هر کوه ار گذر داری وهر دشت / نیابی در زلال آبی چوزردشت
صبا گر بگذری برخاک گنجان/ نفس مشکین کن از عطر شهیدان
که آن وادی به عشق وخون عجین است/تجلی گاه شمس وفخر دین است
وزآن سامان گلی رعنا دمیده است/که صد سرو از بلندایش خمیده است
هوای تربت یحیی رو دارم/ هوای خاک کوی یارو دارم
توراهردم به غربت می کنم یاد/که آبادی وبادت بیش آباد
زهر سو گر چه حسنش در فزاد است/زصنعت رونقش قدری کساد است
مکش روی از رواق وموطن خویش/ که نبود گنج حسنی خوداز این بیش
مگو اقلیم ما کم رزق ونان است / که همت چون نباشد این بهانه است
مرا مهرش عجین چون هست با خون/ زمن وصفش شنو نه از همایون
نه اغراق است زر نامم زمینش/ الهی حفظ می کن خادمینش
به فصل سردوسرما هم بهاری/ چرا چون مردمی دلگرم داری
جهان را چون نگین وزینت آمد / که مهد علم وگنج فکرت آمد
25-
سر کوی بلندت خانه کردم/ درآن خانه دلی ویرانه کردم
لب من آتش ولعل تو آب است / چه سود اما که آبت چون سراب است
نه کامی از تو ما را در دل آمد/نه سودی زین جهانم حاصل آمد
چونوشم داده ای زهرم منوشان /دل بیمارغم اینسان مجوشان
مرا با نقطه مهرت سرشت است / مرا گلزار گیسویت بهشت است
همه عمرم به سودای تو طی شد / تن زارم زغصه همچو نی شد
بیا تا کام از این ساغر بگیریم / که فردا رنجه وبیمار وپیریم
عروس طبع ما زینت نگیرد/ که زینت ها از او زیور پذیرد
غریق بحرم وکشتی شکسته/ خوش آن دلبرکه برساحل نشسته
چو ما را بسته زنجیر بنمود/ ره بیگانگی بنیاد فرمود
نه این بت بی وفایی کرد با ما/ که صد با ما چنین کردند جانا
مخوان بلبل که زارو ناشکیبم/ نگر چون در دیار خود غریبم
اسیرشاهدی گشتم پریروی/ که آبش نی رود با من به یک جوی
اسیر آن دلارامم دلارام/ که مارا باغمش خوش می دهد کامبگفتا ماه من با چشم گریان/ نگیرد عاقبت کار تو سامان
که این چوگان وگوی از بهر بازی است/ کجا ما را رگی از پاکبازی است
رضای وصل یارآسان نیاید/ گرآید لطف دل برجان نیاید
بگفت این را وکج بنمود راهش/ بزد بر خرمنم آتش زآهش
هر آنگه خواهم آرم ختم دفتر/ به دل باز آید از نو شور دلبر
لَما صافحتَ الا بالرّمیه/ وقبَّلتُ فضِفنی فی البلیّه
اصاحُ شُق نفسی فی بلائک / یقول لیق صبراً فی قضائک
24-
سرراهت به شوقت می نشینم/ کرم فرماقدم نه برجبینم
توکزاین کوی خواهی رفت چون باد/ غلام ره نشین راهم بکن یاد
ازآن روزی که مارا وعده دادی/ زما دیگر نکردی هیچ یادی
بیادلبر که من دورت بگردم/ پذیرای همه جورت بگردم
نگارمن یکی همتا نداره/ کسی دلبر چومن زیبانداره
زتو جست وگریزو رم خوش آید / زمن هم شرزگی چون شیر باید
چه رخساری چه ابرویی چه مویی / چه زیبایی ولی بد خلق وخویی
چهارده ساله یک محبوب دارم / که یاد او بود امید کارمامیدم بر خیالش کرده سایه /که ما را مهر او شد کار ومایه
بگفتی کفر باشد عشق دونان / ندارم حکم بر دل ای عزیزان
عجب این شوخ نو پاخوش خصال است / که گفت این میوه خوشمزه کال است
