تبليغاتX
تبصیر
 
تبصیر

نقدهای نوین در مسائل دینی - اعتقادی -اجتماعی
            
 
برهان اثبات خدا

برای ما که فطرتا خدا پرست به دنیا آمده ایم و ذات باری تعالی را با برهان فطرت ودلیل لمی درک کرده وشناخته ایم طرح پرسش از اثبات خدا فقط جنبه وبعد علمی ومنطقی دارد گاه انسان ممکن است در بدیهیات بحث فطرت یا تصور مساوی با تصدیق را نادیده بگیرد یا از آن غافل شود و حساسیت ذهنی او ایجاب کند که از راه برهان عقلی به دنبال تصدیق باشد که خوشبختانه در مورد اثبات خدا براهین عقلی وفلسفی متعددی وجود دارد که بعضی از آنها عامیانه وملموس وبعضی هم پیچیده اند که نیاز به فهم مبانی فلسفی وکلامی دارد اما به نظر می آید بهترین راه برای اثبات ذات واجب الوجود آن است که از راه فرض خلف وارد شویم که هم علمی است وهم چامع ومکفی

اگر ما قبول نداشته باشیم که خدایی وجود دارد لازمه اش آن است که جهان هستی یا ساخته و پرداخته دست خویش است یا از ماده و جوهر زمانی ومکانی دیگری به وجود آمده
در هر دو صورت یاباید گفت جهان قدیم است ویا حادث
اما قدیم بودن جهان محال است زیرا اگر جهان قدیم باشد لازمه اش آن است که ما هم الان وجود نداشته باشیم واصلا انرژی هستی تمام شده وعمر آن به انتها رسیده باشد وکلاً لازمه اش آن است که زمان وجود نداشته باشد به عنوان مثال الان خورشید ما در حال فعالیت است وتا ده میلیارد سال دیگرهم عمر می کند حال اگر بگوییم که جهان قدیم است باید این ده میلیارد سال هم گذشته باشد وخورشید خاموش شده باشد بنابراین قدیم و ازلی بودن جهان لازمه محال را دارد وآن این است که اصلا زمان وجود نداشته باشد واگر زمان وجود نداشته باشد حرکت وتغییر هم وجود نخواهد داشت (دقت کنید)
البته برای ابطال قدیم بودن عالم دلایل دیگری نیز می توان ارائه کرد(1)
بنابراین نتیجه این می شود که جهان حادث است وچون حادث است برای حدوث نیاز به علت دارد (چون حدوث از نوع تغییر وحرکت است وهر تغییر نیاز به مغیر وهر حرکتی نیاز به محرک دارد)
در اینجا دو حالت متصور است
یا اینکه جهان حادث از وجود غیر مادی وفرازمانی وفرامکانی به وجود آمده که همان وجود صرف یعنی خداست که مطلوب حاصل می شود
یا اینکه از وجود جوهری و مکانی وزمانی به وجود آمده که باز آن حقیقت و جوهراز چیز دیگری به وجود آمده که فرا ماده وفرامکانی وزمانی است که خداست که به مطلوب رسیده ایم والا همین طور ادامه می یابد و تا بی نهایت تسلسل ایجاد می شود که این هم به حکم عقل محال است و بالاخره باید به یکجایی ختم شود که مولد جوهر در این سیر به وجود بسیط وصرف منتهی گردد علاوه بر این لازمه این تسلسل آن است که جهان قدیم باشد چون تسلسل نامتناهی قدیم بودن عالم را نیز ایجاب می کند که بطلان آن ثابت شد
حالت دوم این است که حدوث جهان تصادفی است واز هیچ به وجود آمده که بطلان این فرضیه هم واضح است چون لا شی وهیچ نمی تواند خالق شی شود همان گونه که از وجود جز وجود صادر نمی شود از عدم هم جز عدم صادر نمی شود (البته وجود عدم مطلق هم تصور وهم تحققش هر دو محال است چون اگر بگوییم عدم مطلق وجود دارد دیگر عدم نیست بلکه موجود است)
اینکه بعضی در تایید فرضیه تصادف به دلایلی مثل موجودات تک سلولی مثال می زنند که وجودشان مسبوق به عدم است یعنی خود به خود به وجود می آیند باید گفت که به وجود آمدن یک موجود جاندار در هر حال مسبوق به ماده است واز عدم ولاشی مطلق به وجود نمی آید بنابراین تا شیئیتی نباشد وجود تک سلولی هم به وجود نمی آید (واین عدم که شما می گویید عدم مطلق نیست بلکه منظور تان این است که از توالد وتناسل به وجود نمی آیند بلکه از محرک وماده وعلت دیگری شکل می گیرند) لذا اگر انسان ودیگر موجودات هم بر فرض خلقتشان مثل موجودات تک سلولی باشد وجودشان قطعا منوط به یک محرک و مسبوق به یک جوهر وماده ای زمانی ومکانی است که در این صورت باز به حالت قبل بر می گردیم یعنی یا باید قائل به تسلسل بی انتها در سیر وجودی موجودات ونظام علی ومعلولی شویم که محال است ویا قبول کنیم که این سیر به وجود فراجوهری منتهی می گردد
