تبليغاتX
تبصیر
 
تبصیر

نقدهای نوین در مسائل دینی - اعتقادی -اجتماعی
            
 
حقیقت عشق

عشق وخطای دید :

معشوق بیرونی تجلی معشوق درونی وگمگشته انسان است جمال معشوق بیرون همان جمال درون عاشق است که از آن جدا شده ودور مانده وآن صورت وسیرت شوک ومحرکی است که اورا از خواب دیرینه بیدار می کند برایش بسیار آشنا می آید واو را تجلی روح و جان خود می داند اماخود را از او دور ومهجور می بیند وتازه می داند که عمری گمگشته ای داشته و خود از این حقیقت بی خبر بوده گمان می کند که در طلب معشوق بیرونی است واو را آخرین منزل طلب وغایت مقصود می داند اما غافل از آن که معشوق ومقصود ،خود او ودر درون اوست معشوق بیرون فقط یاد آور اصل انسان است که روز گار وصل خویش رااز او اشتشمام می کند

"هرکسی کودورماندَ ز اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

او در بدو امر می پندارد که عاشق جمال بیرون گشته اما در حقیقت عاشق جمال وحوریه گمگشته درون خود شده حوریه ای که او را از دست داده وحال باید دوباره اورا باز جوید

مردم دیده زعکس رخ او در رخ او / عکس خود دید گمان کرد که مشکین خالی است

هدف اصلی عشق رسیدن ودر آغوش کشیدن همان پری دلربا و پاک ومعصوم درون است تا شما به معشوق درون نرسید وصال معشوق بیرون فراهم نمی گردد واین سیره وقانون عشق است

در درون انسان صورتی بس زیبا نهفته که گذشت روزگار بر روی آنها گرد وغبار نشانده واز چشم پنهان نموده اگر این غبار کنار رودبه این تندیس زیبا دست می یابیم حتی حقیقت خلیفه اللهی نیز مشهود می شود این که در اخبار داریم زمانی که امام عصر ظهور می کند همگان می گویند که ما او را قبلا دیده ایم ریشه در همین سر وحقیقت دارد این دیدن ،دیدن چشم نیست بلکه همان معشوق درونی است وهمان حقیقت خلیفه اللهی است که آن سیرت درونی خلیفه اللهی با آن صورت بیرونی آشنایی وتطابق خاصی دارد که احساس می کنیم قبلا او را جایی دیده وآشنایی قدیمی با او داریم

در عشق اول گمان می کنید که عاشق دیگری هستید درست است اما در نهایت میدانید که یک جمال بالاتر از آن معشوق در تمام این احوال عاشق شما ودر انتظارتان بوده است لکن چون لایق وصل او نبوده اید شما را از طریق عشق وسوزش تصفیه نموده در وادی عشق طرفین اصلی همین دو هستند وآن معشوق یا معشوقه صوری یک ابزار ووسیله ای بیش نیست وسیله ای برای رسیدن این دو به یکدیگر ،آن معشوق بیرونی نقابی برای معشوق پشت پرده است که جمال معشوق صوری شما کمترین جلوه جمال اوست زمانی که لایق دیدن اوشدید نقاب را کنار می زند او درواقع نقاب زیبا رویی را به صورت می زند ولی ناگاه نقاب را کنار زده د و جمالی را به شما می نمایاند که دیگر آن معشوق یا معشوقه قبلی را فراموش می کنید هر چه در عشق سوخته تر می شوید این نقاب بیشتر کنار می رود معشوق آینه روح عاشق است که وقتی عاشق در او نظر می کند تمام باطن خود را دیده ووبر نقص و ودرد خویش آگاه می شود وخود را مهجور از زیبایی وجمال می بیند

عشق یقظه و بیداری است بیداری برای تصفیه وتصفیه است برای کشش انسان به سوی جمال ومعشوق حقیقی

خدا هر کسی را از راهی تنبیه می کند وبعضی را نیز از راه عشق واین بهترین تنبیه است ومخصوص کسانی است که خدا بیش از همه دوستشان دارددر این تنبیه انسان هم پاک می شود وهم عارف

کسانی عاشق می شوند که حقیقت جو وجمال پرست باشند لکن از حقیقت وجمال واقعی دور افتاده اند بعضی آن قدر روحشان تهی است که هر چه قدر آن را بشکافی به هیچ صورت وجمالی نمی رسی اینها عاشق نمی شوند اگر هم شوند همانجا محبوس می شوند و به ملکوت راه نمی یابند چون محرم آن وادی نیستند

معمولا تناسب سیرت وصورت دوطرفه است یعنی هم از طرف عاشق نسبت به محبوب وهم بر عکس بنابراین در این حال طبیعتا باید هر دو عاشق وهر دو معشوق یکدیگر واقع شوند در غیر این صورت یا یکی غنی است ودیگری فقیر یا آنکه یکی از آن دو بی خبر از آن چیزی است که دیگری چشمش بدان باز شده است بعضی خصوصیاتی که در معشوق هست ودر عاشق نیست یا در حد ضعیف است موجب می شود که عاشق نسبت به او احساس فقر ونیاز کند حال ممکن است خود این عاشق نیز خصوصیاتی داشته باشد که معشوق نداشته باشد واو هم نسبت به عاشق خود احساس نیاز وفقر کند علاوه بر اینکه هیچ معشوق زمینی کامل نیست مگر اینکه خلیفه الله باشدپس هر کس به نسبت خود دارای فقر ونیاز ومحتاج تکامل است