نگارم گفته امشب خواهد آمد/دم صبح است واو آخر نیامد
نگارا ازغمت پیرم نمودی/ بیا کزهجر خود سیرم نمودی
به کی در دیگ صبر اینسان زنم جوش/ به کی من بی زبان باشم تو خاموش
دو ماهه دل پکر نبضم یواشه/ طبیبم گفته نوش لب دواشه
چه باشد گر زبعد هجر باری/ نصیب مابود بوس وکناریدر آخر جوهر کلکم سرآمد/ ولیکن شعر من چون شکر آمد
23-
باردگر برد دل از دست من/ نوگل فتانه سرمست من
جز هنر عاشقی وشعر تر/ هیچ نیامد هنر از دست من
گنج غم وملکت بی حاصلی / شد همه ماحصل هست من
بود دلم طایر طوبی مکان /کرد هبوط از طمع پست من
کیست زحیرت برهاند مرا/ کیست گشاید ره بن بست من
شکر که از جادوی طالع نگر /آگه از احوال توشد شست من
خودبرو ای یار سفرباد خوش / خویش مکن بیش تو پابست من
22-
عذرم بنه زین هجران گر سیر خورم باده/ الشی اذاشتدَّ ینحلّ باضداده
فتح دل او کردن ازجانب مامشکل /امادل مابردن از نرگس اوساده
در شیشه کنم روزی خون تن هجران را/ کز اصل نماندم هیچ نه صورت ونی ماده
هرچند که جمله خلق صاحب نظرند اما /مقصد چو نمی دانند ضالند در این جاده
آن کس که تورا گنج لعل وزرودیبا داد /مارابه از آن یعنی گنج غم خود داده
آنکس که به عهد غم مشاط نشاطم بود/ می پرس مرادرره از بهرچه بنهاده
از دار جهان جانم اسباب سفر جوید/ زیرا به خطا راهش زین معرکه افتاده
رفتی و مرابگداخت این غصه که در عالم/ همزاد تو را گیتی آخر به کجازاده
دل مرد ریاضت نیست آن جای مراباید/ کان شیر وشراب وحورجمله بود آماده
21-
ای دل نشوی تا بنده او/ چون مه نشوی تابنده او
زان رو به جهان سرگشته شدم/تا مست شوم ازخنده او
بازار عمل اینست اگر/آخرکه منم شرمنده او
اوضاع جهان بازی است همه/ بنگر نشوی بازنده او
آن جوروستم بگذاشته ام /تا باز شود پرونده او
وصل ار طلبی دم درکش وباش / درپویش غم پالنده او
هر چند بریخت بال وپر من / شادم که شدم پرکنده او
ستار بود گرچه به جهان / بودیم چنین لافنده او
20-
روزی گذری کن به نهانخانه عشقت/تادرنگری دل شده دیوانه عشقت
خوش نیست قدوم تو به هر کوی وخرابه/ نیکو بود اما سوی ویرانه عشقت
از بام خیالت چودلم پرنگشاید/ خواهم کنمش طایر کاشانه عشقت
کی ختم شود فتنه زلفت که پس از من/ بسیار مکرر شود افسانه عشقت
ای قهقهه سرداده به گلبانگ تنعم /آیا خبرت هست زغمخانه عشقت
با جمله رقیبان تو دوشینه قراری / بستم به سر ساغر مستانه عشقت
جهدی کنم از نو که مگرکهنه متاعم / مقبول فتد بردر میخانه عشقت
هر چند که بند نفس آمد تب هجران / منت کشم از لطف صمیمانه عشقت
صحرای خیال من وگلگشت وصالت /گیسوی پریشان دل وشانه عشقت
در یاب مرا ای گل خندان که شد از دست/ ناز پروردوصال توو یکدانه عشقت
19-
چندان به ره عشق تو بر باد شدم/ کز بند غم ویاد تو آزاد شدم
از عشق تو بر خویش رسیدم چو نخست / آنگونه که از مادر خودزاد شد
پرتویی بردلم از کوکب پردیس فتاد /که رها از طلب جنت شداد شدم