همین جواب در مورد کسانی که حدوث عالم را به انفجار بزرگ نسبت می دهند دقیقا جاری است چون اگر این انفجار ماهیت جوهری داشته که قطعا این گونه بوده باز بحث محرک ودلیل مطرح می گردد وآن دلیل هم از دوحال خارج نیست یا فرا جوهری است یا نه باز اگر جوهری باشد علت وجود وحدوث آن از دو حال خارج نیست........
ممکن است گفته شود که احتمال دارد علت عالم یک علت مادی نباشد وعلتی از نوع جوهر نفس یا روح یا عقل باشد
در جواب می گوییم اولا وقتی که شما علت را ماورایی می دانید بس چه بهتر که آن رابسیط وفوق جوهر تصور کنید ثانیا حتی اگرعلت را جوهر عقل نیز بدانیم (به خاطر اشراف جوهر عقل وابسط بودن آن نسبت به جواهر دیگر) باید گفت هر چند که در عالم عقل جسم وماده وجود ندارد اما باز جوهر عقل از شائبه زمان ومکان بر کنار نیست هر چند که زمان ومکان در عالم عقل ضعیفتر وناملموس تر از عالم جسم - روح ونفس است ولی وجود آن باز بسیط وصرف نیست (2)
بنابراین اگر منظور از جوهر عالی وجود بسیط وصرف است باید گفت این وجود همان خداست اما عقل نیست بلکه بالاتر از آن است واگر منظور عقل جوهری است که این وجود باز مخلوق وحادث است وهمان مباحثی که در مورد جسم گفته شد در اینجا نیز شکل می گیرد به این معنا که اگر قائل به قد یم بودن آن شویم همان اشکال واکر قائل به حدوث آن شویم باز همان اشکالات طابق النعل بالنعل به وجود می آید بنابراین خالق هستی باید وجودش صرف وبسیط وقدیم و ماورای زمان ومکان باشد که هیچ یک از جواهر این گونه نیستند
علاوه بر این اگر جهان هستی به صورت تصادفی به وجود آمده باشد ولاشی هم بر فرض معطی شی بوده باشد لازمه اش آن است که نظم در عالم وجود نداشته باشد چون امر تصادفی روی قاعده ونظم وتدبیر به وجود نمی آید در حالی که در جهان هستی تمام امور روی حساب ونظم وحرکت منظم ترتیب وچینش شده است مثلا همین بدن انسان اگر تصادفی به وجود آمده بود می باید صدها وبلکه هزاران اشکال وبی نظمی در آن وجود می داشت براستی این چه تصادفی است که همه چیز درست در جای خودقرار گرفته؟!!!
در اینجا در واقع برهان دوم یعنی برهان نظم مکمل بحث می شود ومن فقط وجود انسان وساختار فیزیکی اورا به عنوان یکی از میلیونها سا ختار وچرخه نظم در عالم مثال می زنم
مثلا قلب ما اگر به جای آنکه در سینه ومحصور دراسکلت نبود هیچ جای مناسب دیگری نداشت مثلا اگر در شکم بود با یک ضربه عادی از کار می افتاد یا اگر چشم ماپشت سرمان یا روی سینه مان بود با هزار مشکل مواجه بودیم یا اگر گودی وتو رفتگی نداشت ومحصور در میان استخوان ها نبود در معرض هر ضربه ای قرار می گرفت وآسیب می دید و اگر انسان پلک نداشت چشم خشک می شد ودر مقابل اشیای خارجی نیز قدرت دفاعی نداشت یا اگر انگشتان دست ما از5 عدد بیشتر بود آن انگشت اضافه محسوب می شد واگراز 5 عدد کمتر یا اندازه آنها یکسان بود یا اگر شست ما به اندازه انگشت سبابه بود با مشکل ونقصان مواجه می شدیم یا اگر کف پای ما تو رفتگی نداشت راه رفتن برای ما سخت می شد یا براستی بدن از کجا تشخیص داده که برای جویدن غذا در دهان باید دندان باشد وبرای گردش خون ورساندن غذا به سلولها وباز گشت دوباره آن به قلب نیاز به سرخرگ وسیاهرگ است وبراستی این سیستم دقیق رفت وبر گشت چگونه اتفاقی وشانسی شکل گرفته یا اینکه مثلا اگر سرمان مو نداشت یااگر کف دست ما مثل سرمان مو داشت تصورش را بکنید چه قدر بدریخت می شد وجود ابرو ومژه برای محافظت چشم از اشعه خورشید وگرد وغبار وجود شنوایی و بینایی که به نحو بسیار ظریف واستادانه طراحی وساخته شده را چگونه می توان به اتفاق نسبت داد که اگر یکی از ظرافتهای موجود در این دستگاهها حذف شود بینایی وشنوایی مختل می شوددرست مانند سیستم اتومبیل که اگر یک قطعه آن حذف یا جابجا شود با نقصان ومشکل مواجه می شود واینکه چشم نیاز به اشک برای شستشو دارد واگر نباشد چشم خشک می شود وبینایی از بین میرود واین که آب چشم باید شور باشد تا چشم رااستریل کند طراحی پیچیده واعجاب انگیز مغز ووجود مفصل ها در جاههای مناسب بدن هم طرح دقیق دیگری است اگر دست ما مفصل نداشت تقریبا فلج بودیم هیچ مفصلی در بدن اضافه یا کم نیست بعضی مفاصل در 2 جهت حرکت می کنند چون نیازبیشتر از این نداریم وبعضی دیگر در هر 4 جهت حرکت می کنند چون نیاز به آن است