این معشوق حقیقی است که معشوق مجازی را کار گردانی می کند

معشوق یا معشوقه زمینی نردبانی است برای رساندن عاشق به سوی آسمان سوزش وصبر عاشق همان طی کردن پله هاست

گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وار- عشق جانان سخت نیکو نردبانست ای پسر

ادبار یا اقبال معشوق یا معشوقه در حقیقت از خود اونیست بلکه از ناحیه حوریه زیباتری است که پشت سر او پنهان است وعاشق در بدو امر او را نمی بیند معشوق ناسوتی آینه ای است که انسان عکس خود را در او می بیند لکن در پشت این آینه کس دیگری است که متکلم اصلی است "در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم " این معشوق پشت پرده است که آن معشوق مجازی را به اقبال یا ادبار هدایت می کند تا مقصودخود یعنی تصفیه وکشش عاشق به سوی خویش را عملی کند واین می رساند که عاشق حقیقی نیز همان است که پشت پرده است

گویم سخن شکر نباتت/ یا قصه چشمه حیاتت

رخ بر رخ من نهی بگویم/ کز بهر چه شاه کرد ماتت

در خرمنت آتشی در انداخت/ کزخرمن خود دهد زکاتت

سرسبز کند چو تره زارت/ تا باز خرد زترهاتت

در آتش عشق چون خلیلی / خوش باش که می دهد نجاتت

چون جوی روان وساجدت کرد/ تا پاک کند زسیئاتت

از هر جهتی تورا بلا داد/ تا باز کشد به بی جهاتت


عشق چیست ؟

آیا عشق همان محبت شدید است؟

خیر ،عشق فصل جداگانه با مسئله حب دارد در جنس یکی ولی در نوع مختلفند وآن فصلی که عشق را از حب جدا می کند خلا وفقرونیاز است حب از نیاز وفقر نیست ولی عشق ریشه در فقر عاشق دارد لذا دوستی خدا نسبت به بندگان از مقوله حب است نه عشق لکن حبی که در شدت همان رتبه عشق رادارداگر شما بتوانید هرزمان که خواستید از محبوب خود جدا شوید یا اگر او از شما جدا شد به زمین نخورید نام این حب است واگرغیر از این باشد نام آن عشق است که باز این عشق نیز در شدت وضعف متفاوت است

عشق ظاهرش عذاب است وباطنش رحمت "باطنه فیه الرحمه وظاهره من قبله العذاب" البته در عشق ملکوتی ظاهر وباطنی وجود ندارد وهر چه هست لذت ورحمت است خصوصیات ومنش وسیره عشق زمینی با عشق آسمانی ومعشوق زمینی با آسمانی غالبا یکی است اما مراتب آن دو بسیار عمیق است مثل نماز خلیفه الله با نماز یک عامی و جاهل که در ظاهر و صورت یکی اند اما در باطن اختلاف مرتبه شان بسیار عمیق است برای همین اشتراک در خصوصیات وویزگیهای بین این دو عشق واین دو نوع معشوق است که در کلام شعرا وقتی بحث از عشق وعاشقی است تا وقتی که قرینه صریحی در میان نباشد انسان نمی داند که منظور شاعر کدام عشق وجذبه است

در عشق زمینی هم عاشق در پندار غلط است وهم معشوق ،عاشق از آن جهت که می پندارد معشوق اصلی همین معشوق ومنزل غایی ، وصال اوست ومعشوق نیز غره به معشوق بودن خویش و غرق در ناز وکرشمه است در حالی که نمی داند او یک ابزار ووسیله بیش نیست وپله ای برای رسیدن عاشق به حقیقتی بالاتر است البته کرشمه وناز این معشوق تا حدی بجاست اگر تنها حامل آن صورت وسیرت نباشد بلکه صاحب آن هم باشد چون قاعدتا صورت هر انسانی مطابق با سیرت او وسیرت او نیز براساس اختیار ازلی اوست


عشق :

آغازش شرک است وپایانش توحید

آغازش اسارت است و پایانش آزادی

آغازش شکوه است وپایانش شکر

ابتدایش گمراهی است وانتهایش هدایت وعرفان

اولش آوارگی و شیدایی است وآخرش سامان

ظاهرش جفا است وباطنش وفا

اولش چون زهراست و پایانش چون عسل

اولش ابتهال است وپایانش ابتهاج

ابتدایش جنون است وپایانش عقل

اولش فقر است وپایانش غنا

عشق بزرگترین هدیه خدا به انسان است

عاشق ومعشوق هر دو خادم ومخدوم یکدیگرند شهرت معشوق از عاشق وشهرت وکمال عاشق از معشوق است

عشق از بهترین ابزار تعلیم وتزکیه انسان است

عشق زمینی نه وظیفه است نه هدف ولی از بهترین وسیله هاست

عشق تعلقی است که هدف آن رهایی از تعلق است

عشق تکثر در جسم است ووحدت در روح:

من کیم لیلی ولیلی کیست من

مایکی روحیم اندر دو بدن

عشق نوعی سلوک است وفرق آن با سلوک عرفانی آن است که عشق دو مرحله دارد سیر الی النفس وسیر الی الله ولی سلوک عرفانی چهار مرحله دارد من الخلق الی النفس- من النفس الی الله - من الله الی النفس- من النفس الی الخلق ،سیر عرفانی سیری عمیق تر وکامل تر است این سیر ممکن است توام با عشق بیرونی باشد وممکن است نباشد در عشق سیر الی النفس در مرتبه سیر اول عرفانی است ودر حالت وخصوصیت مانند سیر سوم عرفانی است