بردلم بود چو فرهاد شوم شهره عشق/ وه که شیرین تر از افسانه فرهاد شدم
در طواف حرم زلف توآن جلوه گذشت /که من از بخت فروخفته خود یاد شدم
تا به دل صاعقه برق نگاه تو فتاد /فی الزمان امر تو را بنده ومنقاد شدم
خسرو ملک نظر بودم ومیر ره عشق/ همه بنهادم وخود بنده اوتاد شدم
خود نیم زآدم وحوا نیم از صلب فلک / زانکه من از غم واز عشق تو ایجاد شدمشکوه کم کن که به خود نیست مرا برگ سفر / چون که موعود در آمد سوی میعاد شدم
18-
در ره عشق تو ای گوهر یکدانه من / ذره ام لیک نگر شوکت شاهانه من
چون سرای دل خود بهر تو ویران کردم /خود بگو حال چه سازد دل دیوانه من
هرکجا خاطرم از وصل تو واثق افتد/ بود آن موطن وآن خانه وکاشانه من
دل من ذبح غم وناصیه ام در کف وی/ عشق تو باده ودل محفل ومیخانه من
گفتی آخربه کجا بود مرا عهد بگو/ خواندم از سرّ نگاهت هله جانانه من
گر چه طی شد همه عمرم به هواداری او/ نشد آن یارنه حنان ونه حنانه من
صبر مفتاح فرج آمد وآخرزشکیب / طالب وصل شدآن شاهد مستانه من
نسیه ام ده که بساطم همه شد مصرف عشق / من ودست تهی آخر چه زبیعانه من
آشنایی که لبم بوسه زلعلش می چید / حالیا گشته عدوی من وبیگانه منیارب از ما بشد این هجرولیکن نکند / که بود قصه کس قصه وافسانه من
17-
صد زمن بوسه حلالست برآن درج عقیق/ که به صد حال نگه داشتم آن عهد وثیق
مشکل افتاده حدیثش چو معما بردل/ شده افسانه دگر قصه آن لعل عتیق
گوش من برسخن یارو دلم سوی نگار / گوش دل نیست مرا در گذر ای یار شفیق
عشق آخر نه بلاییست که آسان گذرد/که در این ورطه هنوز اول راهیم رفیق
وقت آنست که غوصی کنم اندر دل عشق/ همچو یاران که به دریای تو گشتند غریق
یار من چون که برفت از پی بت بازی و عشق / من هم اندر عقبش رفتم از این راه وطریق
یارب این حکم روا بر من مخمور مدار / نه شراب رز ونه باده مختوم رحیق
به حقارت منگر سوی من گوشه نشین / که مرا ذوق جهان نیست بدین زخم عمیق
شعله ها در دلم افتاد زناکامی عشق/ کو شرابی که به یکدم کند اطفاء حریق
علم وعرفان وهنر گر چه که حسنند ولی / بندگی گر نبود جمله زفیرند وشهیق
نزد هر نفس ونظر جلوه عالم دگرست / بِِرِ من تلخ چو زهر وبرِ تو نغزوانیق
16-
ای سود عشق وسودات ابهی من الجواهر / شیداتر از من اما دوری گزین به ظاهر
یکدانه ،گر چه آمد صد مدعی رقیبت/ بیگانه ،گر چه هستی همسایه مجاور
در راه صعب مقصود حالی اسیر عشقم/ دردا که کس نپرسد چونی تو ای مسافر
دستش به سهل بستی هرکو که صیدگر بود/ دوران به خود ندیده است صیاد چون تو ماهر
در انجذاب وتقلیب چشم تو نادر آمد / واندر جهانگشایی تک تاز شد چو نادربا اینکه در خفایی صد ملک دل ربایی/ زنهار اگر بیایی در کوچه ومعابر
یک روز وعده بستی روز دگر شکستی/ ما را طبیعت آمد این دور وسیر دائر
عقلی که راهبر بود آن هم زره بدر گشت / باصد خطا که بندد طرفی ازاین مشاور