حسابش را بکنید اگر گردن وشکم اسکلت بندی بودند خم وراست کردن این دو امکان نداشت و اگر گرداگرد سر جمجمه نبود با یک ضربه کوچک ضربه مغزی می شدیم واگر کلفتی پاها به اندازه دست وکلفتی دستان به اندازه پابود چه وضع ناهنجاری داشتیم وجود تارهای صوتی وحنجره برای صحبت کردن و وجود کلیه برای بیرون راندن سموم بدن وجود زبان برای تلفظ وجود بینی برای بویایی ووجود زبان برای چشایی ووجود عصب برای حس لامسه وجود ناخن برای محافظت از انگشتان ومقاوم کردن آنها همه نمونه های بارزی از نظام نیاز وتطبیق است اگردست ما از لحاظ اندازه نصف اندازه کنونی بود کلی زندگی وکارمان مختل می شد اینکه راه تنفس وراه غذا طوری طراحی شده که هیچ یک با دیگری تداخل ندارد و هنگام غذا خوردن راه تنفس به طور اتوماتیک بسته می شود تا غذا وارد شش نگردد واینکه برای فهم بیماری باید در بدن درد وجود داشته بشد واینکه در خون ما باید برای مبارزه با میکرب ها سربازانی به نام گلبول سفید وجود داشته باشد واینکه در بینی باید مو وجود داشته باشد تا هوا را تصفیه کند واینکه معده برای هضم غذا باید آنریم ترشح کند واینکه دهان ما باید بزاق ترشح کند( والا چنان خشک می شد که هر دقیقه می باید یک لیوان آب می خوردیم )واینکه گوش بیرونی ما باید دارای شیارهایی باشد که جهت صدا معلوم گردد واینکه گوش ماباید به جای استخوان غضروف داشته باشد (وگرنه شب که می خوابیدیم استخوانهایش می شکست )و اینکه سلولها باید عمر مشخصی داشته باشند( والا ایجاد تومور وسرطان می شد) واینکه منافذ بینی نباید آشکار ومانند دو سوراخ بر روی صورت باشد واینکه انسان مانند دیگر حیوانات دم ندارد(چون نیازی به آن نیست) واینکه انسان موجودی همه چیز خوار است(وگرنه بشر با کمبود غذایی مواجه میشد ونسلش ممکن بود منقرض شود)اینها چگونه می تواند ساخته دست خود یا شانس وتصادف باشد چگونه است که بدن خود به خود هر نیازی که لازم داشته برایش فراهم شده اینکه بدن نیاز به اکسیژن دارد و متناسب با این نیاز شش وسیستم انتقال هواهم در بدن شکل گرفته واینکه بدن نیاز به تهویه دارد ومتناسب با آن سیستم تهویه وتعریق هم به وجود آمده و اینکه انسان برای ابقای نسل نیاز به توالد وتناسل دارد ومتناسب با آن دستگاه تناسلی هم در وجود انسان شکل گرفته و ا ینکه بدن نیاز به اسکلت دارد تا روی آن سوار شود(وگرنه در هم فرو می ریخت ) ومتناسب با این نیاز اسکلت بندی هم در بدن شکل گرفته واینکه بدن نیاز به غذا دارد ومتناسب با آن سیستم گوارش در بدن وجود یافته و... و....آیا می توان گفت همه اینها از روی شانس واقبال انسان بوده که به وجود آمده شما همین چشم را تصور کنید که کارش درست شبیه یک دوربین عکسبرداری وفیلمبرداری است چگونه اذعان می کنید که یک دوریبن باید سازنده داشته باشد وقطعا سازنده اش خود او نیست واز روی تصادف هم به وجود نیامده ولی خلقت چشم انسان حاصل تصادف است یا فکرش را بکنید اگر افعال غیر ارادی مثل تنفس وپلک زدن ارادی بودند زندگی انسان مختل می شد چون دائم می باید حواس خود را جلب این موضوع کند که باید نفس بکشد یا پلک بزند
بنابراین برهان نظم در کنار نظام نیاز واغنا واینکه هر نیازی که در درون احساس می شود در بیرون منبع اغنایی دارد ونیز برهان تطبیق یعنی قرار گرفتن هر چیز در بهترین ومناسب ترین مکان به خوبی اذعان می دارد که تصادف و وجود خود بخودی نمی تواند تشکیل دهنده نظم با این دقت وهارمونی با این زیبایی باشدشما هیچ عضو اضافه ای را در بدن انسان نمی یابید وهیچ عضوی هم نیست که انسان به آن نیاز داشته ولی خلق نشده باشدوهیچ عضوی را هم نمی بینید که در جای غیر مناسب قرار گرفته یا در اندازه غیر مناسب وکوچکتر یا بزرگتر از حد لازم خلق شده باشد
بنابراین با عقل جور در نمی آید که صدها نظم خود به خود به وجود آمده وبه صدها نیاز نیز خود به خود جواب داده شده باشد چگونه می توان گفت این همه ساخته وحاصل فعل جهان وطبیعت است در حالی که طبیعت بی جان است وانسان با شعوردر خلق کردن اولی از طبیعت بی جان است در حالی که کاملا عاجز از این امر است {ام خُلقوا من غیر شیٍ ام هم الخالقون}