وارد نشدن در وادی عشق وعرفان بهتر است از اینکه انسان وارد این مسیر شود وراه را تا پایان طی نکند چون عدم اتمام راه ومسیر ممکن است به گمراهی وحتی کفر منتهی شود به خصوص در سیر عرفانی


عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته‌ی سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصه‌ی خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان ،جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه‌ای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیده‌ی خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدید
تهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:
فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه
در لب شیرین شکرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پی برک و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیده‌ی بینا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد

عشق ممکن است خود ایجاد کننده خصوصیات وخلقیات دیگر مثبت یا منفی ر وحتی گاه متضاد در وجود شخص شود مثل خشم -یاس - اسف- ندامت ... همچنین تاثیر عشق در همه افراد ممکن است یکی نباشد مثلا ممکن است در وجود یک شخص حرکت وپویش ایجاد کند ودر دیگری عزلت وافسردگی وتباهی ، همچنین عشق از لحاظشدت وضعف در افرادی که مرتبه عشق در آنها یکی است متفاوت است یعنی در صد شیدایی ممکن است در آن دو یکی نباشد واین بستگی به شدت یاضعف فقر یا کمال خواهی یا در صد تطابق سیرت وصورت معشوق با سیرت وصورت عاشق یا خطا وصلاح دارد

عشق بهترین وسریعترین راه برای تصفیه انسان ورسیدن به معرفت است عشق همچون مردابی است که هر چه برای بیرون آمدن از آن دست وپا بزنید بیشتر فرو می روید در عین حال در عشق غیر ملکوتی موظف به این هستید که از خدا وصال غیر او را طلب نکنید چون چنین طلبی در وادی عشق خطاست باید خود را با سوزش عشق دمساز کنید وبه تصفیه خود سرعت بخشید وجز به خدا التجا وانابه نکنید هر چه صبر وتقوای انسان در وادی عشق بیشتر باشد زودتر وسریعتر این راه پر خطر به پایان می رسد در غیر این صورت هر خطا وگناهی انسان را بیشتر در این مسیر گرفتار می کند وبیچاره کسی که عمری درد عشق بکشد وآخر نه به معشوق مجازی برسد ونه حقیقی

طریق عشق طریقی عجب خطرناک است/ نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

بعضی انسانها عاشق پیشه اند وآن قدر روحشان حساس است که با یک آشنایی قالب تهی می کنند وحتی گاه ندیده صد دل عاشق می شوند ودر عوض بعضی انسانها روحشان آن قدر خشک وغیر منعطف است که هیچ تند بادی دل آنها را از جای نمی کند روح بسیار حساس و بسیار خشک هیچ کدام روح مثبت نیستند در وادی عشق روح متعادل بهترین است نبود عشق در زندگی انسانهای عادی یک نقص است وتکرار زیاد عشق نیز انسان را تباه می کند .

هیچ تقدیری بهتر از عشق نیست اگر انسان به مقصد اصلی برسد وهیچ چیز بدتر از عشق نیست اگر انسان در آن محبوس افتد وره به مقصد نبرد عشق تا حدی خوب وکار ساز است اما تکرار زیاد عشق زمینی در زندگی، انسان را افسرده وناتوان ومنزوی وحتی گمراه کرده واو را دچار پیری زود رس می کند عاشق باید سرانجام از گردش وطواف پیرامون معشوقی که خود او نیازمند وفقیر وناقص ومحتاج طواف برگرد روشنایی حقیقی است دست بردارد ماه به دور زمین می گردد وزمین به گرد خورشید و نباید مانند ماه دائم السیر به دور چیزی گشت که او خود در طواف چیز دیگری است همه کائنات طوافشان بر گرد سرچشمه اصلی هستی است لکن چون بعضی از آن مقصد عالی واز این طواف بی خبرند اسیر ودلبسته جلوه های پایین دست می شوند اگر ماه از طواف خویش بر گرد خورشید خبر داشت وچشم او آن روشنایی را می دید زمین کوچک را رها می کرد وفقط بر گرد خورشید طواف می نمود

عشق سلب امنیت است که این سلب امنیت ریشه در عمل خود انسان دارد فقط انسانهای پاکند که مستقیم وارد عشق آسمانی می شوند ونیاز به عشق زمینی وسوزش والتهاب ندارند"فای الفریقین احق بالامن ان کنتم تعلمون الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن واولئک هم المهتدون"


هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
مرحباای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

علت ظهور عشق:

زمانی که اولا فرد دارای فقر وخلا وکمبود باشد واز عقل وعمل وکمال مطلوب دور مانده باشد ثانیا روح او ظرفیت کشش وکمال ورشد را در مرحله بالاتر دارا باشد ثالثا به کسی بر خورد که در سیره مکمل واغنا کننده فقر ودر صورت مطابق با جمال درونی شخص باشد چون هر دلی با هر صورتی تطابق ندارد ممکن است ما خیلی ها را زیبا بدانیم دوستدار هر زیبایی هستیم ولی عاشق هر زیبایی نمی شویم این تطابق مانند چرخ ودنده می ماند که هر چرخ با هر دنده سازگار نیست همان گونه که جمالها در بیرون یکی نیستند دلها نیزهر کدام صورتی ملکوتی دارند که یکی نیستند صورت معشوق هر عاشقی همان صورت درونی عاشق است در عالم تطابق های مخفی است که بسیار گسترده تر از آن چیزی است که ما می فهمیم مثلا هر کوکبی با روزی خاص وهر روز با رنگی وهر رنگی باعددی وهر عددی با ماهی وهر ماهی با عنصری خاص و... هیچ چیز در عالم نیست که در دایره این تطابق ها وارتباطات مخفی عالم قرار نگیرد هر روحی هم که خلق می شود متناسب با سیرت نوعی خاص از صورت را می طلبد