وحشی صفت رمیدم تا دشت خلوت خویش/ با ماه هم نشین وبا مشتری معاشر
تنگست وقت هستی رو کن به عیش ومستی/ تا چند خسته هستی از جور دهر جابر
صبر از مقام صبرم از رخ عرق فشاند/ مزدت دهد خدایت ای غمگذار صابر
تفهیم درس وحدت نبود مگر به تلویح/ مارا سر جدل نیست بهر دلیل باهر
جرم و جریره از ما رخت عفاف بربود/ عریان شدیم اینک کو عفو و لطف ساتر
مستا صلم نگارا صد پاره کن بلا را/ تقصیروجرم مارا دیگر ببر زخاطراعجوبه یار ما را همتا صفت نبینی / هم ظاهر است وباطن هم بادی است وحاضر
ای دل نگردی عاشق تا محو گردی از خویش / بنشین صباح دیگر در محضر اکابر
15-
جلوه حسن بتان مظهر هستی دگرست/ هر ورق را زچمن ساز نشستی دگرست
من چه تدبیر کنم نقش پریشانی خویش/ که مرا آینه جان به دودستی دگرست
هر کجا راه سپردیم سوی مرز عدم/ باز دیدیم که آن مبدا هستی دگرست
آخرالامر دل از دست برون خواهد شد/ حالیا کار نکوهمت وجستی دگرست
گوهری نیست در این ذات وجبلت مددی / که مرا باز سر عهد والستی دگرست
دست بر لب منه از ساغر من کاهل دیار / همه مستند ولی صورت مستی دگرست
همچو آن آتش وآبی که جدا ودگرند / خود پرستی دگروعشق پرستی دگرستواعظ ار دامن معشوقه نهم گو چه کنم/ تا که زلفش نگرم در کف مستی دگرست
تو زجنگ غم وشادی نرهی هیچ زمان / دل قوی کن که دم فتح وشکستی دگرست
14-
سرگشته وصالت سامان نمی پذیرد/ بازآ که بی تودردم درمان نمی پذیرد
خواهم دمی نشینم در گوشه خیالش/ اما چه چاره گر او مهمان نمی پذیرد
از ناله ودعایم بر حضرتش اثرنیست/ عذرم چو پار دیگر آسان نمی پذیرد
نبود عجب که چون باد هر لحظه در نفیرم/ آخردلم هوای زندان نمی پذیرد
غم باره ایم از عشق کاین مادر سیه دل/ طفل غریب خوددردامان نمی پذیرد
مااز دیار اقصی سیر بلا نمودیم/ بامامگو که مارا ایشان نمی پذیرد
عاشق برآن صنم شو کو هست عین ایمان/ نه آن بتی که دین وایمان نمی پذیرد
زهد تو گرچه نور است بی نور عقل کور است/کان یار دربرخود نادان نمی پذیرد
دنیا اگر چه باشد دار محن ولیکن/ جان نژند وقلب پژمان نمی پذیرد
آن کس که در جزع شد از عشق در فزع شد / مغبون بود که گنج شایان نمی پذیرد
13-
وصف نهان کجاوآن اصل رخ وشمایلت/ رخ بنمای تادمی چهره نهم مقابلت
قصه غم تو را چراگنج فنامنم منم / این همه خیل عاشقان نیست مگر که حاصلت
خوش بنشین به ساحل ای پاره جان وتن که من/ طعمه موج هائلم می نرسم به ساحلت
آن که به یک نظر مرا مست وخراب کرد ورفت/پرس در عمق آن نظر هان چه گذشت در دلت
لطف تویی نوا تویی ور تو برانی از درم / درد کجا کند دوا عاشق دون وجاهلت
زعشق تو من فنا شدم از دو جهان رها شدم/ دل چو فرو فتاد در قصه صعب ومشکلت
تاب رقیب وجسم او گوش مرا واسم او / می شکنم طلسم او تانرسد به منزلت
خلق کج وغم وحسد نقض وفا وفکربد/ می طلبم من از خدا تا نشوند شاملت
بهر کمال عشق من نقش نگار خوش قلم/ از لمعات حسن خود کرد تمام وکاملت
پرده ستر ما مها سخت دریدی از جفا/ عاشق ساده بین که بس خواند امین وعادلت