گویند در زمان قدیم بیر مرد عارفی زندگی می کرده که شغلش روغن فروشی بود روزی از او سوال کردند تو چگونه خدا را شناخته ای ؟گفت من روغن فروشم همیشه روغن ها را که در بطری می ریزم سر بطریها را چنان سفت ومحکم می بندم که گمان می کنم دیگر روغنی به بیرون نمی ریزد ولی وقتی آنها را به مغازه می آورم آخر سر می بینم مقداری ازروغن ها در حال حرکت از بطری بیرون ریخته ولی دستگاه مجاری انسان طوری ساخته شده که علی رغم اینکه ساعتها هم انسان ادرار خود را نگه می داردبدون آنکه منفذ آن را با چیزی بسته باشند اما حتی یک قطره هم بیرون نمی آید اینجاست که دانستم این کار فقط از یک حکیم مدبر ساخته است وهمین یک دلیل برایم کافی است
ابن سینا نیز می گوید از عجایب خلقت بدن آن است که انسان می تواند وزن سنگین خود را به آسانی حمل وجابجا کند بدون آنکه کوچکترین سنگینی وزحمتی بر او تحمیل شود
حضرت علی علیه السلام می فرمایند: شگفتم از انسان که با پیه ای می بیند وبا استخوانی می شنود وبا گوشتی تکلم می کند
آنجه گفته شد فقط مربوط به بدن انسان است والا در تمام امور هستی همین نظم وقاعده وقوانین حساب شده وجود دارد چه طور می توان قبول کرد که خدایی وجود ندارد ولی همه چیز از روی شانس وتصادف در جای خود قرار گرفته شما وقتی وارد خانه ای می شوید ومی بینید که همه چیز مرتب ودر جای مناسب خود قرار گرفته آیا می توانید بگویید همه اینها از روی تصادف منظم شده اند؟
بنابراین برهان نظم به تنهایی تمام کننده حجت بر تمام منکران حقیقت خداست مگر کسانی که از روی لجاجت نخواهند وجود خدا را قبول کند
در واقع تمام کسانی که می گویند دنیا محصول فعل طبیعت یا چیز دیگر است در واقع همه وجود خالق وخدا را اذعان دارند لکن در مصداق آن اشتباه کرده اند
قسمتی از سخنان امام صادق علیه السلام خطاب به مفضل
(ترجمه علامه محمد باقر مجلسی)
حکمت روئیدن مو در صورت آن است که اگر مرد است موجب عزت ايشان است كه به آن از حد طفلان و شباهت زنان بيرون مى رود.و اگر زن باشد رويش را از مو پاك مى نمايد تا حسن و نضارت و طراوتش باقى ماند و موجب ميل مردان به سوى او گردد و به اين جهت نسل انسان منقرض نگردد و نوع ايشان محفوظ باشد.