ممکن است مطابق حسن وصورت دل انسان در بیرون منحصر در یک نفر نباشد لکن مطابق ها آن قدر انگشت شمارو کمندکه جز اراده ودست پنهان نمی تواند این دو را به هم رسانده وبا یکدیگر روبرو کند یک اعتقاد می گوید که علت حس آشنایی وعشق این است که انسانها بعضی با بعضی دیگر در عالم ذر مصاحب بوده اند ودر این دنیا وقتی به هم می رسند احساس آشنایی نسبت به هم پیدا می کنند ممکن است این حرف درست باشد ولی صرف رویت ،علت بروز عشق نیست بلکه باید یکی نسبت به دیگری در فقر باشد مصاحب بودن انسانها در عالم ذر هم اتفاقی نیست بلکه در آنجا هم مثل دنیا هم شان وهم سیرت با هم سیرت رفیق وقرین بوده است پس هم شان آن دنیا هم شان این دنیای انسان نیز هست

غنای معشوق وخلا عاشق را می توان به آب پشت سد وفضای خالی آن سوی سد تشبیه کرد وظهور عشق را همان شکسته شدن سد وسیلاب عظیم آب در فضای خالی دانست که سرانجام به آرامش وسکون می رسد .

عشق یعنی حرکت از افراط وتفریط به سوی اعتدال  وعقل ، وبرای همین هر معشوقی باید در وادی اعتدال باشد تا بتواند روح عاشق را جذب کند

آیا دو عشق قابل جمعند؟

اگر دو عشق در طول هم باشند قابل جمعند مثلا اگر مرد همسرداری عاشق دیگری شود به این معنا نیست که از همسر اول خود متنفر است این را هم در نظر داشته باشد دو نفر که در وصال یکدیگر هستند رابطه آنان دیگر رابطه از نوع عشق نیست بلکه از نوع حب است لذا این که می گوییم دو عشق با هم قابل جمعند یا نه در واقع منظور دو حب یا عشق وحب است چون غیر ممکن است که یک انسان در آن واحد عاشق دو نفر باشد زیرا اگر نفر اول تمام هستی ووجود عاشق را اشغال کرده باشد جایی برای نفر دوم نیست بر خلاف عشق وحب که قابل جمعند

در طول هم بودن به معنای همخوان بودن آن دو است به گونه ای که عشق عاشق در دو حیطه کاملا متضادقرار نگیرد یا هر دو دیو باشند یا هر دو فرشته چرا که " خلوت دل نیست جای صحبت اضداد " اگر تضاد واضح وجود داشته باشد نشانه این است که یکی از دو عشق دروغ می باشد بلکه یا حب ضعیف است یا تنفری است که به حب متجاهر شده است

آیا بین عقل وعشق ناسازگاری است؟

بین عقل وعشق در حقیقت نزاعی نیست بلکه مشکل از ماست که نمی توانیم این دو حقیقت کمالی ومثضاد را در خود یک جا جمع کنیم والا در حقیقت ، عالم عقل وعشق اتحاد تام با یکدیگر دارند عشق در تمام ارکان عوالم وجود دارد وعالی ترین مرتبه عشق در عالم عقل است

در کلام عشاق وشعرا جنگ بین عقل وعشق جنگی مشهوراست عقلا عاشقان را ملامت می کنند وعاشقان عقلا را ریشخند ، اما برای قضاوت میان این دو گروه باید فرق قائل شویم بین عشق ملکوتی وعشق زمینی با عقل ملکوتی وعقل زمینی ؛اگر نیرد، بین عقل وعشق ناسوتی باشد باید گفت از آنجا که این عقل وعشق هردو ناقص وابترند دعوا وناسازگاری میان آن دو امری عادی است اما در این ریشخندها وملامت ها گاه می تواند حق با عقل باشد وگاه با عشق وبلکه حق بیشتر از آن عقل است اما در مرحله عقل وعشق ملکوتی دعوا ونزاعی نیست چون در آن مقام این دو با یکدیگر اتحاد تام دارند در واقع مقصد عشق رسیدن به عقل ملکوتی است واینکه شاعر گفته مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است اگر منظور از عشق عشق ملکوتی ومنظور از عقل عقل ناسوتی است حرفی درست است والا غلط می باشد چون تا عشق به عقل منتهی نشود عاشق در جهل مرکب غوطه ور است وعشق اونیز ارزشی ندارد اصلا هدف عشق رسیدن به عقل ملکوتی یعنی اولین مخلوق خداست که فرموده اند : اول ما خلق الله العقل" اولین چیزی که خدا خلق کرد عقل بود

چراعقل؟ برای آنکه خدا در خلق نمودن از بهترین شروع می کند وبه پست ترین ختم می نماید والا ترجیح بلا مرجح می شود وخدا زمانی که نظر کرد چیزی گرانبهاتر وکامل تر از عقل ندید که خلق نماید پس اول عالم عقل را خلق نمود بعد عالم روح بعد عالم نفس وبعد عالم جسم را

در عشق انسان عقل مجازی را ترک می کند تا به عقل حقیقی برسد عشق یعنی ترک مطلق عقل برای رسیدن به عقل مطلق