درکف خود دوصد مرا زنده نما وجان ستان / حق به کمال می نهم یک دل وجان چه قابلت
ای گل خوش نفس بده کام دلم به بوسه ای/ زآن همه نای عاشقی خسته شده است بلبلت
- سروده های شخصی

12-
آلاله ای کزین خاک ازاشک ما دمیده
خونی است کز شقایق بربرگ گل چکیده
زآن روز کز نگاهش حرف وصال خواندم
گلبانگ اشتیاقم گوش فلک دریده
پیران عشق تا کی افتاده بینی از چشم
مارا تفقدی کن ای شاخ نورسیده
سر تا قدم نشانش از جنت برین است
باور ندارم او در این خاک پروریده
صد میوه بهشتی بر آن درخت قامت
زان شاخ وبرگ اما یک میوه کس نچیده
ما را ندیده خواندی صاحب کمال اما
کی گوش در خور آمد چون اعتبار دیده
افسانه وصالش بگداخت جان ولیکنرامم نگشت آخر آن آهوی رمیده
من با خیال او صد جنگ وگریز دارم
او دور از این کشاکش آسوده آرمیده
یارم خلاف عادت بر من تبسمی کرد
خورشید از چه جانب امروز بر دمیده
بنگر که در جوانی بر جای کامرانی
از بار غم کمر چون قوس کمان خمیده
این طبع خوش خط وخد وین لوح چون زبر جد
چون قطره ای زدریا قسمت مرا رسیده
از عندلیب این باغ دیگر نشان مجوئید
کو از جفای یارش زین خاک برپریده
11-
نرگس به شقایق گفت من بوی تو می جویم
هر چند که اندر حسن خود همچو توخوش بویم
در جلوه هر مهوش آهنگ دگر بینی
این نکته از ظن بل از تجربه می گویم
در پیچش هر مویت هم وحدت وهم کثرت
زین روست که هر ساعت زین موی برآن مویم
عاشق چه جوان یا پیر در عشق کهولت نیست
این است حقیق ای گل بشنو که چه می گویم
در جرگه مهرت چون هم پیر رود هم شاب
بر عشق نگر نی عمر ای دلبر خوش خویم
مقصود تویی ورنه عاشق چه فلان یا زید
وحدت تویی ومن چون بادی که به هر سویم
نقاش رخت را باد صد مدح وثنا اما
این بین من خسته می میرم ومی رویم
افسوس که چون آتش در حلقه تقدیرم
ورنه که خود آسان دست از جان وجهان شویم
از مکر وجفای او آنم زغضب کامروز
در کشتن آن رویم نی کشته آن رویم
هر چند تهی دستم از عرض وغنا لیکن
دانم که ره وصل است این راه که می پویم
10-
مرگ کو تا من در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
صبر گو دیگر نمی بینم مجالی بر درنگ
زار وخونین بر روم تا چشمه خورشید وصل
با براق تیز تازم از سرای نام وننگ
گر چه کس نبود چومن مستغرق عصیان او
یار ما نبود زفیض عفو آن سان چشم تنگ
ترک گیر عشق عروس دهر کورا نیست جز
صورتی خوش خط وخال وظاهری پر آب ورنگ
ساختن بهر خراب وجمع از بهر تباب
زادن از بهر فنا وصلح هم آغوش جنگ
سوی دار الغفله بازم از چه دعوت می کنی
هیچ عاقل باغ را نفروخت بر زندان تنگ
آدمی را انتباهی نیست زین خواب گران
جز دمی کز مرگ آید پای آمالش به سنگ
از لبش بس قصه های جان فزا داریم ما
ای نهاده گوش را بر قصه پورو پشنگ
از عروسان عبوس این چمن جانم فسرد
می روم در بزم وصل شاهدان شوخ وشنگ
سوی آن یکرنگ دلبر در وزم چون باد صبح
چند بینم حیله ها از دلبران رنگ رنگ