نظر كن اى مفضل كه قدير ذوالمنن چگونه آلات مجامعت را در مرد و زن آفريده بر وجهى كه مناسب حكمت آن است ، پس مرد را آلتى داده كه منتشر و بلند مى شود با نطفه و به سبب آن به قعر رحم مى رسد چون مى بايد كه آب خود را در ديگرى بريزد و براى زن ظرف عميقى آفريده كه آب مرد و زن هر دو در آنجا جمع مى شود و گنجايش ‍فرزند داشته باشد در آن ظرف و مصون و محفوظ باشد تا هنگامى كه بدنش مستحكم شود و بيرون خرامد آيا اين از تدبير حكيم لطيف نيست سبحانه و تعالى عما يشركون ؟


تفكر كن : اى مفضل در همه اعضاى بدن و تدبير آنها كه هر يك براى غرضى و حاجتى آفريده شده اند. دست ها براى كار كردن و پاها براى راه رفتن ، چشمها براى ديدن ، و دهان از براى غذا خوردن ، و معده براى هضم كردن ، و جگر براى جدا كردن اخلاط بدن ، و منافذ بدن براى بيرون رفتن فضلات تا هنگام دفع ، و فرج براى حصول نسل و همچنين جميع اعضا اگر تاءمل كنى در آنها و نظر و فكر خود را به كار فرمائى مى دانى كه هر يك براى كارى خلق شده اند و براى مصلحتى مهيا گرديده اند.مفضل گفت : گفتم اى مولاى من ! گروهى مى گويند كه اينها از فعل طبيعت است .حضرت فرمود كه : بپرس از ايشان كه آيا اين طبيعت كه شما مى گوئيد علم و قدرت دارد بر اين افعال يا نه ؟ پس اگر گويند كه علم و قدرت دارد، پس به خدا قائل شده اند و او را ((طبيعت )) نام كرده اند، زيرا كه معلوم است طبيعت را شعورى و اراده اى نيست .و اگر گويند كه طبيعت را علم و اراده نيست ، پس معلوم است كه اين افعال محكمه متقنه از طبيعت بى شعور صادر نمى شود چنانچه دانستى وليكن عادت الهى جارى شده است كه اشياء را با اسباب جارى نمايد و جاهلان بر اين اسباب نظر افكنده اند و از مسبب الاسباب غافل شده اند.

فكر كن اى مفضل ! در اعضايى كه طاق و جفت آفريده شده اند چه حكمت و تدبير در آنها مرعى داشته ، پس ‍ ((سر)) را يكى آفريده ، زيرا كه مصلحتى نيست در آن كه آدمى را دو سر بوده باشد نمى بينى كه اگر با سر آدمى سر ديگر تصور كنى هر آينه زياد خواهد بود بر او بدون احتياجى به سوى آن زيرا كه حواسى كه آدمى به آن محتاج است در يك سر مجتمع مى تواند بود.و ايضا اگر چنين باشد اگر به يك سر سخن گويد، سر ديگر معطل خواهد بود و حاجتى به او نخواهد بود. و اگر از هر دو سر يك سخن گويد يكى بى فايده و زايد خواهد بود و اگر به يكى سخن گويد به غير سخنى كه به ديگرى گويد بر شنونده دشوار خواهد شد كه متوجه كدام يك شود و اختلاف در فهم به هم خواهد رسيد.و دستها را جفت آفريده ؛ زيرا كه خيرى نيست در آن كه آدمى يك دست داشته باشد زيرا كه خلل مى رساند به آنچه مزاولت آنها نمايد از اعمال ، نمى بينى كه نجار و بنا اگر يك دست ايشان شل شود نمى توانند كه صناعت خود را به عمل آورند، و اگر به تكلف و مشقت به عمل آورند مانند كسى كه دو دست دارد هر دستى معاونت دست ديگر مى كند به عمل نمى توانند آورد

.قدرت تكلم و عضوهاى مربوط به صدا:

بسيار تفكر كن اى مفضل ! در صدا و سخن و آلتها كه قادر منان براى آنها در انسان مقرر ساخته است ، پس حنجره مانند لوله اى است از براى بيرون آمدن آواز، زبان و دندانها و لبها آلتى چندند براى قطع حروف و ظهور نغمات ، نمى بينى كسى را كه دندانهايش ريخته است ((سين )) را چنانچه مى بايد نمى تواند گفت ، و كسى كه لبش افتاده باشد ((فا)) را درست نمى تواند ادا كند و كسى كه زبانش سنگين شده ((راء)) را درست نمى تواند اظهار كرد. و شبيه ترين چيزها به ادوات اخراج حروف و اصوات ناى انبانى است كه باد حنجره شبيه است به ناى ، و شش شبيه است به انبانى كه باد در آن مى كنند، و عضلاتى كه شش را مى گيرند تا صدا بيرون آيد مانند انگشتان است كه بر آن انبان مى گذارند تا داخل شود باد در ناى ، و لبها و دندانها كه حروف نغمات را تقطيع مى كنند مانند انگشتان است كه پياپى بر دهان مى گذارند تا صداى آن به الحان مختلفه بيرون آيد.