نبوت وکتاب، شریعت بیرون است وعشق وعقل شریعت درون اگر انسان به عقل ملکوتی دست یابد جز در چیزهایی که در شریعت بیرون مسائل تعبدی محض هستند در باقی امور به همان شریعت بیرون می رسد

عقل وعشق ناسوتی به تنهایی ناقصند تا زمانی که به مرحله ملکوتی برسند در واقع نه عاشقان ناسوتی عشقشان دارای کمال وارزش ذاتی است ونه مدعیان عقل در این مرحله صاحبان عقل واقعی اند
عشق در واقع مثل مقوله علم می ماند که فی نفسه ارزش ندارد بلکه نقش ابزاری وآلی ر ا داراست اگر عشق منتهی به کمال عملی وعقلی وعشق ملکوتی شود خوب است والا بود ونبودش یکی است وبلکه نبودش نافع تر است

عشق زمینی وآسمانی:

بین عشق زمینی با آسمانی تناقض نیست بلکه تضاد است یعنی هر دو در حقیقت یکی ولی در صفات ومراتب مختلفند بنابر این عشق در این دو مقوله اشتراک معنوی دارد نه لفظی درست مثل مسئله وجود،مثلا بین وجود ما وخدا تناقض نیست بلکه تضاد است یعنی وجودی که در مورد ما به کار برده می شود با وجودی که در مورد خدا به کار برده می شود یکی است لکن اختلاف در مراتب است ما مرتبه ممکن واسفل وجودیم وخدا مرتبه بسیط واعلی وجود واشتراک این دو وجود ، معنوی است

از آنجا که در وادی عشق نیز هردو معشوق در خلق وخو ومنش وسیره مانند یکدیگرند لذا تازمانیکه در کلام عاشقانه یک شاعر قرینه آورده نشود معلوم نمی گردد که منظور کدام معشوق است

عشقهای زمینی هیچ ارزش وبهایی ندارند مگر آن که مقصد نهایی آن عشق ملکوتی باشد عشق ملکوتی یعنی عشق ذات لایزالی احدیت وخلیفه وحجت واقعی او یعنی معصومین علیهم السلام بنابراین عشق دو نوع است عشقی که انسان باید از آن شرمنده وتوبه کار باشد وعشقی که انسان باید مل ءالارض را بدهد وبه بالاترین قیمت بخرد وآن را طوق گردنش کند

هر چه روح انسان سخیف تر وپست تر ودارای فقر بیشتری باشد عاشق انسان پایین تری می شود وهر چه روح بالاتر ومتکامل تروپاک تر باشد عاشق انسان بالاتر می شودوعشق پاک تر ومقدس تر می گردد تا جایی که اگر به انسان کامل ختم شویم او دیگر عشق زمینی ندارد چون فقری در وجود او نیست واز ارکان عشق زمینی فقر است بنابراین عشق او فقط ملکوتی است عشق زمینی گناه نیست ولی از گناه وتقصیریا هجران انسان از خدا ناشی می شود

محبوب مجازی آن چنان بزرگ وعظیم نیست که عاشق به او بها می دهد واو را همه چیز می بیند این بزرگ بینی مجازی است اغلب معشوق ها کاهی هستند که خدا آنها را در چشم عاشقان کوه جلوه می دهدوبالاخره روزی خواهد آمد که آنچنان از دل عاشق خانه خالی می کند که گویا نه خانی آمده نه خانی رفته بسیار افرادهستند که تا حد مرگ در عشق دیگری دست وپا می زنند وگمان می کنندعشق آنها ابدی وخاموش نشدنی است وفقط دو علاج را فرا روی خود می بینند " مرگ یا وصال" اما زمانی چند که سپری می شود دیگر همه چیز به روال عادی برمی گردد وشعله های عشق فرو کش می کند چنانکه عاشق معشوق یا معشوقه خود را مانند دیگران فردی کاملا عادی می بیندعشق عاشق به حدی می رسد که از شدت غیرت ورشک به معشوق نزدیک نمی شود و ترس از تشدید آتش عشق او را به رعب وهراس می افکند " لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا ولملئت منهم رعبا" ولی سرانجام آن آتش داغ  وسرکش فروکش کرده وانسان خطاب" ادخلوها بسلام آمنین" را از صفیر درون می شنود .

خدا عشق را در درون هر کسی قرار نمی دهد عشق  هدایت گر چه زمینی وچه ملکوتی مخصوص کسانی است که خدا دوستشان داشته باشد وبخواهد ایشان را قرین خود گرداند و خود نیز معرفت اینراه ومسیر را نیز نصیب آنها می گرداند البته این گونه نیست که هر کس عاشق شود در نهایت به عشق ملکوتی واصل می گردد اگر این عشق در دل انسان بی معرفت ونالایق قرار گیرد به شرک وگمراهی محض کشیده می شود مثل قران که هدایت برای انسان لایق  وضلالت برای انسان بی لیاقت است  در واقع با همین عشق بعضی هدایت وبعضی به گمراهی کشیده می شوند چنانکه بعضی افراد گاه جان خود را نیز در راه معشوق مجازی می گذارند که این نه افتخار بلکه ذلت وحماقت محض است بنابراین عشق دارای هر دو بعد جاذبه ودافعه در حد شدید است

عشق یک تقدیرحساب شده است اگر قرار باشد در عالم فقط به یک تقدیر ایمان داشته باشم همینجاست و تا زمانی که به معشوق درون نرسید وبه عشق ملکوتی واصل نگردید دعایتان برای وصال معشوق زمینی به جایی نمی رسد (مگر آن که وصول به ملکوت در تقدیر عشق شما نباشد) وزمانی هم که به معشوق حقیقی برسید دیگر آن معشوق گذشته را از خدا طلب نمی کنید وحتی فراموشش می نمایید