زین جهان بار امانت را کشم یا درد عشق
حکم صعب ولا یطاق وپای ما چوبین ولنگ
9-
حرف پریشان شنید گوش من از نای تو
چیست ندانم بگو معنی ایمای تو
سیر فلک کردم وباز ندانم مرا
تا به کجا می برد زلف چلیپای تو
آه چه دیوارها فاصله افکنده اند
بین لب تشنه ام تا رخ زیبای تو
از بوی پیرهنت رایحه ای می رسد
پرتو جان من است بوی سمن سای تو
کم نزد این جان من غوطه به دریای عشق
لیک چه خونین شد از طرفه دریای تو
این عجب از صد هزار جز تو دلم کس نبرد
چیست مگر رمز آن چشم فریبای تو
خود نشناسی به خویش لذت وقدر حضور
کاش که بنشیند این خسته دمی جای تو
آن قد وبالای تو مجمع خوبی وحسن
مجمع خوبی وحسن آن قدو بالای تو
عشق توام در فزون دل زغمت در جنون
گرچه زیادم برفت صورت وسیمای تو
تلخی ودشنام تو بر دل ما خوش که چون
از لب میگون جهد آتش دعوای تو
روز وفات از دل تربت خود گوئیا
می شنوم ناله وای غریبای تو
در دل زار منی یا به سرای پدر
ای صنم آخر کجاست خانه وماوای تو
اوّبی ای کوه وطیر با دل شیدای من
زانکه شد این گوشه وتکیه مصلای تو
زآدمیان چاره وصل نجویم که او
خود بگشاید در باغ مصفای تو
گر چه دلم صد فسون در گره ات بر دمید
راه به جایی نبرد سحرپریسای تو
زهره طرب ساز کرد تاکه قران در فتاد
بین مه مغرب وعقد ثریای تو
گرچه که موزون شده است طبع من ازسازعشق
راه جنون می زند نغمه سرنای تو
لذت وکام جهان باد به کامش چو زهر
آنکه ندارد به دل مهر تولای تو
بر در شهر آمدن سر شکن است ای صنم
خود چه کند با من آن کوی معلای تو
در غم او کار ما جمله به غایت رسید
حال بود ختم این قصه مهیای تو
نوبت وصل آمد ای یوسف مهرو که هجر
صاف چو آیینه کرد عشق زلیخای تو
جان بدهد مرده را روح برد زنده را
کیفیت عشوه نرگس شهلای تو
عشق بسوزانده پر در ره وصلت زشوق
عقل فرو مانده در کنه معمای تو
8-
از هجر سیه روز نمودی پیرم
بنگر زغمت که در چه گیرا گیرم
برگیر مرا زراه دلجویی خویش
بنگر دل آکنده ززخم تیرم
بفشان زدلم غبار ایام فراق
از پای برون آر غل وزنجیرم
چندان دلم از عشق پریشانی دید
دیگر زدل وجان پریشان سیرم
مهمان عزیز است غم عشق کزو
تطهیر شود قلب سیه چون قیرم
پایاب غم عشق نه حد چومنیست
بگذر که من افتاده چو طفل شیرم
عشقی که به صد مخمصه ام اندازد
عقلی که به صد گونه کند تحقیرم
از دام جنون گر به سلامت برهم
خود عقل وسگال است دگر نخجیرم
باشد که پی ذلت عشق عقل عزیز
بارم دهد از عذر وکند توقیرم
7-
شده سودای تو ای دوست همه مشغله ام
چه کنم کشته آن طره پر سلسله ام
شکر گویم که وصالت به دعا حاصل شد
ورنه می سوختم از آتش پر بلبله ام
گر دم از صحبت نا اهل فرو بگذاری
با تو در عهد وفا تا به ابد یکدله ام
هله روی سخنم با لب شیرین صنمی است
که گرفتار برآن موی تر وسنبله ام
دل من در بر آن دلبر ترکی به گروست
که بود ذکر جمیلش همه شب نافله ام
بر سر معنی پر نغز تو موصول منم
که تویی معدن حسن ای صنم وای صله ام