تاءمل كن اى مفضل پلك را بر چشم چگونه به منزله پرده به روى آن قرار داده كه آويخته شود و كنار آن را كه شفر مى نامند مانند رسنها و حلقه ها تعبيه كرده كه هر وقت كه خواهند پرده را بياويزند و هر گاه خواهند بالا كشند و ديده را در ميان غارى قرار داده و به آن پرده و موهاى مژه كه بر آن رويانيده محافظت نموده


چرا ناخنها را در اطراف انگشتان قرار داده است ؟ مگر براى آن كه نگاه دارنده آنها و ياور آنها مى باشد در كارها.چرا ميان گوش را پيچيده قرار داده مانند زندانها و دخمه ها؟ مگر براى آن كه آواز از در آن جارى شود، تا به پرده گوش كه محل قوه سامعه است برسد و سورت آن شكسته باشد كه به آن پرده جراحتى و ضررى به هم نرسد.چرا خداوند اين گوشت را بر رانها و نشستگاهش قرار داده ؟ مگر براى آن كه در نشستن آزار به وى نرسد چنانچه كسى كه بدنش در بيمارى يا غير آن كاهيده شده باشد اگر چيز نرمى حايل نباشد ميان او و زمين كه صلابت زمين به او نرساند آزار مى كشد.كى گردانيده است آدمى را نر و ماده ، و مگر كسى كه او را براى ایجاد نسل آفريده ؟


و كه داده است به او آلات عمل ، مگر آن كه او را كاركن آفريده .و كه او را كار كن آفريده مگر آن كه او را محتاج گردانيده ؟و كى او را محتاج گردانيده مگر آن كه اسباب رفع حاجت او را مهيا گردانيده


ى مفضل ! اكنون وصف مى كنم براى تو احوال دل(شش) را: كه سوراخ چند در آن هست مقابل سوراخ چند كه در شش ‍هست كه باد زن دل است . اگر اينها مقابل يكديگر نمى افتاد، هر آينه نسيم نفس به دل نمى رسيد و آدمى هلاك مى شد.

يا نمى دانند كه اگر آلت مرد هميشه سست و آويخته مى بود چگونه به قعر رحم مى رسيد كه نطفه را در آنجا بريزد؟ و اگر پيوسته ايستاده مى بود چگونه آدمى در ميان رختخواب مى گرديد، يا ميان مردم راه مى رفت و چنين عمودى در پيش روى او ايستاده بود و با اين قباحت منظر بايست هميشه شهوت بر مردان و زنان هر دو غالب باشد


فكر كن اى مفضل : در اين آسياها كه در دهان آدمى آفريده ، بعضى را تيز كرده براى قطع كردن و بريدن و جدا كردن طعام ، و بعضى را پهن آفريده براى خائيدن و خورد كردن طعام ، چون به هر دو نوع احتياج بود هر دو را آفريده و آنهائى كه براى بريدن است در پيش دهان قرار داده ، و آنها كه براى خورد كردن است در عقب آنها قرار داده كه از اينها ميوه و گوشت و ساير مطعومات را قطع كند و چون داخل دهان گردد به آن آسياها خورد شود

تاءمل كن و عبرت بگير در آفريدن مو و ناخنها كه چون نمو مى كنند و دراز مى شوند و بسيار مى شوند و بايد تخفيف داد به تدريج ، پس به اين سبب آنها را بى حس گردانيده كه از بريدن ، الم نيابد و متاءثر نشود، و اگر چنين نمى بود آدمى ميان دو امر بَدوَنا ملايم مردد مى شد يا آن كه مى گذاشت كه دراز شوند و گران بودند بر او و اگر تخفيف مى داد درد و الم مى يافت .


و ايضا مو را در جائى چند كه ضرر دارد نرويانيده ، اگر مو در ديده روئيده مى شد مورث كورى مى شد، و اگر در ميان دهان مى روئيد آشاميدن و خوردن بر اين كس ناگوار مى شد. و اگر در ميان كف مى روئيد احساس اشياء را به لمس نمى توانست كرد. و بعضى از اعمال به آسانى متمشى نمى شد. و اگر در ذكر مرد مى روئيد، لذت جماع از مرد و زن فوت مى شد، پس نظر كن كه هر جا كه مصلحت در روئيدن نيست نروئيده و اين نه مخصوص به انسان است ، بلكه در بهايم و درندگان و ساير حيوانات كه نسل مى آورند مى بينى بدن هاى ايشان را كه همه اعضاء را مو گرفته به غير از اين مواضع كه ذكر شد به سبب اين وجوه كه مذكور شد از مو خالى است .


پس تاءمل كن در خلقت قدير حكيم كه راه خطا و غلط و اعتراض به هيچ وجه در آن نيست و همگى بر وفق صواب و حكمت است . و اصحاب ((مانى )) ملعون كه در خلقت قادر بى چون خواسته اند كه راه خطا پيدا كنند! عيب كرده اند موئى را كه پشت زهار و زير بغل مى رويد و نمى دانند كه روئيدن اين موها به علت رطوبتى است كه بر اين مواضع ريخته مى شود و در آنها مو مى رويد مانند گياهى كه در جائى كه آب جمع مى شود از زمين مى رويد، نمى بينى كه اين مواضع پنهان تر و مناسب ترند براى قبول اين فضله از مواضع ديگر؟و باز در روئيدن اين موها منفعت دينى هست انسان را كه او را مكلف ساخته اند به ازاله اينها كه مثاب گردد و اشتغال آن به اين اشغال بدنى مانع گردد كه او را از طغيان و فسادى كه لازم فارغ بودن آدمى است از اشتغال زيرا كه مانع مى شود او را بسيارى از غرور و ارتكاب معاصى و شرور.