عشق نسبت به خلیفه الله عین توحید است:

در این عشق وسیله وهدف یکی است هر چند که خلیفه الله نیز مقصد نهایی نیست بلکه مقصد خداست لکن این عشق یک عشق طولی است چون آن کس که خدا را عاشق باشد عاشق معشوق خدا نیز هست وآن کس که عاشق خلیفه الله باشد محب معشوق او نیز هست حضرت علی علیه السلام می فرمایند" اصدقاء وک ثلاثه : صدیقک وصدیق صدیقک و عدو عدوک

دوستان تو سه دسته اند: دوستت ودوست دوستت ودشمن دشمنت

اگر شما عاشقی داشته باشید که عاشق یک بیگانه هم باشد شما چنین عشق وعاشقی را از خود می راینید ولی اگر او عاشق کسی باشد که محبوب شماست مثلا فرزندتان ، بین این دو تضادی نخواهید دید وبلکه لازمه دلبستگی او به شما دلبستگی او به محبوب شما نیز هست

در ثانی از آنجا که رسیدن به عشق تام نسبت به خدا آن قدر شروط سنگین دارد که جز خود خلیفه الله کسی به آن حد نرسیده است لذا آخرین منزل گاه عشق تام ما در عمل همان خلیفه الله است که تازه به این حد وقابلیت از عشق هم فقط عده ای بسیار قلیل می رسند معمولا عشق انسان نسبت به خدا مرحله ای بالا ودست نیافتنی تر است وررسیدن به آن هم غالبا مقطعی وتفضلی است نه همیشگی واستحقاقی ،عشق نسبت به خلیفه الله نه تنها عین توحید بلکه یک امر واجب است .

عشق مجازی وحقیقی:

عشق مجاز وحقیقت ندارد ولی معشوق مجاز وحقیقت دارد

وگفته اند: المجاز قنطره الحقیقه

یعنی مجاز پلی برای رسیدن به حقیقت است

عشق آسمانی وزمینی هر دو حقیقتند بعضی عشق زمینی را عشق مجاز می دانند این گونه نیست زیرا این دو در حقیقت وماهیت یکی اند واختلافشان در مراتب ومقام است درست است که عشق زمینی حقیقت است اما حقیقت سافلی است که در برایر حقیقت اعلی شرک وذلت وبعد محسوب می گردد مانند بعد واختلاف سفیدی وسیاهی ،درست است که هر دو در حقیقت رنگ بودن مشترکند اما در مراتب دارای بعد وفاصله عمیقند

ممکن است کسی بگوید عشق اختیاری نیست پس در این شرک انسان خود گناهی ندارد اما این گونه نیست اگر درون انسان فقط خدا باشد خدا او را به غیر خود مشغول نمی کند پس مقدمه اش را خود انسان ایجاد کرده مثلا کسی برای دزدی به خانه کسی میرود اما وقتی وارد خانه می شود گیر می افتد ودیگر نمی تواند بیرون آید اینجا درست است که حبس وماندن او در خانه اختیاری نیست اما علت اولیه این حبس اختیاری بوده شما زمانی که از وظیفه اصلی خود عدول می کنید وبا خطا وگناه سقوط می کنید گرفتار عشق ومحبت غیر خدا می شوید بنابراین مقصر اصلی خود شما هستید عشق مصیبتی است که عامل اصلی آن خود انسان است "وما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم "

در مان عشق:

اانسان عاشق سه راه دارد : اینکه فرار کند دیگری اینکه جلو رود وبه معشوق خود اظهار عجز ونیاز کند وسوم اینکه صبر نماید .

اما فرار ازعشق امکان ندارد چون امری جبری است که هدف آن رسیدن شخص به خودیت خویش وباز سازی درون است"لا ترکضواوارجعوا الی ما اترفتم فیه ومساکنکم لعلکم تسالون"

در آگاه شدن معشوق از عشق عاشق منعی نیست اما اظهار عجز ونیاز والتماس ذلت است وممکن است غیرت وخشم معشوق حقیقی را نیزبر انگیزد بنابراین بهترین راه صبر است تا زمانی که مقدر الهی فرارسد چون هیچ عشق غیر خدایی تا همیشه در دل انسان نمی ماند مگر آنکه خود انسان دوباره به قهقرا باز گردد که آنگاه نیز سقوط ومصیبت دوباره باز می گردد " وان تعودوا نعد"

عشق ومسئله جمال:

هر عاشقی صورت معشوق خود را زیباترین می بیند اگر چه از نظر دیگران این گونه نباشد البته در مسئله صورت بیش از آنکه بحث از جمال باشد بحث از این است که عاشق ،صورت وسیرت ووجود معشوق را از آن خود وتجلی معشوق درونی وگمگشته خود می داندودر آن صورت وسیرت خبر از جلوه ذاتش می دهند