از سر ضعف دل وخاطر هر جایی من
هر زمان ماهرخی می فکند در تله ام
با وجود تو چو نبود خبر از من که منم
خط بطلان بکش اندر ورق باطله ام
گر چنین شورش وصلت ببرد بنیادم
عاقبت عشق یقین دان که شود قاتله ام
پرده انداخته خونابه اشکم به دو چشم
ساربانا به کجا می رود این قافله ام
خرم آن روز که از علم یقینم زسرور
دست افشان به فلک سر بکشد هلهله ام
قصه شوق به یک شمه سرودم نه به شرح
که حدیثی است مفصل تر ازاین مجمله ام
باشد اندر کنف سایه آن سرو بلند
رهم از بار غم وختم شود غائله ام
6-
من تاب فراق او ندارم دیگر
اشکم نبود که تا ببارم دیگر
از پیک خیال هیچ معلوم نگشت
یارا خبری رسان زیارم دیگر
از صر صر هجر چون خزان گشتم پیر
بگذر به من ای باد بهارم دیگر
باز آی به صلح کز ندامت زین بار
جز بذر وفا هیچ نکارم دیگر
کردم گنهی وچوب هجران خوردم
بازآ که سر جرم ندارم دیگر
گر چه نیم آگاه زفرجام فراق
بربوی لقا لحظه شمارم دیگر
آیا شود آن روز که بر مضجع خویش
بی غصه عشق سر گذارم دیگر
من اصل تو می جویم وجان پاره خویش
نی در طلب بوس وکنارم دیگر
گفتی که نیارم به زبان نام تورا
دل آوردش که خود نیارم دیگر
در راندن من نای خود آزرده مکن
در عشق تو من مرد قرارم دیگر
زآن روز که شغل عاشقی بگزیدم
رخصت نبود سر بخارم دیگر
تاکام دل از کنار او نستانم
تا روز نشور در خمارم دیگر
تا مژده وصل واصل نشود
زین غم نه به دارو نه به بارم دیگرای حلقه گمگشته جانم بازآی
کز عشق تو بی سو ومدارم دیگر
گویند بلا به قدر صبر است ولیک
شد صبروچرا پر از شرارم دیگر
خواهم که کنون به عزم رسوایی خویش
بانگ از دل مجروح برآرم دیگر
هر چند که بازار پر از جلوه گریست
آنان دگرانند ونگارم دیگر
امداد کن ای نگار بر این تن زفت
تا پیرهن هجر درآرم دیگر
5-
رفتی ونمودی که دگر باز نیایی
من چشم به راهم به خدا تاکه بیایی
لطفت نگذارد که دلم را بگدازی
ای آنکه دل وچشم مرا نوروضیایی
دل در طلبت جمله جهان زیروزبر کرد
ای شاهد پنهان شدم از دست کجایی
چندان که عنان دل و جان را به تو دادم
گشتم به سخا خوبتر از حاتم طایی
دستی به دلم گیر که در سعی غم توست
ای آنکه زغم فارغ ودر سعی صفایی
رو ای دل مهجور وزدنیای مشوش
زانوی عبادت بنه در کنج حرایی
زین راه مرو عشق نه بازی است که آنجا
دلوار خطر خواهدوجانبازوفدایی
از صبر دلم وصل همایون ثمر آمد
شاباش وخوش ای دل که دگر مرغ همایی
4-
گرچه دلم آمده از غم عشقت به تنگ
سحر دوچشمت مرا باز کشد سوی جنگ
گرچه دل از هجر تو در تب وتابست وغم
بو که دمی در برت باز کشم تنگ تنگ
یوسف ثانی تویی دلبر جانی تویی
حسن تو از هر طرف بردلم آورده چنگ
شمس من وماه من ترک ستمخواه من
نقش رخت می رود در نظرم رنگ رنگ
گر چه که بس جان فزاست نزهت دریای عشق
تلخ کند لذتش خوف هزاران نهنگ
چون که زتبریز باز برشود آوای عشق
پای من آنجا بود ناقص وافلیج ولنگ
برد عنانم زدست دیده عقلم ببست