فكر كن اى مفضل ! در افعالى كه حق تعالى در آدمى مقرر ساخته از خوردن ، و خواب رفتن ، و جماع كردن ، و آنچه در هر يك از اينها تدبير فرموده . به درستى كه براى هر يك از اينها در نفس آدمى محركى قرار داده كه مقتضى ارتكاب آن است و تحريص آدمى بر آن مى نمايد، پس گرسنگى مقتضى طعام خوردن است كه زندگى و قوام بدن به آن است . و ماندگى و بى خوابى محرك بر خواب است كه راحت بدن و استراحت قوتهاى بدنى به آن است . و شهوت ، محرك بر جماع است كه دوام نسل و بقاى نوع انسانى به آن است . و اگر گرسنگى نبود و غذا خوردن براى آن بود كه آدمى مى داند كه بدن به آن محتاج است و در طبع آدمى حالتى نبود كه آدمى را مضطر گرداند به خوردن ، هر آينه در بسيارى از اوقات كسالت و سستى مى ورزيد از خوردن غذا تا بدنش به تحليل مى رفت و هلاك مى شد، چنانچه گاهى آدمى محتاج مى شود به دوائى براى اصلاح بدن خود و مدافعه مى نمايد تا منجر شود به امراض ‍مهلكه و مرگ .و هم چنين اگر خواب رفتن به آن بود كه مى دانست كه بدن و قواى آن براى استراحت به آن محتاج اند، هر آينه ممكن بود كه از روى تثاقل يا حرص در اعمال مدافعه نمايد تا بدنش بكاهد.و اگر حركت جماع براى محض هم رسانيدن فرزند بود، بعيد نبود كه سستى ورزد و نكند تا نسل كم شد يا منقطع گردد زيرا كه هستند بعضى مردم كه رغبت به فرزند و اعتنائى به شاءن آن ندارند

و نعمت فراموشى در آدمى اگر تاءمل كنى عظيم تر است از نعمت يادآورى ، اگر فراموشى در آدمى نبود هيچ كس را از مصيبتى تسلى حاصل نمى شد، و حسرت احدى منقضى نمى شد، و كينه هيچ كس از سينه اش زايل نمى شد.و به هيچ يك از نعمت هاى دنيا متمتع نمى شد براى آن كه آفاتى كه بر او وارد شده هميشه در برابر او بود و اميد نداشت كه پادشاهى كه دشمن او است از احوال او غافل گردد، يا حسودى لحظه اى از فكر او بپردازد، پس نمى بينى كه خداوند حكيم حفظ و نسيان را در آدمى قرار داده و هر دو ضد يكديگرند، در هر يك مصلحتى هست كه وصف نمى توان كرد و هر دو در انتظام احوال آدمى ضرور است .


تاءمل كن اى مفضل در سخن گفتن كه خدا بر آدمى به آن انعام كرده كه به آن تعبير مى كند از آنچه در ضمير او است و آنچه در دلش خطور مى كند و نتايج افكار خود را به آن بيان مى نمايد و ما فى الضمير ديگران را به آن مى داند. و اگر اين سخن گفتن نبود، انسان از باب چهارپايان بود كه از آنچه در خاطرش بود خبر نمى توانست داد و آنچه در خاطر ديگران بود نمى توانست دانست .


اينك اي مفضل! در نعمتهايي كه خداوند جل و علا در خوردن، آشاميدن و آساني دفع زوايد قرار داد انديشه كن و درس عبرت بگير.

آيا حكيمانه نيست كه در ساختن يك سرا، دستشويي در پوشيده‌ترين جايگاه قرار گيرد؟ خداوند نيز مجراي خروجي انسان را در مخفي‌ترين جاي قرار داد. آن را در پشت او ظاهر نكرد و در جلوي بدنش ننهاد. بلكه در جايي از ديدگان پوشيده است.

رانها و لگنها آن را با گوشت در بر گرفته‌اند و پوشانده‌اند. هرگاه كه انسان به قضاي حاجت نيازمند گشت و به آن شكلي كه بايد بنشيند، نشست، مخرج چنان مي‌گردد كه سنگيني و فضولات را براحتي دفع مي‌كند.