زیبایی چیست؟

وقتی حرف از زیبایی شناسی می شود منظور تنها زیبایی صورت نیست بلکه شامل تمام هارمونی ها وتناسبات می گردد چرا یک آهنگ را دارای هارمونی می دانیم ودیگری را نمی دانیم ملاک وشاخصه تشخیص هارمونی از غیرهارمونی چیست چرا یک بوی خاص برای همگان فرح بخش وبوی دیگر مشمئز کننده است یا یک صورت برای ما زیباست ودیگری نیست چه چیزی ملاک این تشخیص است ؟ آنچه مسلم است این میزان وشاخص دردرون ماست نه خارج وتقریبا در همه انسانها هم یکی است حال ممکن است در بعضی این حکم طبع وباطن ضعیف ودر بعضی متوسط ودر بعضی قوی باشد مثلا یک صورت زشت درست است که در نظر همه زشت است اما در صد زشتی اش برای همه یکی نیست برای بعضی ضعیف برای بعضی متوسط وبرای بعضی عمیق است طبع ها در شدت وضعف حکم خود متفاوتند ولی در مجموع اختلافشان عمیق نیست بنابراین زیبایی وتناسب آن چیزی است که یک حقیقت ووجود خارجی با طبع انسان هارمونی وتناسب داشته باشددر واقع همان طور که بعضی عرفا گفته اند هر چیز ی که در بیرون است عکس ونسخه ای از آن در درون انسان نیز هست اگر این دو با هم مطابق باشند طبع ما حکم به تناسب می کند


آیا معشوق ها جفاکارند؟

نام عشق همیشه با هجران گره خورده چون اصلا این هجران است که عشق می آفریند واین دو لازم وملزوم همند اما اینکه در شعر شعرا دائم از بی وفایی وجفای معشوق یا معشوقه داد سخن است بلی گاه جفا وبی مهری ممکن است از محبوب باشد ولی خیلی وقتها این یک وهم است بسیار کم کسی پیدا می شود که دوستدار عاشق خویش نباشد بزرگترین فخر هر انسانی آن است که معشوق دیگری باشد وبه قول چارلز موگان: "هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست داشته باشد ومن در زندگی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم مثل این بوده که دست خدارا بر شانه خویش حس نموده ام ."

لکن بریدن معشوق از عاشق ودر هجران نگاه داشتن او یا ازروی کرشمه وناز است که حرص عاشق بیشتر ولذت وصال عمیق تر گردد واین طبیعت معشوقیت است یا به خاطر خطا و جفای عاشق است تازمانیکه متنبه گردد در عین حال عاشق هر قدر هم خطاکار باشد معشوق همچنان دلش با اوست ودورادور نگران حال عاشق خویش است واینکه مبادا عشقش به سردی گراید یا به کس دیگری رو کندبنابراین خیلی وقتها عاشق گمان می کند معشوق او بی وفا وجفا کار است در حالی که اگر نیک بیندیشد خواهد فهمید که گناه و جفا یا خطا از خود اوست کسی که ادعای عشق می کند معشوق از او انتظاراتی دارد که به وسیله آن پی به صداقت ویکرنگی وعمیق بودن عشق او ببرد وهر کسی نمی تواند در این امتحان موفق شود زیرا که روح معشوق در عشق حساس است وکوچکترین خطا یا دورنگی یا عدم پایداری عاشق او را به غضب وا می دارد او می خواهد عاشق فقط او را ببیند ودلش به غیر او مشغول نباشد وآنچنان باشد که خود می پسندد وگرنه :عاشقان هر چند محتاج جمال دلبرند/ دلبران از عاشقان بر عاشقان عاشق ترند

گویند روزی گنجشکی به نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و از ماده خود شکایت کرد که به او راه نمی دهد و ومحبتش را نسبت به خود نمی پذیرد حضرت سلیمان گنجشک ماده را احضار نمود واز دلیل این بی مهری نسبت به گنجشک نر از او پرسید او گفت: دلیل کار این است که او به زبان ادعای عشق می کند اما در عمل می بینم که دلش با دیگری است ومن چنین عاشق دو رنگی را به خود نمی پذیرم گویند این کلام در دل حضرت سلیمان چنان اثر گذاشت که تا چهل روز می گریید ومی گفت: خدایا دل سلیمان را از محبت غیر خودت خالی کن

هر عاشقی در چشم معشوق خود محبوب است تا زمانی که گرفتار گناه یا خطا نسبت به او نگشته باشد یک گناه یا خطا می تواند برای همیشه مهر عاشق را از دل معشوق کنده وجدا کند

به هر حال اگر عشق دو طرفه باشد تحملش بسیار آسان تر است به نظر من هیچ رنج وبلایی در عالم سخت از عشق یکطرفه نیست


فرجام عشق:

عشق تا زمانی است که عاشق آن قدر بسوزد تا پاک شود و به معشوق درون برسد وزمانی که به خود رسید به خدا رسیده است " فمن عرف نفسه فقد عرف ربه" آنگاه هیچ چیز را پاک تر وقدیس تر ولطیف تر از آن معشوق وعشق نمی یابد هر چه موانع در راه وصال بیشتر باشد عشق شدیدتر خواهد بود وهر چه عرفان انسان بیشتر باشد راه را زودتر وایمن تر طی می کند


جنسیت درعشق زمینی:

در این نوع عشق جنسیت خاصی ملاک وشرط نیست

عشق گاه نسبت به جنس موافق است وگاه مخالف هر چه راههای رسیدن ووصال در این بین صعب العبورتر وسخت تر باشد عشق عاشق شدید تر است عشق موافق مثل عشق مولانا به شمس عشق مخالف از نوع زن نسبت به مرد مثل عشق زلیخا به یوسف عشق مخالف از نوع مرد نسبت به زن مثل عشق مجنون به لیلی ، در عشق مخالف به همان اندازه که عشق شدت دارد میل وشهوت نسبت به معشوق یا معشوقه هم شدت دارد واین تضادی با قداست عشق ندارد ونشانه این نیست که عشق عاشق ناقص است زیرا این امری طبیعی است که هر انسان زمانی که جنس مخالفی را عاشق شود میل جنسی اش هم بعد از عشق منحصر در معشوق می شوداز آنجا که عاشق ،معشوق را همه چیز می بیند وهمه چیز را او ، میل جنسی نیز غالبا یا منحصرا متوجه محبوب است این مسئله از ناحیه مرد نسبت به زن غالبی واز ناحیه زن نسبت به مرد به صورت انحصاری است