آن قدوبالای خوش وآن خط وخال قشنگ
نقش رخت را زدل چون بزدایم که خود
نعره زنان سوی من حمله کندچون پلنگ
من که به جا مانده ام از بر صد قافله
لیک به وصلت چنین تیز تر از هر زرنگ
باز دل ازپند عقل سر بکشید از غرور
باز سر از این خطا سخت درآمد به سنگ
3-
ما بحر نشینان غم سیلاب نداریم
در عین بلاییم وتب وتاب نداریم
سوداگر وصلیم به سرمنزل لاهوت
هرچند زصد مایه یکی ناب نداریم
ما زاده عشقیم وخریدارمودت
خود ساقی بزم ولب سیراب نداریم
ما بست نشینان الستیم که گویند
جز عشق دگر صاحب وارباب نداریم
برسنبل وگل بلبل ومل تکیه چه بندیم
بگشوده چوبر وصل تو یک باب نداریم
دیگر به ولای خط مشگین تو سوگند
چشم طمع از جانب احباب نداریم
یک بوسه به صد محنت جانسوز نیارزد
ما حوصله براین همه آداب نداریم
چندان شده مقهور زافسانه رستم
گوید که غم از کشته سهراب نداریم
فریاد که از فتنه چشم توپناهی
درهیچ سراپرده وجلباب نداریم
در وصل تو نوش است مرا زهر هلاهلدر هجر نظر بر می نوشاب نداریم
خونین جگران مژده که از هجر چورستیم
در کعبه دگر قصه محراب نداریم
انوار دل از چشمه خورشید رخ توست
بی روی تو ما جلوه چومهتاب نداریم
ای ماهرخ آن دیده صفرایی خمار
رسواکندت گویی اگر خواب نداریم
2
دوش دل از یاد تو مست وهواخواه شد
در دل دیجور شب واله وبیراه شد
بی خبر از روی تو کوه صفت بود دل
چون به صلایت فتاد در طلبت کاه شد
هرزه وگمراه بود دل زازل تا وجود
ازاثر عشق تو عارف در راه شد
پیش زعشقت مرا عقل ره وچاه بود
محو رخت گشت وخود یکسره در چاه شد
با شبح وصل او عشق نبازم دگر
بس که دلم ساکن وادی اشباه شد
عشق نه تنها ره عزب وتجرد زند
سوی معیلان پیر هم گه وبیگاه شد
خشم تو ای نازنین بیشتر از جرم ماست
کآتش قهرت مزید بر دل پر آه شد
آنکه مرا عشوه مهر ابد می فروخت
عاقبت از نیمه ره بیش نه همراه شد
راست وچپ فوق وتحت جلوه معشوق ماست
لوح دل صاف ما نقش رخ ماه شد
1
ای نو گل محجوب که رنجیده زمایی
بالله که در فکر بدو ظن خطایی
بازآی که آن نکته سربسته دهم شرح
بی صبر مکن شکوه اگر همره مایی
هرچند که بینم به زبان جمله خروشی
دانم که به دل زود موافق به درآیی
بر تارک سنت چو زنی طعن وملامت
پس نیست در اصلاح وگنه فرق وجدایی
از منطق تو رونق اندیشه تبه گشت
در مذهب ما رای تورانیست بهایی
بگذار که تا قصه خود فاش بگویم
جانم به لب آمد دگر از زهد ریایی
یارب چه شود گر گذر او زسر سهو
زین سوی در افتد دمی از سربه هوایی
گفتم که زبهر هوسی عقل نبازم
افسوس که از دست شدآن بخت طلایی
مرگم به ازاین حال که دل راست زهجران
نه حوصله برغیر ونه پروای بقایی
در فقر نما فخر نه اظهار تذلل
تا عفت وتقواست به جا عین غنایی
جانم گره اندر گره از پرسش سر است
کو صاحب فهم ونظرورایت ورایی
یاران همه در گلبن وصلش بچمیدندایدل که تو در خاربن هجر چرایی
در حضرت عباس علی شاه کریمان
برگو گره خویش که حاجت به روایی
- سروده های شخصی