برهان خلف دیگر :

عدم مطلق هم در خارج وهم تصور آن در ذهن محال است (3)پس در مورد خدا می گوییم " لزم وجوده لمحالیه العدم = وجود او به خاطر محال بودن عدم مطلق واجب ولازم است چون اگر عدم مطلق محال باشد باید وجودی موجود باشد و آن اولین موجود است که باید از تمام شائبه های محدودیت وامکان بیرون باشد یعنی بسیط وبی نهایت وفرازمانی ومکانی وشعور مطلق وبری از تمام صفات عدمی باشد وگرنه خود نیاز به وجود آورنده خواهد داشت بنابراین اولین موجود که از محالیت عدم لازم می آید همان خداست که بقیه موجودات از او به وجود می آیند

(1)

دلیل دیگر :اگر بگوییم عالم قدیم وغیر حادث است لازمه آن این است که عالم مخلوق نباشد بلکه خود وجود مستقلی در عرض وجود خدا یا جزء لا ینفک از ذات او باشد زیرا از دوحال خارج نیست یا اینکه عالم نقطه شروعی داشته که در این صورت حادث است یا نداشته که در این صورت حادث نیست وچون حادث نیست نیاز به علت ندارد وچیزی که نیاز به علت ندارد مخلوق نیست (بنابراین مخلوق بودن وقدیم بودن متباین با یکدیگرند)
دلیل دیگری که می توان ارائه کرد دلیل نقلی بر اساس حدیث مشهور قدسی است که می فرماید" کنتٌ کنزاً مخفیا فاحبَبتُ اَن اُعرف فخلقتَ لکی اعرف" خداوند می فرما ید: من گنجی مخفی بودم و دوست داشتم که شناخته گرد م پس خلق کردم تا شناخته شوم
با توجه با "فاء" تفریع در "فخلقت" به خوبی معلوم می شود که خدا بوده وخلقت نبود ه وخلقت بعد از اراده خدا محقق گشته است

اما دلیلی که بعضی را بر این داشته که قائل به ازلیت عالم شوند این است که گفته اند چون فیاضیت ورحمت خدا قدیم است لذا باید عالم هم قدیم باشد والا باید گفت که رحمت وفیاضیت خداوند حادث است زیرا این صفت بعد از خلق کردن به فعلیت رسیده است
به عبارتی دیگر: چون صفات خداوند عین ذات است وخدا قدیم است لذا باید عالم هم قدیم باشد چون ازلیت ذات ازلیت صفات را ایجاب می کند وگرنه لازم می آید صفاتی مانند فیاضیت ورحمت حادث در ذات باری باشند

جواب:
لازمه این قول آن است که خدا در فعل خود وخلقت عالم مختار نبوده است
اگر عالم را قدیم و در عین حال مخلوق می دانید لازمه ادعای مذکور(ازلی بودن عالم به خاطر ازلی بودن صفات)آن است که خدا در خلق کردن مجبور وبی اختیار بوده چون اولا مخلوق بودن لازمه اش خلق کردن است وخلق کردن لازمه اش حدوث است (واین با قول شما نمی سازد که عالم را قدیم می دانید)وچون می گویید قدمت فیض ورحمت ایجاب قدمت عالم وخلقت را دارد لذا باید گفت که خدا در خلقت عالم مجبور بوده واگر مجبور بوده یعنی عاجز از اراده خلاف آن بوده واگر عاجز باشد محدود وغیر بسیط است واگر محدود وغیر بسیط باشد مخلوق است
واگر می گویید که مجبور نبوده لذا باید بگویید که قدمت ذات ایجاب قدمت فعل را ندارد وهو المطلوب
در واقع حرف اینها این است که می گویند قبل از خلقت اراده نبوده ولی همین که اراده می آید حدوث در ذات خدا ایجاد می شود یعنی اراده ای که نبوده موجود می شود ضعف این افراد این بوده که ماهیت صفات فعلی ومعنای اراده را درست ندانسته اند وگمان کرذه اند که اراده خدا مانند اراده ما انسانهاست که لازمه اش حدوث وانقلاب در ذات است
صفات فعلی خداوند هم مانند صفا ت ذات ازلی وقدیمند وهر دو عین ذاتندیعنی همان گونه که ذات باری تابوده موجود وحی بوده همین گونه فیاض ورحیم بوده لکن صفات فعلی او قبل از خلقت شانی است یعنی خدا شانش این است که اگر براساس فعال لما یشاء اراده به خلق کند قطعا رحیم وودود وذوالمن ورزاق و.. خواهد بود

جواب مفصل تر به این اشکال را انشاء الله به یک مقاله جداگانه واگذار می کنیم


(2)بر خلاف تصور زمان ومکان وبه تبع آن حرکت وتغییر از شئون عالم چسم نیست بلکه از شئون جوهر به معنای کلی است لکن مراتب زمانی و حیزیت در هر جوهر فرق می کند در جوهر جسم این مرتبه اشد ودر مرتبه بالاتر یعنی نفس این مرتبه ضعیف تر می شود ودر عالم روح و بعد عالم عقل باز ضعیفتر وناملموس تر می شود بنابراین عدم حیزیت وزمان وتغییر فقط از شنون ذات واجب الوجود است

(3) - شما در ذهن خود هر قدر هم که تلاش کنید نمی توانید عدم مطلق را به تصور بکشید چون هر تصوری در واقع یک موجود است نهایتا شما یک فضای تاریک وخلایی را می توانید به تصور بکشید که همان ظلمت وخلا هم دلیل می خواهد ( و جعل الظلمات والنور)


-        اثبات وجود خدا