پله پله تا خدا:

راه رسیدن به عرش از وادی فرش باید پله به پله طی شود واین یک امر تکوینی است هم نجاسات گناه وهم ظرفیت محدود عرفانی این اجازه را نمی دهد که انسان به وادی پاک ومقدس ملکوت وارد شود عشق این دو کار را برای انسان می کند هم او را پاک می نماید وهم عرفان وظرفیت او را بالا می برد واو را پله به پله به وادی ملکوت سوق می دهد بنابراین ابتدا خداوند از ورای حجاب با انسان تعامل می کند وزمانی که او لایق دیدار شد حجاب را بر می دارد

وما كان لبشر ان یكلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب اویرسل رسولاً"

قبل از عشق وجود انسان مانند شب تار است آنگاه عشق مانند سپیده دم وروشنایی است که اثر سبب معلوم است ولی خود سبب پیدا نیست شما نظر به کوهی می اندازید که خورشید در سپیده دم پشت آن پنهان است رویت کوه از اثر خورشید پشت اوست لیکن شما چون خورشید را نمی بینید همه نگاهتان متوجه کوه است د ر مرحله بعد خورشید خود را ازپشت کوه می نمایاند در اینجا شعشعه خورشید آن چنان است که دیگر کوه را نمی بینید آن جمال حقیقی زمانی که خود رابه شما می نمایاند دیگر هیچ نظری به جمال غیر او نخواهید داشت عشق ملکوتی همچون خورشیدی است که وقتی بیرون آید ستاره ها دیگر از خود نمایی ورویت ساقط می گردند


نکته:

حتی شعرا وعرفای بزرگ نیز در وادی عشق ناسوتی آنچنان دچار حجاب شده اند که برای این عشق ومعشوق اصالت وارزش ذاتی قائل شده اند ولی بعد که به عشق توحیدی راه یافته اند منش ودیدگاهشان عوض شده مثلا در دیوان حافظ علیه الرحمه در چند جا بحث از عشقهای زمینی است مثل:


چهارده ساله بتی چابک شیرین دارم / که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

یا

خرد پیری من کی حساب برگیرد / که باز با صنمی طفل عشق می بازم

یا

دلبرم شاهد وطفل است وبه بازی روزی/ بکشد زارم ودر شرع نباشد گنهش

یا

گر آن شیرین پسر خونم بریزد/ دلا چون شیر مادر کن حلالش

یا

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری/ با خبر باش که سر می شکند دیوارش

اینها همه از وجود معشوق ومعشوقه هایی حکایت می کند که زمانی شاعر عشق آنها را در دل می پرورانده در این مرحله شاعر بعضا دچار غرور هم می شده ودر مقابل نصیحت گویان وملامتگران هم می ایستاده وملامت آنها را به باد استهزا می گرفته واین عشقها را اصالی می دانسته اما بعد که به رشد بالاتر می رسد عشق ناسوتی را نکوهش می کند مثلا

طره شاهد دنیا همه بند است وفریب/ عاشقان بر سر این رشته نجویند نزاع

یا به سرنوشتی دچار می شود که خویش را در غرور گذشته سرزنش می کند

من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب / گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس

یا

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست/ که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

یا

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند / تیغ سزاست هر کرا درک سخن نمی کند

مسئله عشق در قرآن:

از آنجا که عشق یکی از واقعیات موجود در زندگی بشری است وقرآن نیز از آنجا که تبیانا لکل شی است باید در این مورد نیز بحث کرده باشد در قرآن کلمه عشق نیامده است اما کلمه شغف آمده که مشابه آن است قرآن در سوره یوسف بهترین داستان عشقی دنیا رابه تصویر کشیده که خود نویسنده وکارگردان آن بوده نه در ادبیات شرق ونه غرب هیچ داستان نویسی نتوانسته داستان عشقی مانند داستان یعقوب و یوسف وزلیخا خلق کند در این داستان دو عشق دو هجران دو وصال دو گناه( گناه حسد وشهوت) دو حبس(حبس در چاه وزندان) دو تنبیه (1) دو ذلت دو رفعت و دو توبه (توبه برادران وتوبه زلیخا) ودو بخشش وجود دارد

زیبایی صورت وسیرت در حد اعلای یوسف است که عشق رادر این داستان به سر حد معنا وعمق می رساند این داستان بهترین هدایتگر وراهنمای عشق برای هر عاشق ومعشوقی است در این داستان در یک طرف هوس ودر طرف دیگر تقوای محض در یک طرف تعلق ونیاز مطلق ودر طرف دیگر غنای تام است تمام داستانهای عشقی ادبیات دنیا یکجا در این داستان جمع شده است هیچ تلخی هجران وهیچ شیرینی وصالی مانند هجران ووصال این داستان نیست


آخرین منزل عشق:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا یا می‌کرد

منبع: ندارد

(1) یکی تنبیه یوسف که در زندان اتکا به غیر خدا کرد وحبسش طولانی شد ودیگری تنبیه یعقوب به خاطر عدم اطعام فقیر که داستان آن در بحار آمده است

















-        حقیقت عشق